روحانیت و سیاست

با ظهور حضرت امام خمینی در اوایل دهه چهل، حوزه علمیه قم برای نخستین بار سیاسی و به کانون مخالفت علیه دولت مبدل گردید. در واقع او توانست با تغییر جغرافیای کانون مخالفت با رژیم؛ یعنی از تهران، به قم، برای همیشه بر اهمیت شهر قم بیفزاید و همواره آن را خواسته یا ناخواسته با سرنوشت عمومی جامعه ایران پیوند دهد. حاج آقا روح الله خمینی، همان کسی است که پس از استخاره آیت الله حائری جهت آمدن به قم، به عنوان جزیی از خانواده، همراه او به قم آمد و تمام سختی ها و خوشی های این شهر را لمس کرد و در همین شهر نیز به مرجعیت رسید. وی علیرغم اینکه بعدها سیاست سکوت گرای عصر حائری را اشتباه خواند، اما در دوره زعامتش از او تبعیت کرد و نخستین فریادهای اعتراض آمیزش را به لابلای گفته هایش در کشف اسرار سال (1323) حواله داد. امام خمینی از جمله کسانی بود که در تشویق حضور آیت الله بروجردی در قم نقش مهم و مؤثری داشت و حتی به منظور ترویج مرجعیت اش به برخی شهرستانها رفت و با افراد موجه تماس برقرار کرد. وی با وجود مقام تدریس، به همراه شاگردانش در درس خارج فقه آیت الله بروجردی شرکت می کرد و تقویت او را تقویت حوزه علمیه می دانست(1). مقام آیت الله خمینی در بیت آیت الله بروجردی چنان بود که برخی او را وزیر خارجه آیت الله بروجردی خوانده اند(2). با وجود این، آیت الله خمینی مشی سیاسی آیت الله بروجردی را نمی پسندید و انتظار داشت تا او مانع از اعدام فدائیان اسلام شود(3). از سوی دیگر، آیت الله بروجردی نیز حمایت حضرت امام از فدائیان اسلام را نمی پذیرفت و می گفت: نمی دانم چرا بعضی از عقلای قم از اینها حمایت می کنند (4). با رحلت آیت الله بروجردی در دهم فروردین 1340، ریاست شانزده ساله اش بر مذهب (در سال 1324 تا 1340) به پایان رسید. با رحلت او نیز مرجعیت عامه از قم رخ بر بست و آینده مرجعیت در قم به مخاطره افتاد. محمد رضا شاه، در گذشت او را به آیت الله حکیم تسلیت گفت تا به روحانیت قم بفهماند که علاقه ای به تداوم مرجعیت در ایران ندارد. با اینکه آیت الله سید عبدالهادی شیرازی ـ مرجع ایرانی الاصل ـ نیز همچون آیت الله حکیم، شهرت داشت، اما شاه در گذشت آیت الله بروجردی را بدو تسلیت نگفت و به گفته مرحوم صالحی نجف آبادی:

«حکیم، هم عرب بود و هم دروس خود را به عربی می گفت و بیشتر در کشورهای عربی نفوذ داشت. هر چه مرجعیت در او متمرکزتر می شد به نفع تهران بود». (5)

این در حالی بود، که در حوزه علمیه قم ـ کسانی که در مظان مرجعیت بودند ـ کسی صلاحیت مرجعیت عامه را نداشت و همگان در عرض هم، شأنیت دستیابی به آن را دارا بودند. با این همه، بیت آیت الله بروجردی، علاقه مند به انتقال مرجعیت به آیت الله گلپایگانی بود؛ زیرا حضرت آیت الله گلپایگانی، فقیهی محتاط بود و سابقا آیت الله بروجردی نیز احتیاط های خود را به وی ارجاع می داد.نگرانی از آینده زعامت حوزه علمیه، سبب شد تا مرحوم بهبهانی بزرگ از تهران به قم سفر و در هفتمین روز در گذشت آیت الله بروجردی کلیه کسانی را که در مظان مرجعیت بودند جمع و در باره آینده حوزه با آنان مشورت کند. درباره آنچه در این جلسه رخ داده، اطلاعات کاملی در دست نیست، اما بر آیند آن، نوعی تقسیم کار بین افراد شاخص آن جلسه بود. قرار شد آیت الله گلپایگانی و شریعتمداری، هر کدام نیمی از شهریه آیت الله بروجردی را پرداخت کنند و آیت الله نجفی مرعشی نیز نان حوزه را تأمین نماید و آیت الله خمینی نیز با تأکید بر این که فقط تدریس در حوزه را می پذیرد، عملاً از پرادختن و شئون مرجعیت پرهیز کرد (6) و جهت دستیابی به وحدت در مرجعیت، آیت الله سید احمد خوانساری را که قبلا از قم به تهران مهاجرت کرده بود، معرفی نمود، اما پیشنهاد آقا سید روح الله، مورد استقبال قرار نگرفت و تقدیر چنین بود که مرجعیت در میان همین چهار نفر تجزیه شود. از میان آنان، آیت الله گلپایگانی و شریعتمداری از شهرت بیشتری برخوردار بودند. آیت الله گلپایگانی، عالمی محتاط و غیر سیاسی بود و مرجعیت او تداوم بخش مرجعیت بروجردی به حساب می آمد، اما شریعتمداری شناخته تر از همه بود و در مسائل سیاسی تبحر خاصی داشت و می توانست به راحتی برای گروه های مذهبی ـ سیاسی آن دوره، مثل نهضت آزادی، مرجع دینی شود. بر خلاف آن دو، آقا سید روح الله، معروفیت عامه نداشت (7) و جز روحانیون در حوزه، کسی او را نمی شناخت و بیشتر در سایه تلاش شاگردانش، که بخشی از آنها در محفل درسی علامه طباطبایی حاضر می شدند و نیز جنبشی که خود او علیه شاه به راه انداخت، مشهور شد. با پذیرش و گسترش مرجعیت آیت الله خمینی او می توانست در ذیل اقتدار و مصونیت حاصل از آن، به برخی از دغدغه های اجتماعی و سیاسی اش جامه عمل بپوشاند و حوزه را بر خلاف میل سنتی ها بیش از گذشته به سرنوشت عمومی کشور پیوند دهد. او با مسلح شدن به تجارب سیاسی مشروطه (8) به این سو، دریافته بود که همواره باید از موضع مرجعیت و یا در پناه آن در یک رشته اقدامات سیاسی شرکت کند و به جای آنکه خود را با نهاد دولت درگیر سازد، مرجعیت و به تبع آن نهاد روحانیت را با آن مواجه نماید.

از نظر امام خمینی، حرکت سیاسی پاره ای از روحانیون، به جهت فقدان عنصر حمایتی مرجعیت با شکست روبرو شده بود. نواب صفوی رهبر فدائیان اسلام، طلبه ای نوآموز بیش نبود و هرگز نتوانست روحانیت سنتی و مقام مرجعیت را حتی به ممانعت از اعدامش فعال کند. آیت الله کاشانی نیز علی رغم صلاحیت های علمی اش، هرگز به مرجعیت نرسید و هیچگاه نتوانست حمایت آیت الله بروجردی را به طور علنی جلب نماید. اینکه بنابر روایتی مسموع، امام خمینی در قبال تهدید شاه مبنی بر تکرار سناریوی نواب و کاشانی، گفته بود: «خمینی بجای اینکه خود را با او درگیر کند، حوزه و مرجعیت را بر سرش خراب می کند»، گویای درک عمیق او از جایگاه مرجعیت بود. به همین دلیل در نخستین حادثه ای که امام خمینی در قبال آن موضع رسمی گرفت، قبل از آنکه خود ایشان واکنشی منفردانه بگیرد، بلافاصله مراجع طراز اول قم را دعوت و درباره لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی (مصوب 16 مهرماه 1341) به مشورت نشست و از آنها خواست تا مشترکاً طی تلگرافی به شاه مخالفت خود را با لایحه مذکور اعلام و لغو فوری آن را درخواست کنند. گذشته از مطالبات آمده در متن تلگراف، آنچه بیش از همه اهمیت داشت، درگیر شدن بدنه حوزه، پس از چهار دهه انزوا و سکوت با حوزه سیاست بود. و این آغازی بود، که هیچ گاه پایانی نیافت. دروس حوزه علمیه قم به مناسبت تصویب لایحه مذکور دو ماه تعطیل گردید و سرانجام، اسدالله علم، نخست وزیر وقت در روز شنبه ده آذرماه، در مصاحبه ای لغو آن را اعلام و آن را غیر قابل اجرا دانست. چند ماه بعد، در 19 دی ماه 1341، شاه رسماً اعلام کرد که قصد دارد اصول شش گانه ای را تحت عنوان انقلاب سفید به رفراندوم بگذارد، اما ابهام های موجود در این اصول شش گانه و نیز پیشگامی شخص شاه در اجرای آن به تدریج موجب تشتت در میان مراجع عظام شد و از این زمان به بعد بود که تداوم مبارزه، با مشکلات جدیدی مواجه گردید، که بعد از آن اغلب مراجع، خط مشی امام خمینی در مقابل شاه را تأیید نکردند و آن را تند دانستند.

از این رو آیت الله شریعتمداری به فرستاده آیت الله خمینی گفته بود:

«شما بروید آیت الله خمینی را نصیحت کنید، که این قدر روزنامه نگاری نکنند. این شیوه مبارزه، شیوه علمایی نیست. شیوه روزنامه نگاری است. به شاه اهانت نکنید، اینقدر به دولت حمله نکنید»(9).

حتی عده ای از سنتی های حوزه با تمسک به آیه شریفه «و لا تلقوا بأیدیکم الی التهلکة» (10) مخالفت با شاه را تهلکه ای دانستند که اسباب هلاکت آنان را فراهم خواهد کرد (11). لذا این مسائل نشان می دهد که امام خمینی به آسانی نمی توانست حوزه ای را که چهل سال به انزوای از سیاست خود گرفته و به لحاظ نظری همچنان سلطنت شاهنشاهی را نظریه مقبول می انگاشت، این چنین با شاه درگیر کند. البته خود حضرت امام نیز به این نتیجه رسیده و به محلاتی گفته بود: در برخورد با انقلاب سفید امیدی به مراجع ندارد و خود باید به تنهایی ادامه مسیر دهد (12). علیرغم بروز مخالفت ها با ورود آیت الله خمینی به عرصه مخالفت با شاه، وی در روز 2 بهمن ماه 1341 طی اعلامیه ای موارد غیر قانونی رفراندوم را بر شمرد و آن را رفراندومی اجباری نامید و در مقابل حکم اسلام و قانون اساسی بی ارزش دانست (13). با این همه، علما در یک عمل انجام شده قرار گرفتند و طی اعلامیه هایی رفراندوم را تحریم کردند. شاه نیز جهت متقاعد کردن مراجع قم در روز 4 بهمن به قم آمد تا با آنان درباره رفراندوم به گفتگو بنشیند، اما با بی اعتنایی و عدم استقبال مردم قم مواجه شد و در سخنرانی خود، روحانیت را ارتجاع سیاه و بدتر از ارتجاع سرخ و صد برابر خائن تر از حزب توده و مخالف اصلاحات نامید. و این موضوع نقطه آغاز ستیز دامنه دار شاه با روحانیت شد؛ چیزی که سنتی های حوزه علاقه ای به آن نداشتند، لذا از این زمان به بعد، برخوردهای طرفین از عرف تلگراف نویسی و نامه نگاری، خارج و به جسارت های علنی کشانده شد. اما آنچه تخاصم فیما بین حوزه و شاه را غلیظ تر کرد، فاجعه مدرسه فیضیه بود، که درست دو ماه پس از برگزاری رفراندوم اتفاق افتاد. در این حادثه تعداد زیادی از طلاب و روحانیون مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، که گرچه این حادثه از سوی بسیاری از مراجع قم محکوم گردید، اما تهدیدهای دیگری از سوی شهربانی قم، مانع از واکنش های بعد شد و عملاً آنان را وادار به سکوت کرد. آیت الله خمینی به مناسبت فرا رسیدن چهلمین روز فاجعه فیضیه، طی اعلامیه ای، سلطنت پهلوی را دستگاه جبار خواند و حادثه فیضیه را فاجعه بزرگ اسلام دانست (14) و به مناسبت شروع دروس حوزه که به مدت چهل روز تعطیل شده بود از سکوت علمای قم و سایر بلاد اسلامی گله کرد و از تداوم سنت سکوت گرای شیخ عبدالکریم حائری در حوزه، انتقاد نمود و گفت: «ای علما ساکت ننشینید، نگویید الان مسلک شیخ است. و الله شیخ اگر حالا بود، تکلیفش این بود. امروز سکوت، همراهی با دستگاه جبار است». (15) با این همه، سکوت دیگران از یک سو و صراحت و شجاعت آیت الله خمینی از سوی دیگر، سبب محبوبیت روز افزون ایشان در جامعه گردید. نظر سنجی های ساواک حاکی از آن بود که: «اقدامات مخالفت آمیز چند ماه اخیر آیت الله خمینی و پیش قدمی وی در مخالفت با عملیات اصلاحی شاه و دولت، موجب تمرکز قدرت های روحانی در اطراف وی گردیده و به خاطر همین مرکزیت، هم اکنون حوزه های علمی و مذهبی خارج از ایران نیز نامبرده را مشخص ترین رکن جامعه روحانیت می شناسد. تلگراف تسلی آمیز واقعه اخیر از جانب آیت الله حکیم خطاب به وی، نتیجه همین شاخصیت اوست»(16).

رویا رویی میان شاه و آیت الله خمینی، که به تدریج پس از حادثه فیضیه به بعد، جای رویا رویی میان دولت و مراجع قم را گرفته بود، با نزدیک شدن ماه محرم حتمی می نمود. آیت الله خمینی در 13 خرداد 1342 در ظهر عاشورای 1383 قمری، علیه شاه موضعی تند گرفت و به نصیحت توأم با تحقیر شاه پرداخت و این شاید نخستین باری بود که اصل سلطنت پهلوی در میان حوزویان به دستگاه یزید تشبیه و این چنین به باد انتقاد قرار گرفته می شد. (17) به دنبال این سخنرانی، آیت الله خمینی در سحرگاه 15 خرداد دستگیر و قیام معروف 15 خرداد به وقوع پیوست.

وقوع این قیام نیز به تبع آن کشته و زخمی شدن تعدادی از مردم، برای همیشه به تردید مقدسین حوزه پایان داد و آنان نه تنها سکوت خود را ادامه دادند، بلکه تداوم مبارزه را حرام دانستند. آنها با این استدلال که «با گوشت و پوست نمی توان در مقابل توپ و تانک ایستاد و اینکه ما مکلف به جهاد و مبارزه نیستیم و یا جواب خون مقتولین را چه کسی می دهد؟» عملاً با تداوم مبارزه به مخالفت برخاستند (18).

گذشته از مقدسین حوزه، که معمولاً امام خمینی از نفوذ گسترده آنان در حوزه، با نگرانی یاد می کرد، سایر مراجع و علما که عملاً راهی جهت بازگشت به اوضاع و احوال غیر مخاطره انگیز سال های قبل نداشتند، کشتار مردم در قیام 15 خرداد را محکوم و خواستار آزادی امام شدند. امام خمینی پس از گذشت ده ماه حبس، در 15 فروردین ماه 1343 آزاد گردید و در نخستین سخنرانی اش پس از آزاد شدن تأکید کرد: «تا زندان نباشد پیروزی بدست نمی آید، خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد» (19). تغییر لحن ناصحانه آیت الله خمینی به گفتاری عتاب آلود در کنار حملات مکررش به دولت اسرائیل حاکی از آن بود که روند مخالفت او با شاه وارد مرحله جدی تری شده است. گرچه با گذشت قریب به پنج ماه از آزادی امام، حادثه تشنج آمیزی بین تهران و قم رخ نداد، اما تصویب لایحه کاپیتولاسیون (21 مهرماه 1343) مبارزه سیاسی آیت الله خمینی با رژیم پهلوی را گداخته تر کرد. او به محض اطلاع از این لایحه، بلافاصله مراجع و علمای قم را در جریان امر قرار داد و در سخنرانی تندی که ایراد نمود، تصویب لایحه مذکور را سند بردگی ملت ایران و اقرار به مستعمره بودن نامید و تأکید کرد: «و الله گناهکار است کسی که داد نزند، و الله مرتکب گناه کبیره است کسی که فریاد نزند». با این همه تا 9 روز پس از این سخنرانی، هیچ یک از علمای قم اعلامیه ای در محکومیت کاپیتولاسیون صادر نکردند. سکوت و بی تفاوتی آنان، مبین آن بود که آنان تمایلی به درگیری و رویارویی مجدد با رژیم شاه را ندارند. گرچه آیت الله خمینی در 13 آبان 1343 به ترکیه تبعید شد، اما برای او مسجل شده بود که او می بایست بقیه مسیر را یکه و تنها بپیماید، همچنان که یک سال و چند ماه پیش از آن خواب دیده بود (20)، آتشی که سراسر ایران را فرا گرفته، خود او باید به تنهایی آن را خاموش سازد.

«بی حرکتی عظمای روحانیت در مورد حضرت خمینی، رهبر روحانی وقت، چنان شدید بود که حتی جامعه اصلی روحانیت از دلبستگی به او سرباز زد... گویا اینکه همیشه در ایران همین گونه بوده است؛ یعنی در مقابل سکون و سکوت مسلط بر مؤسسات، آدم ها و مغزها، ناگهان یکی به قصد ایجاد تحرک سر بر می دارد و این سر برداشتن چنان تند و ناگهانی می شود، که شرایط وجودی آن که جنبیده از دست می رود و زیر پایش خالی می شود... اما عاقبتها: اعدام، تبعید...»(21).

از این دوره به بعد، عملا روحانیت از یکدست بودن خارج و در درون متکثر شد. درگیر شدن امام خمینی در بافت و هرم مرجعیت، به ناگزیر کل روحانیت را به سیاست حساس کرد و آنان را در موقعیتی قرار داد که هرگز قادر به بازگشت شرایط دهه سی نبودند. اگر تا قبل از قیام پانزده خرداد، مشکل خاصی بین قم و سلطنت پهلوی وجود نداشت و حداقل در نظر بسیاری از روحانیون، سلطنت شاه، حکومتی ضد مذهبی بشمار نمی آمد، اما مخالفت های امام خمینی و نیز اقدامات دولت، این تصور را برهم زد و پس از سالها روابط حسنه، فصل جدیدی در روابط دولت و روحانیت گشوده شد. گرچه در غیاب امام خمینی، تب سیاسی در قم فروکش کرد و در ظاهر حوزه علمیه این شهر، آرام و یکنواخت به نظر می رسید، اما از درون، مرز بندی ها و غیرت سازی های متعددی، براساس آنچه که آیت الله خمینی در نجف می گفت، صورت می گرفت و آنان را ناخواسته از درون متکثر می کرد و این می توانست حوزه را از اقتدار سنت گرایان خارج و نزاع کرانه با متن را به نزاع متن ها مبدل کند؛ متن هایی که هر یک دارای حجیت و استدلالی برابر بود و قادر به از کار انداختن حجیت دیگری نبود. و البته همین امر کافی بود تا صورت بندی های بوجود آمده، یکدیگر را پذیرفته و به گفتگوی بینا متنی تن دهند. اما آنچه اهمیت داشت، آن بود که صورت بندی های این دوره در حوزه علمیه قم، نمادی از آرایش کل روحانیت در ایران و حتی در عراق بود. بسیاری از علما و مراجع نجف و مشهد که در حوادث سیاسی منتهی به تبعید امام خمینی با سرنوشت روحانیت قم پیوند خورده بودند، متأثر و یا متمایل از آن نیز در قبال مسائل سیاسی موضع می گرفتند و در امتداد جریان های عمومی این حوزه، آرایش می یافتند. از این رو، در این دوره، سه جریان متغیر و متداخل، ولی قابل تشخیص در بین روحانیت بوجود آمد:

1. جریان نخست که پرنفوذترین جریان بود از علما و روحانیون محتاط و غیر سیاسی تشکیل می شد. اعضای این جریان با رهبری آیت الله نجفی مرعشی (در پیوند با آیت الله سید احمد خوانساری در تهران و نیز آیت الله خویی در نجف) اعتقاد داشتند، که روحانیت باید از کار سیاسی دوری گزینند و به مسائل معنوی، مانند تبلیغ کلام خدا، تحصیل در حوزه ها و آموزش علمای نسل آینده بپردازند. البته اینان تنها در پاره ای از اوقات و بنا به دلایلی برای پا درمیانی یا چیزی شبیه به آن ممکن بود به نوعی حرکت سیاسی دست زنند، که نمونه معمول آن در این دوره آیت الله سید احمد خوانساری بود، که همانند آیت الله بروجردی از تکرار تجربه تلخ مشروطه نگران بود.

مرحوم خوانساری، همانند مرحوم فلسفی و برخی دیگر از موجهینِ از علما، در برخی از ادوار، روابطشان با حکومت خوب بود و آنان گاهی نقش واسطه را میان زندانیان سیاسی روحانی با حکومت ایفا می کردند. از آن سوی، رژیم پهلوی هم تلاش می کرد تا روابط خود را با این افراد حفظ کند و از طریق آنها کنترلی روی نیروهای تندروی روحانی داشته باشد، که از جمله این افراد، یکی هم علامه حائری سمنانی بود، که گاه وساطتی در آزادی روحانیون می کرد.

از نظر رسول جعفریان، رهبران انجمن حجتیه نیز به لحاظ فکری و یا از روی تقیه، همین گونه می اندیشیدند و بر این باور بودند که اساساً نمی توان حکومت به غیرمعصوم سپرد و باید با دولت کنونی، مماشات نصیحت گرایانه داشت. البته رویکرد تاریخی مرجعیت در روزگار پس از مشروطه نیز چنین اقتضایی داشت.

2. جریان دوم از آن روحانیون میانه رو بود، که در عین مخالفت با برخی اقدامات و مظاهر فساد دولت پهلوی، حاضر به ورود یک مبارزه تند نبودند. این جریان توسط آیت الله سید محمد رضا گلپایگانی (متوفای 18 آذر 1372) و مهمتر از همه، آیت الله سید کاظم شریعتمداری (متوفای 15 فروردین 1364) (و نیز آیت الله محمد هادی میلانی در مشهد) رهبری می شد. مهم ترین ویژگی میانه روها، آن بود که آنها خواستار سرنگونی سلطنت نبودند و بر اجرای کامل قانون اساسی مشروطه تأکید می ورزیدند. حتی شریعتمداری تا تیرماه سال 1357 هنوز، درخواستش از رژیم پهلوی، چیزی بیشتر از برگزاری انتخابات آزاد نبود (23) و حتی علاقه مند بود تا امام خمینی را از گفتن اینکه شاه باید برود منحرف کند. (24) این در حالی بود که آیت الله گلپایگانی مواضع مثبت زیادی در سال های تبعید امام خمینی ،نسبت به نهضت اسلامی داشت. ایشان پس از دستگیری امام در سال 1342، بیانیه تندی علیه دولت صادر کرد و در سالهای تبعید او، مخالفت های وی کم و بیش ادامه داشت قطعا بنا به همین اختلاف در رویه بود، که رژیم پهلوی تلاش می کرد تا آیت الله شریعتمداری را بر آیت الله گلپایگانی ترجیح دهد، که این امر علاوه بر ایجاد اختلاف میان مراجع، به نوعی ترجیح یک روش بر روش دیگر بود.

3. سومین جریان، مربوط به روحانیون تندرو بود، که پس از تبعید امام خمینی، شبکه ای مخفی و غیر رسمی را در ایران به راه انداختند. اعضای این جریان برخلاف جریان دوم، هیچ گونه ارتباطی با حکومت نداشتند. رهبر این جریان، آشکار از رژیم پهلوی انتقاد می کرد و روحانیون و مؤمنان را به سرنگونی آن فرا می خواند و در قبال ایرادات جریان دوم اذعان می کرد:

«وقتی موفق شدید دستگاه حاکم جائر را سرنگون کنید، یقینا از عهده اداره حکومت و رهبری توده های مردم بر خواهید آمد، طرح حکومت و اداره و قوانین لازم برای آن آماده است... احتیاجی نیست بعد از تشکیل حکومت بنشینید قانون وضع کنید... همه چیز آماده و مهیاست».

پی نوشت ها:

1. مصاحبه با آیت الله محمد یزدی، ص 11.

2. خاطرات آیت الله محمد یزدی، حضرت امام یکبار به نمایندگی از بروجردی با شاه ملاقات نمود، ص 144.

3. خاطرات آیت الله خلخالی، نشر سایه، 1380، ص 48.

4. خاطرات آیت الله منتظری، ص 142.

5. تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، ص 14.

6. گفتگو با آیت الله طاهری خرم آبادی، ص 18.

7. بنا به گفته آیت الله صالحی نجف آبادی عده ای از اطراف قم به این شهر آمده تا درباره مرجع بعدی جستجو کنند با اینکه چند روز در قم ماندند، اما آیت الله خمینی را نشناختند. تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، ص 21).

8. حمید عنایت، انقلاب در ایران سال 1979، مترجم منتظر لطف، مجله فرهنگ توسعه، شماره 4، ص 8.

9. خاطرات و مبارزه شهیدمحلاتی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1376 ص 46 و 47.

10. سوره بقره، آیه 195.

11. گفتگو با آیت الله موسوی خوئینی ها، بینات، شماره 2233، ص 123 و 124.

12. خاطرات و مبارزه شهید محلاتی، همان، ص 45.

13. صحیفه نور، ج 1، ص 51 تا 53.

14. کوثر، ج 1، ص 67 تا 82.

15. زندگینامه سیاسی امام خمینی، ص 259.

16. همان.

17. صحیفه نور، ج 1، ص 91 تا 94.

18. همان، ص 92.

19. همان، ص 98.

20. آیت الله سعیدی در اوایل سال 1342، خوابی را که آیت الله خمینی برای او نقل کرده بود، چنین بیان می کند: در خواب دیدم آتشی روشن شده و انگار تمام ایران را به صورت نقشه جغرافیایی می دیدم که در بر گرفته است. هر چه فریاد کشیدم، بیایید کمک کنید، آتش را خاموش کنید، کسی نیامد. خودم عبا را در آوردم و به قدری به آتش زدم و آب روی آن ریختم که با زحمت توانستم آن را خاموش کنم. بعد خود آقا سید روح الله در تعبیر آن گفته بود: من این خواب را اینطور تعبیر می کنم که این بلوا ادامه دارد و به آسانی پایان نمی پذیرد. شعله آتش روشن شده و همه کشور را فرا می گیرد و تنها من هستم که باید این آتش را خاموش کنم. حال هر کدام از آقایونی که می خواهند با من باشند، و هر کسی نخواست نباشد (ر.ک: امام خمینی در آئینه خاطره ها، ص 135 و 136).

21. در خدمت و خیانت روشنفکران، ص 56 و 57.

22. اسناد انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، ج 7، ص 247.

23. خاطرات آیت الله احمدی میانجی، ص 274.

مجله  پگاه حوزه  4 اسفند 1386، شماره 226 

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.