ماجرای شهیدی كه پیكر خود را شناسایی كرد

در جریان عملیات مسلم ابن عقیل در سال ۱۳۶۱ و زمانی كه رزمندگان خط را شكسته بودند، دشمن درحال بمباران شدید تنها معبر پشتیبانی ما بود. به یاد دارم كه حدود ۳۰۰ نفر از رزمندگان تبریز در كنار رودخانه درحال سینه زنی بودند و دقیقاً بعد از اینكه از كنار آن ها رد شدم، ناگهان صدای غرش هواپیمای دشمن را شنیدم. به پشت سرم كه نگاه كردم، دیدم این هواپیما در خلال بمباران منطقه، با یك فروند موشك هوا به زمین، دقیقاً مركز حلقه عزاداری این ۳۰۰ نفر را نشانه گرفت و همه این رزمندگان مخلص گردان عاشورا را همزمان به شهادت رساند. در ادامه سخنان فرمانده كمیته جستجوی مفقودین ستاد كل نیروهای مسلح را مرور می كنیم.

پیكر رزمندگانی كه با موشك جنگنده های دشمن به شهادت برسند، به طور كامل متلاشی می شود و شناسایی آن ها تقریباً غیرممكن است، بر همین اساس با این حمله هوایی دشمن و شهادت تعداد زیادی از رزمندگان وضعیت وخیمی پیش آمد. آنجا بود كه به دشواری كار عزیزان معراج پی بردم. شهید دوستدار با اطلاع از موضوع به منطقه آمد و ابدان مطهر این شهدا را به شیوه ای خاص و دقیق جمع آوری كرد؛ به گونه ای كه از مشاهده نظم و دقت این شهید بزرگوار حیرت كردم.

شهید «دوستدار» علی رغم ضعف قدرت جسمانی و داشتن بدن بسیار نحیف، گاهی اوقات پیكر دو رزمنده شهید را باهم از زمین بلند می كرد و به پشت خاكریز نیروهای خودی انتقال می داد. بدن شهید دوستدار به دلیل روزه های مداوم نحیف شده بود و در تابستان خوزستان، پتو روی خودش می كشید و با كوچكترین نسیمی، به خود می لرزید.

در وسائل الشیعه می خوانیم كه «چه بسیار بدن های ضعیفی كه قدرت خدا واسطه توانمندی آن ها می شود» كه مصداق عینی این روایت در سیره شهید دوستدار مشهود بود؛ به گونه ای كه در پرتو یك بینش الهی، كوشش او به گونه ای مترتب می شد كه با شجاعتی مثال زدنی، اسلحه را كنار می گذاشت، به میانه میدان می دوید و با دو دست پیكر دو شهید را عقب می كشید تا از آماج تركش ها و آسیب بیشتر محفوظ بمانند. از این جهت، حقیقت آن است كه خانواده بسیاری از شهدای دفاع مقدس به خاطر تلاش های شهید دوستدار برای حفظ پیكرهای مطهر شهدایشان، به او مدیون هستند.

بیدار شو و مرا شناسایی كن!

معراج شهدای جبهه های غرب در یك انبار جو در شهر كرمانشاه استقرار داشت و سه سردخانه بزرگ كه پیكر شهدا داخل آن ها بودند، در داخل سیلوها جانمایی شده بود. یادم می آید كه یك شب با اینكه پاسی از شب گذشته و حوالی ۲ یا ۳ بامداد بود، شهید دوستدار ناگهان از خواب بیدار شد و با قدم های تند به سمت سیلوها رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و دوباره خوابید!

برای همه سوال شده بود كه چرا شهید دوستدار در نیمه شب، سراغ پیكرها رفت. فردا از او سوال كردیم كه ماجرا چه بود، در ابتدا استنكاف می كرد و از دادن پاسخ سرباز می زد اما وقتی اصرار كردیم ماجرا را برایمان تعریف كرد. گویا روح مطهر یك شهید در عالم رویا به شهید دوستدار گفته بود كه برو در سردخانه اول، درب را باز كن، اولین پیكر متعلق به من است، پلاكم را در جیب مخفی اُوركُتم پیدا كن و مرا شناسایی كن! ظاهراً شهید «دوستدار» در ابتدا به گمان اینكه این رویا به خاطر فشارهای روحی و روانی ناشی از جمع آوری شهدای صدپاره تن روز گذشته بوده است، اعتنایی نمی كند و پس از تجدید وضو دوباره به خواب می رود تا اینكه دوباره همان شهید به خواب شهید دوستدار می آید و می گوید: «چقدر می خوابی؟! بیدار شو و مرا شناسایی كن! مادرم منتظر من است.»

عظمت روح شهید «دوستدار» ناشی از مداومت وی بر اعمال عبادی است. یادم نمی آید كه یكبار شهید «دوستدار» را عصبانی دیده باشم، البته می دیدم كه گاهی حساس می شد. عامل برانگیختن حساسیت او زمانی بود كه می دید یك نفر در بحث رعایت بیت المال و صیانت از اموالی كه در اختیارش بود، اهمال می كند. اینكه همیشه لبخند به لب داشت و هیچگاه عصبانی نمی شد، بسیار كم حرف بود، عمدتاً سكوت می كرد و بیشتر شنونده بود، به خاطر اثر مداومت شهید دوستدار بر عبادت و اخلاص در بندگی و تعبد بود.

به دنبال انجام وظیفه بود و نه تحمیل عقیده

شهید «دوستدار» همیشه به دنبال انجام وظیفه بود و نه تحمیل عقیده. بنده به واسطه اینكه فرمانده او بودم، مداومت بر معاشرت با شهید داشتم لكن به جز بنده، فرماندهانی هم كه با شهید دوستدار معاشرت داشتند تصدیق می كنند كه او هیچگاه روی حرف و دستور فرمانده خود ایراد و اشكالی وارد نكرد و تسلیم و ولایتمدار محض بود. به قدری شهید دوستدار را همیشه در معركه های سخت حاضر می دیدیم كه ضرب المثل شده بود هرگاه كار گره بخورد و فشار مشكلات فزونی یابد، صدا كنیم شهید دوستدار خودش را برساند! با همه این تفاسیر، به جرأت می گویم حتی یكبار هیچكس ندید كه این شهید والامقام لب به گلایه بگشاید و بابت كمبودی درخواست كمك كند و این درحالی بود كه فشارهای روحی و روانی بر شهید دوستدار بیشتر از بقیه بود اما او با خلق عظیم خود بسیار عزتمندانه با مصائب مواجه می شد.

هر وقت می خواهم درباره خلق عظیم و رفتار عزتمندانه در دفاع مقدس خاطره ای نقل كنم، ناخودآگاه اول از همه تصویر لحظه ای به ذهن بنده متبادر می شود كه شهید «سیدحسین دوستدار» با پیكر چاك چاك برادر شهید خود «سیدحسن دوستدار» در معراج شهدا روبرو شد و با اینكه بعضی از بچه های معراج می خواستند شهید تكه های بدن سیدحسن را نبیند، اما او خیلی آرام و قوی ظاهر شد و با دست خود پیكر برادر را سروسامان داد. این صحنه شگفت را كه می دیدم، حیرت می كردم كه شهید دوستدار چطور در روند تدارك و انتقال پیكر برادر شهیدش این قدر عادی رفتار می كند، با اینكه می توانست سریعتر یا با تدارك بیشتری پیكر را مهیای آخرین ملاقات خانواده بكند اما خیلی عادی این كار را انجام داد.

دغدغه شب و روز شهید دوستدار فقط شهادت بود. عادت داشت كه از سایر رزمندگان امضا بگیرد و دفترچه مخصوصی را به این امضاها اختصاص داده بود. یكبار من از او درباره علت این امضا جمع كردن پرسیدم، البته دوستانش هم در این باره از او سوال می كردند كه همیشه استنكاف می كرد بعدها از دوستانش در معراج شهدا شنیدم كه هربار بعد از تكمیل بازآرایی و جمع آوری اجزای پیكر یك شهید كه قبلاً از او امضا گرفته بود، دهانش را به پیكر شهید نزدیك می كرد و آهسته به او می گفت: «یادت نرود در قیامت مرا شفاعت كنی. من از تو امضا دارم!»

این همرزم شهید با اشاره به ماجرای آخرین ملاقات خود با شهید سیدحسین دوستدار ابراز داشت: آخرین بار شهید دوستدار را در گردهمایی بزرگ مسئولین تعاون رزم جنگ دیدم. خسته از جلسات متعدد و پرفشار، ناگهان دیدم در درگاه ورودی به دیوار تكیه داده و با آرامش، همان لبخند همیشگی را برلب داشت. همیشه همینطور بود گویا هیچ مشكلی در عالم نمی تواند به ابروی او گره بیندازد. آنجا با یكدیگر معاشرت صمیمانه ای داشتیم، از حال غریب شهید دوستدار برایم مسجل شد كه سیدحسین به زودی شهید می شود.

وی شهادت شهید سیدحسین دوستدار را «حسین وار» خواند و خاطرنشان كرد: او بعد از مدت كوتاهی كه در تعاون رزم حضور داشت، با شهید حسن ابراهیمی وركیانی كه اهل دامغان بود، آشنا شد و به تدریج طوری باهم صمیمی شدند كه از برادر بهم نزدیك تر بودند. هیچگاه در طول این سال ها نبود كه یكی را تنها و بدون دیگری درجایی ببینیم، جالب اینجاست كه در كربلای ۵ هردو باهم همزمان به شهادت رسیدند.

برنامه علی الدوام شهیدان دوستدار و ابراهیمی، قرائت روزانه زیارت اباعبدالله (ع) در روز عاشورا بود. از قضا این دو در لحظه شهادت هم مشغول قرائت روزانه زیارت عاشورا و در سجده آخر زیارتنامه بودند كه گلوله توپخانه دشمن به سنگر این شهدا اصابت می كند و هردو همزمان به شهادت می رسند. به یاد دارم كه وقتی پیكر شهید دوستدار را دیدم، شكسته شدن جناغ سینه اش كاملاً مشهود بود، همانجا ناخودآگاه یادم آمد كه سینه حضرت سیدالشهدا (ع) را هم در كربلا شكسته بودند.

هنر جنگ انسان سازی

در دفاع مقدس مردانی همچون شهید دوستدار پرورش یافتند و با دست خالی دربرابر تئوری اندیشكده های جنگی آمریكا و تسلیحات نامتعارف غرب ایستادند. آن ها فقط به وعده فتح خدا امید بستند و صدق وعده پروردگار و كلام رسولش را با اخلاص در جهادشان ثابت كردند.

منبع : خبرگزاری دفاع مقدس

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.