ارتباط با دانشگاه و دانشجویان

                                                      ارتباط با دانشگاه و دانشجویان

در حدود سالهای ۵۲ و ۵۳ و احتمالاً در ماه رمضان بود که دانشجویان آموزشگاه عالی جنگل و مرتع گرگان (دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی فعلی) با من ارتباط برقرار و مرا به آنجا دعوت کردند تا معارف اسلامی را تدریس نمایم که حقوقی هم در کار نبود. دانشگاه مزبور، دارای چند رشته مختلف بود.

من هم رفتم و به طور رایگان و غیر رسمی، شب‌های پنج‌شنبه اصول عقاید تدریس کردم که طبیعتاً ضمن آن در مورد مسائل سیاسی هم کم و بیش با دانشجویان بحث می کردیم. البته به خاطر اهمیت طرح مسائل اعتقادی، کوشش می کردم که بهانه‌ای به دست ساواک ندهم که کلاس را تعطیل کند. چون همین کلاس زمینه ای بود برای مطرح کردن بعضی از مسائل در محیط دانشکده، که در همین حین کم کم زمینه ورود در مسائل انقلاب هم فراهم می شد. ابتدا بحث توحید و بعد هم بحث عدل را شروع کردم که دانشجویان از آن استقبال کردند. در آن موقعیت سه دسته با رفتن من به دانشگاه مخالف بودند:

دسته اول: کمونیست‌ها که روحانی را مانع کار خودشان می دیدند.

دسته دوم: عده‌ای از دانشجویان که موافق رژیم و مخالف حضور من در آنجا بودند و می خواستند برای من مزاحمت ایجاد کنند.

دسته سوم: ولنگارهای دانشگاه بودند که با آنکه این گروه مسلمان زاده بودند ولی اعتقادات خوبی نداشتند.

دوستان به من گفتند که ما هر روحانی را که به اینجا دعوت کردیم، او را متهم به بی سوادی کردند و این بهانه ای بود برای این که دانشجویان را از رفتن به سر کلاس اعتقادات منصرف نمایند.وقتی آن عزیزان این موضوع را به من متذکر شدند، من بحث توحید را همراه با اصطلاحات فلسفی آن توضیح دادم. به طوریکه دوستان مرتب به من می‌گفتند سطح مطالب بالا و سنگین است و فقط مثالهایی که می زنید متوجه می شویم. از آن پس این مسئله جا افتاد و دیگر نتوانستند بگویند این روحانی سواد ندارد؛ چرا که می‌دانستند من 8-7 سال در حوزه علمیه قم و 18-17 سال در حوزه علمیه نجف اشرف درس خوانده ام و نمی توانستند از این راه وارد بشوند. لذا راه‌های دیگر را در پیش گرفتند که آن هم ثمربخش نبود. بعد از مبحث توحید وارد بحث عدل شدم و اشعاری را هم برای استدلال بیشتر در ضمن صحبت می خواندم و نظرات مخالفین و موافقین عدل را تشریح می کردم. یادم هست که یک شب (شاید) حدود سیصد بیت شعر را در تشریح مطالبم قرائت کردم به طوری که همه تعجب کرده بودند.

بعد هم وارد بحث امامت شدم و مفصل تر از سایر موضوعات به آن پرداختم. زیرا در نجف هم که بودم مقداری روی این موضوع کار کرده بودم و یکی از منابع من نهج البلاغه بیست جلدی ابن ابی الحدید بود که در آن زمان جزء به جزء در مصر چاپ می‌شد و هر جزء آن که به نجف می رسید، من مطالعه می کردم. یادم هست که گاهی من با پسر علامه امینی در رابطه با مسئله امامت صحبت می‌کردم. و از من پرسید آیا این مباحث را می‌نویسی؟ گفتم: نه و او گفت: حیف است اینها را ننویسی. خلاصه در مبحث امامت من زیاد تحقیق و مطالعه کرده‌ام. یک علت آن هم به خاطر وجود جمعیت زیادی از اهل تسنن در منطقه ما (استان گلستان) است و الان هم من مسائل مربوط به امامت را در سخنرانی ها و جلساتم و حتی در سفر حج برای حجاج بیت الله الحرام مطرح می‌کنم.

اجمالاً ارتباط خوبی بین ما و دانشجویان برقرار شد و کم کم دانشجویان آنجا با مسائل سیاسی آشنا شدند و کم و بیش رفت و آمد هم در مدرسه ما داشتند. به تدریج ساواک حساسیت پیدا کرد به خاطر تجمع دانشجوها و ارتباط آنها با مدرسه ما و متوجه شد که حضور من در دانشگاه مطابق میل آنها نیست چون مسائلی مطرح می‌شد که خوشایند آن‌ها نبود. در عین حال من احتیاط می کردم و مثلاً اگر می خواستم از «امام خمینی» نام ببرم سعی می کردم که این نام بردن در ضمن اسامی دیگر مراجع باشد تا حساسیتی ایجاد نشود و مرا را از کار اصلی ام باز ندارند. چون می دانستم وقتی دانشجویان متدین شوند و با مسائل اسلامی و قرآنی آشنا شوند و اعتقادات شان ریشه‌دار شود، قهرا مراجع هم که مسئله‌ای را امر کنند، آنها اطاعت امر خواهند کرد. به هر حال برنامه ما در آنجا برای دستگاه طاغوت قابل تحمل نبود تا اینکه مدتی بعد اعلامیه ای روی تابلوی دانشگاه نصب کردند که جلسه مذهبی ممنوع است. یکی از مسائلی که من در دانشکده گفتم این بود که: اگر هر حرکت خلافی در دانشکده صورت بگیرد جلوی آن گرفته نمی شود اما در مورد جلسه مذهبی با کمال وقاحت روی تابلو می نویسند: جلسه مذهبی ممنوع است.

ساواک کم کم متوجه شد که من در مسجد هم فعالیت های سیاسی دارم. لذا ابتدا هم با خودم و هم با دوستان و پایه گذاران مسجد تماس گرفتند و مسائلی را گوشزد کردند، وقتی دیدند فایده نکرد، مرا تعقیب کردند و به ساواک بردند.در آنجا سوالاتی از من پرسیدند بلافاصله سوالات به خود آنها برگشت. چون وقتی صحبت از مسائل اجتماعی شد، به آنها گفتم شما می دانید که محیط آموزشی دانشکده از جمله جاهایی است که از آزادی عمل خیلی بیشتری برخوردار است. شما می‌دانید که ولنگاری در دانشگاه هیچ مشکلی ندارد، حتی خیلی از افرادی که بی اعتقادند در آنجا فعالیت می کنند، اما در مورد مطرح شدن عقاید دینی و اجتماعی، نوشته اید ممنوع! در صورتی که می دانید همه چیز در دانشگاه، آزاد است.

آنها گفتند: نوشتن آن مطلب روی تابلو کارما نبوده است. البته ساواک خودش مستقیما نمی‌آمد در دانشگاه اعلامیه نصب کند، ولی به  مسئولینی که در دانشگاه بودند دستور می داد که این کار را انجام دهند. یا به وسیله کسانی که در آنجا با ساواک ارتباط داشتند، این کار را می‌کردند، علی کل حال این کار زیر سر آنها بود. یادم هست که من در آن بازجوئی به ساواک گفتم شما یک انسان استاد زبان انگلیسی مسلمان و شیعه را از گرگان پرت کردید به علی آباد کتول و درس او را به یک کشیش مسیحی سپردید که در سر کلاس دانشگاه برای مسیحیت تبلیغ می‌کند و جزواتی را هم بین دانشجویان پخش می‌کند. گفتم که آیا می دانید این تشکیلات کلیسایی که وجود دارد دستگاه‌های جاسوسی است او آن جا جزوه های تبلیغات دین خود را پخش می کند جلوی او را نمی گیرید ولی بنده که از قرآن و تاریخ اسلام صحبت کنم می‌نویسد جلسه مذهبی ممنوع.

لذا این ها در دانشگاه،آزاد بود ولی سخن گفتن از اسلام و اسم مراجع را آوردن و معارف اسلامی را تدریس کردن برای ساواک قابل قبول نبود و به این ترتیب جلسات مذهبی ما را در دانشگاه ممنوع کردند. ولی طی همان مدت حداقل آگاهی های لازم به دانشجویان داده شد. ضمن آنکه در مسجد این محدودیت ها نبود و ما در آنجا می توانستیم آسان تر حرف های خود را برای مردم مطرح کنیم.

خاطرات آیت الله حبیب الله طاهری گرگانی - تدوین:غلامرضا خارکوهی

 

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.