زندگی نامه طلبة شهید ابراهیم رضوانی چارنائی

بسم الله الرحمن الرحیم

آن هنگام که نسیمی فرح بخش با عطر شقایق های کربلا درآمیخت ، من بوی بهارنارنج را از جبهه احساس می کردم . در آن هنگام صدای ملکوتی اذان در ارتفاعات «بازی دراز» شنیده می شد و تو سرمست از خواب نوشین دنیا،از اروند وضوساختی و ازکوچه پس کوچه های خونین شهر عبور کردی و آرام بر تربت شلمچه سجده کردی . جبهه ، سرزمین آینه هاست و بر هر گوشه که نظر افکنی وجه خدا را می بینی و مردان جبهه ، با انعکاس نور الهی آفاق را روشن کردند . نوری از شعاع این خورشید به سال 1347 در یکی از روستاهای گرگان به نام «میرمحله» تابید و بارقة عشق الهی با نفخ صور رحمانی ، حیاتی زیبا را به نمایش نهاد و آنروز بر بال فرشتگان خدا ، نام ابراهیم را نوشتند . طلبة شهید ابراهیم رضوانی چارنائی پس از سپری نمودن دوران شیرین کودکی راهی دبستان شد و سپس مقطع راهنمایی را با کوشش و جدیّت به پایان رساند . در آن سوز و سرما که مجسمة یخ زدة رژیم پهلوی با گرمای خمینی آب می شد ، ابراهیم نیز در کنار برادر در راهپیمایی ها شرکت می کرد . وقتی رژیم سفّاک برادرش را دستگیر و به زندان انداخت وی که برای ملاقات برادر رفته بود ، دستگیر شده ، به زندان می افتد . پس از پیروزی انقلاب به بسیج رفت و در پایگاه تقی آباد نگهبانی می داد . فطرت شمع گونة شهید برای سوختن و هدایت جامعه ، او را راهی حوزة علمیة گرگان نمود و بعد از مدّتی رحل اقامت در مشهد مقدس افکند و در کنار جویبار هستی بخش ثامن الائمه به یادگیری معارف اسلامی پرداخت . شمیم جانش با آمدن هر شهید ، مجنونِ بهشت می شد و او که از دلسوختگان وادی عشق بود روی به جبهه آورد . در یکی از اعزام هایش مجروح گردید . اما از دیگران کتمان کرد تا مبادا ذره ای ریا به عمل خالصانه اش بنشیند . او آسایش دو گیتی را در لبخند گل نرگس می دانست و برای اینکه از قافلة شهدا عقب نماند ، عزم دیار جانان کرد و در جبهه ساکن شد . سرانجام او در عملیات کربلای 4 در منطقة امالرصّاص شرکت کرد و در آنجـا بود که وعدة الهی با تجّلی لطف حضرت دوست بر جانش رعشه افکند و وی خوش و سرمست از رضای دوست پـا در وادی بقا نهاد و در تاریخ 4/10/65 به دیدار معبود خود شتافت . روحش با ارواح طیّبة اهلبیت(ع) محشور باد.

 

 

 

 

خاطرات طلبة شهید ابراهیم رضوانی چارنائی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

«زخم یار» در شبی از ماه مبارک رمضان میهمان زیادی برای افطاری دعوت کرده بودم. برادرم تازه از جبهه برگشته بود و همچون سال های گذشته در تهیه افطاری به ما کمک می کرد . در حین چیدن سفره پارچ آبی را به وی دادم تا برای قسمت مردانه ببرد. اما هنگام گرفتن پارچ دیدم که به سختی و با کمک دست دیگر ، آنرا بلند کرد. در چهره اش درد فریاد می زد ولی حرفی نمی زد . صدایش کردم گفتم :«دستت چی شده؟» چیزی نگفت و رفت. ساعتی بعد در جستجویش بودم . دیدم در اتاقی مشغول پانسمان دستش است. ترکش، دستش را دریده بود و او بدون اینکه چیزی به ما بگوید با درد دست و پنجه نرم می کرد. به صورت زیبایش خیره شدم و به خود به خاطر داشتن چنین برادری بالیدم. «رویای صادق» شبی خواب دیدم که ابراهیم ، در حالی که ساکی در دست داشت به خانة ما آمد . گویی از جبهه برمی گشت . خوشحال به سویش دویدم و خوش آمد گفتم . آمدم دستی به سر و رویش بکشم با آن نگاه سرشار از خجالت همیشگی ، سرش را عقب کشید . دستم هنگام پایین آمدن به پایش خورد و او ناله ای از روی درد کشید. از خواب پریدم، سراسیمه و نگران بودم. در همان حال خبر رسید که یکی از دوستان ابراهیم از مشهد آمده است . به دیدنش رفتیم و جویای احوال ابراهیم شدیم . گفت که در اعزام آخر از ناحیة پا مجروح شده است. لحظه لحظة خواب در ذهنم مرور شد. رؤیای صادقم چه زود تعبیر شده بود. «خواهرشهید»

یکی از ویژگیهای شهید اخلاص ایشان بود، وقتی که مجروح شده بود، کسی از این ماجرا مطلع نبود، در یکی از شبهای احیاء جهت افطاری به مهمانان موقعی که خواست ظرف شربت را بردارد، نتوانست آنرا بلند کند و احساس درد شدیدی کرد که ما متوجه مجروحیت او شدیم وخواهش کرد که موضوع را به اطلاع مادرش نرسانیم. خانواده شهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.