گفتمان انقلاب اسلامی (جلسه سوم)

                                           بسم الله الرحمن الرحیم

گفتمان انقلاب اسلامی (جلسه سوم)

آنچه می آید سلسله جلسات تبیین "گفتمان انقلاب اسلامی " است که توسط حجت الاسلام والمسلمین سیدمحسن طاهری در جمع فضلا و اساتید حوزه علمیه امام صادق علیه السلام گرگان ایراد گردیده است.

در جلسه گذشته ، اولین مبنا از مبانی گفتمانی انقلاب اسلامی را مطرح کردیم و گفتیم بر اساس اعتقادی که به توحید در ربوبیت تشریعی داریم ، انسان ها به خودی خود هیچ گونه برتری نسبت به یکدیگر ندارند و از آنجا که خداوند آفریننده ، مالک و رب ماست (توحید در خالقیت و ربوبیت تکوینی ) تنها اوست که ذاتا و اصالتا برما حاکمیت دارد و لیکن خداوند متعال ، حاکمیت خود را از طریق انسان های برگزیده اعمال می نماید.

بنابراین حاکمیت پیامبران و امامان (سلام الله علیهم اجمعین) در حقیقت حاکمیت خداست وبا اذن او اعتبار می یابد ودرمرتبه بعد، فقیه جواجد الشرایط قرار می گیرد.

در اینجا این سوال مطرح شد که اگر حق حاکمیت ، فقط از ناحیه خداست پس نقش مردم چه می شود؟آیا مقبولیت مردمی در اسلام شرط حقانیت حکومت نیست؟آیا حکومت دینی ، حکومت دیکتاتوری است؟!

برخی در پاسخ به این سوال ، گفته اند : در اسلام حق حاکمیت از ناحیه خدا به کسی داده می شود که مقبولیت مردمی نیز داشته باشد، به همین جهت امیرالمومنین (علیه السلام) پس از آن که مورد حمایت قاطبه ی مردم قرار گرفت ، حکومت را پذیرفت.واینکه می بینیم در فقه ، مسبوط الید بودن را شرط حاکمیت معصوم و فقیه قرار داده اند با همین مساله ی مقبولیت مردمی ارتباط پیدا می کند.

در جلسه گذشته گفتیم که این پاسخ ، از دقت لازم برخوردار نیست و ما برای پاسخ به سوال مزبور ، نیازمند طرح چند نکته هستیم:

نکته اول:

ازآنجا که هدف از آفرینش انسان ، عبادت وبندگی خدا برای رسیدن به مقام قرب الهی بوده است ، بعثت انبیاء الهی و همه ی وظایف و اختیاراتی که خداوند به آنها و جانشینان آنها داده است – از جمله حق حاکمیت – برای تامین همین هدف ، صورت گرفته است.

بنابراین پیامبران و امامان – علیهم السلام- هنگامی میتوانند این حق را اعمال نمایند که همان هدف تامین گردد و نقض غرض نشود.

نکته دوم:

گاهی مانعی یا موانعی برای حاکمیت کسی که از ناحیه خدا حق حکومت دارد وجود دارد، نباید تصور شود که در این صورت ، او حق حاکمیت ندارد ، بلکه این حق ، صرفا متعلق به اوست ولیکن بخاطر وجود مانع ، این حق را اعمال نمی نماید ، زیرا او به هر قیمتی مجاز به احقاق خود نیست.

به عنوان مثال : هرگاه کسی به زور ملک دیگری را غصب نماید ، در این صورت ، این ملک به ملکیت غاصب در نمی آید هرچند مالک به دلیل عدم قدرت و استطاعت ، نتواند ملک خود را پس بگیرد ، عدم قدرت مالک بر تصرف در حق خود ، به معنای آن نیست که او مالک و ذی حق نیست تا متصرف غاصب ، مالک شمرده شود.

نیز ممکن است مالک ، قدرت گرفتن حق و ملک خود را داشته باشد ولی این امر ، مستلزم مفاسد بزرگی – مانند کشته شدن بعضی از فرزندانش – باشد(یعنی اصطلاحا قدرت عقلی دارد ولی قدرت شرعی ندارد ) در این فرض نیز شرعا جایز نیست که اقدام به احقاق حق خود نماید،هرچند باز هم شرعا و قانونا مالک وذی حق است.

نکته سوم:

با توجه به دونکته پیشین ، میتوان گفت : گاهی پیامبر یا امام معصوم یا فقیه واجد شرایط ، قدرت عقلی یا قدرت شرعی بر اعمال حاکمیت ندارد ، ولی این بدان معنا نیست که در این صورت ، او حق حاکمیت ندارد ، ونیز بدان معنا نیست که کسی که فعلا در حال حکومت است ، صاحب حق شده است.

مثال برای عدم قدرت عقلی :مثلا زمانی که پیروان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، به اندازه ای نبودند که او را برای اقامه حکومت یاری نمایند.(هرچند خداوند می تواند با اعجاز ، او را به حکومت برساند ولی چون نقض غرض می شود و زمینه آزمایش انسانها از بین می رود ، چنین اعجازی صورت نمی گیرد، و منظور ما از قدرت عقلی ، قدرت عقلی متعارف است.)

مثال برای عدم قدرت شرعی : مثلا فرض کنیم حاکم الهی به اندازه کافی یاور دارد ولی اقدام او برای اعمال حاکمیت ، در صورتی امکان پذیر است که افراد بی گناه فراوانی که قرار بوده است با حکومت او ایمان بیاورند ، همگی کشته شوند ، بدین صورت که دشمن ، افراد بی گناه را سپر قرار داده و در صورت ادامه مبارزه هزاران بی گناه را می کشد به نحوی که این مقدار از هزینه ، شرعا برای اعمال حکومت دینی مجاز نباشد.(زیرا در برخی موارد کشته شدن افراد بی گناه برای رسیدن به یک هدف والا ، و نجات تعداد بیشتری از انسانهای بی گناه ، شرعا جایز است ).

در این موارد که حاکم الهی عقلا یا شرعا ، قدرت بر اعمال حاکمیت ندارد ، اصطلاحا گفته می شود که او مبسوط الید نیست ، یعنی هرچند صاحب حق حکومت است ولی این حق را اعمال و احقاق نمی کند .

نکته چهارم:

با توجه به نکات پیشین ، حاکم الهی زمانی مبسوط الید خواهد بود که زمینه مردمی در جامعه وجود داشته باشد ، یعنی اولا برای برپایی حکومت ، به اندازه نیاز ، یاورانی داشته باشد ، ثانیا مردم – به مقداری که تشکیل حکومت دینی نقض غرض نباشد – پذیرش داشته باشند .

تشخیص مبسوط الید بودن حاکم الهی هم با خود اوست ، زیرا او یا معصوم است و با علم الهی میداند که چه زمانی بسط ید دارد ، و یا فقیه جامع الشرایط است و از آنجا که یک فقیه ، خودش تکلیف خودش را استنباط می کند و حکومت نیز – با وجود شرایط – تکلیف اوست ، فلذا خودش باید تشخیص دهد که بسط ید دارد یا خیر؟ (حکومت هم حق حاکم الهی است و هم تکلیف اوست ، با این تفاوت که حقش مطلق است و تکلیفش مشروط ، یعنی حکومت حق اوست چه بسط ید داشته باشد یا نداشته باشد ولیکن حکومت تکلیف اوست در زمانی که بسط ید داشته باشد.)

البته همان گونه که در نکته سوم گذشت ، حاکم الهی در صورت عدم بسط ید ، هرچند اعمال حاکمیت نمی کند ولی تنها او صاحب حق است و هر کس دیگری جای او را بگیرد غاصب شمرده می شود ، و مردم اگر برای حاکمیت حاکم الهی تلاش نکنند ، در گناه آن غاصب شریکند.

تنظیر: فرض کنید آقای زید ، مالک زمینی است و کسی به زور این زمین را غصب کرده است و زید هم هیچ گونه اسطتاعتی برای پس گرفتن زمین خود ندارد ، حال آیا در این صورت ، دیگر آقای زید ، مالک زمین نیست و آن شخص غاصب ، مالک واقعی شده است ؟‌! از لحاظ دینی ، قانونی ، عقلی و عرفی ، زید مالک است و آن غاصب ،‌مجرم و گنه کار است ، حتی اسلام می گوید کسانی که با کمک کردن به غاصب ، زمینه غصب یا ادامه غصب را فراهم کرده اند و بلکه کسانی که برای دفع یا رفع غصب ، حاضر به کمک کردن به مالک نیستند در گناه غاصب شریکند! به تعبیر امیر المومنین علیه السلام :‌(کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا ). ( نهج البلاغه/نامه 47)

نکته پنجم:

ممکن است این سوال پیش بیاید که آیا مردم ، حق انتخاب حکومت را برای خودشان ندارند ؟ مگر انسان حق تعیین سرنوشت برای خود را ندارد؟ پس چرا بعد از انقلاب به دستور حضرت امام خمینی (ره) رفراندوم ((جمهوری اسلامی ، آری یا نه ؟)) برگزار شد ؟

پاسخ این است که مسئله پذیرش حکومت الهی در این جهت مثل پذیرش دین خداست ، برخی تصور کرده اند که بر اساس آیه شریفه (لا اکراه فی الدین ) (بقره/256 ) پذیرش دین ، الزامی نیست ،‌درحالی که منظور آیه شریفه این است که پذیرش دین تکوینا اجباری نیست ولی تشریعا الزامی است . به عبارت دیگر ، خداوند متعال به ما توانایی و امکان پذیرش یا عدم پذیرش دین را داده است ولی اجازه عدم پذیرش دین را نداده است . به آین آیه دقت کنید «و قل الحق من ربکم ، فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر ،‌إنا أعتدنا للظالمین نارا ... »(کهف/29) یعنی «{ای پیامبر} بگو: حق از ناحیه پروردگار شما[آمده]است ، پس هر کس بخواهد ، ایمان بیاورد و هرکس بخواهد ،‌ کفر بورزد ، همانا ما برای ستمکاران آتش را آماده کرده ایم...» از آنجا که صدر آیه موهم آن است که ایمان و کفر فرقی ندارد ، در ادامه می فرماید برای کسانی که [به واسطه کفر ، به خودشان] ظلم می کنند ، آتش عذاب فراهم شده است .( در این آیه ، ظلم به معنای کفر است ،‌زیرا«والکافرون هم الظالمون»( بقره/254 )و«إن الشرک لظلم عظیم»(لقمان/13)

در واقع ، آیه می خواهد بیان کند که هرچند انسان دارای اختیار است و می تواند کفر را اختیار کند ولی خداوند ، او را ملزم به ایمان می نماید و گرنه مبتلا به آتش عذاب الهی خواهد شد.

این الزام الهی ، برخاسته از حکم عقل به مولویت حقیقی و ربوبیت تشریعی خداوند متعال است ، تکالیف الزامی دین نیز از همین قبیل است ، فلذا خداوند متعال کسانی را که این تکالیف را امتثال نمیکنند ، گنهکار و مستحق عقاب می داند.

یکی از تکالیف الزامی دین که متوجه همه مومنین است (به نحو واجب کفایی) این است که باید زمینه حکومت الهی را فراهم نمایند و پس از برپایی آن نیز در حفظ وتقویت آن بکوشند. این حکم ، از احکام مسلم دین است و نیازمند اقامه ی ادله فقهی نیست ، هرچند می توان از آیات و روایات فراوانی ، آن را استنباط کرد.

مثلا می توان از مفهوم موافق و دلالت اولویت استفاده کرد ، بدین صورت که میبینیم در اسلام به انسان اجازه داده نمی شود که بدون اذن خدا و هر طور که دلش خواست در وجود خودش و دارایی های خودش تصرف نماید. مثلا آیا ما اجازه داریم خودکشی کنیم؟ آیا انسان می تواند بدون مجوز شرعی دست خود را قطع کند ؟ آیا انسان می تواند دارایی خودش را آتش بزند؟ خیر ، کسی که مرتکب چنین اعمالی بشود گنهکار و مستحق عقاب است ، زیرا مالک حقیقی ما و دارایی های ما خداست«لله ما فی السموات و ما فی الارض »( جمعه/1)،«لله ملک السماوات و الارض» (آل عمران/189) ،«إنا لله» (بقره/156 ) و ... وما تنها در محدوده ای که خداوند متعال اجازه داده است می توانیم تصرف کنیم .

حال می توانیم از اینجا مفهوم موافق بگیریم و بگوییم : وقتی ما بدون اذن خدا ، حق تصرف در وجود خودمان و دارایی های شخصی خودمان را هم نداریم ، به طریق اولی نمی توانیم برای تعیین حکومت، تصمیمی بر خلاف مسیری که خداوند معین فرموده است بگیریم.

البته تکوینا مختاریم ولی تشریعا باید حکومت الهی را اقامه نماییم،زیرا حکومت می تواند در جان و مال همه مردم و جامعه تصرفاتی داشته باشد، مالیات بگیرد ، افراد را به سربازی و احیانا به جنگ بفرستد و ...

اما اینکه حضرت امام (ره) ، «جمهوری اسلامی» را به همه پرسی واگذار کردند ، بدین خاطر نبود که از مردم اجازه بگیرند و جمهوری اسلامی و ولایت فقیه از طریق رای اکثریت و مقبولیت عمومی ، مشروعیت و حقانیت پیدا کند ، بلکه تشخیص ایشان این بود – و البته تشخیص بسیار درست و هوشمندانه ای بود – که اگر ایشان به عنوان حاکم الهی ، بخواهد در شرایط فعلی جهان ، بسط ید پیدا کند ، باید رای موافق اکثریت را بگیرد ، تا در مقام جدل با غربی ها و افرادی که تحت تاثیر فلسفه سیاسی غرب قرار دارند ، آنها نتوانند نظام مقدس و الهی جمهوری اسلامی را غیر مردمی جلوه دهند.

فلذا اگر مردم فرضا جمهوری اسلامی را نمی پذیرفتند ، حضرت امام (ره) در راس حکومت قرار نمی گرفت ، ولی مردم مرتکب گناه بزرگی شده بودند و ایشان باز هم حاکم الهی واقعی – البته غیر مبسوط الید– می بود .

باید توجه داشت که عوامل و شرایطی که موجب بسط ید حاکم الهی می شود ، ممکن است در هر زمان با زمان دیگر متفاوت باشد ، مثلا در صدر اسلام ، انتخابات وجود نداشت و صرفا با بیعت عده فراوانی از مسلمانان ، این بسط ید تحقق پیدا می کرد ، ولی امروزه می توان گفت انتخابات یکی از شرایط یا علائم بسط ید است ، بنابراین تصور نشود که بسط ید همواره با موافقت اکثریت حاصل می شود ، فرض کنید ممکن است اکثر مردم نظر موافق نداشته باشند ولی اینگونه هم نباشد که اکثر آنها مخالف باشند و از طرفی به اندازه نیاز ، یاورانی برای حاکم الهی وجود داشته باشد ، در این صورت هم چه بسا حاکم الهی خود را مبسوط الید ببیند.

***

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.