بازگشت به گرگان و احیای حوزه علمیه امام صادق علیه السلام گرگان

 

در اوایل سال ۱۳۵۰ شمسی از نجف اشرف به گرگان بازگشتم. علت بازگشت من هم اصرار پدر و مادرم بود.قبلا هم برای رفتن به حوزه علمیه قم و هم به نجف اشرف به سختی توانستم رضایت آنها را جلب کنم. چون تنها پسر خانواده بودم. و گرنه بنا داشتم که در حوزه نجف اشرف بمانم. بنده معتقدم که پدر و مادر نباید در سرنوشت فرزندانشان دخالت‌های غیر حکیمانه داشته باشند؛ ولی از آنجایی که در شرع مقدس اسلام نسبت به احترام به پدر و مادر تاکید فراوان شده، و دیدم رضایت پدر و مادر رضایت خداوند را در پی دارد؛ و بالاخره تصمیم به بازگشت و ترک حوزه نجف گرفتم. و الا دوست نداشتم از حوزه‌های علمیه بیرون بیایم. چون میزان تحصیلاتم  میزانی نبود که در شهرستان بمانم. البته قبل از آن هم در سفری که ازنجف به گرگان آمدم، برخی از دوستان تقاضا داشتند که به اینجا باز گردم و در حوزه علمیه این شهر تدریس کنم و خدماتی به مردم ارائه نمایم.

بازگشتم مصادف بود با ایامی که دولت بعثی عراق ایرانی ها را اخراج می کرد. منتهی بعد از آمدن از نجف،که سال ۵۰ بود، عده زیادی از ایرانی ها را دولت عراق اخراج کرد. پس از آنکه وارد ‌گرگان شدم،کم و بیش،مسائلی را بالای منبر مطرح می‌کردم. در آن زمان، منطقه گرگان به خاطر نزدیکی به مرز و نیز از جهت نفوذ چپی‌ها (کمونیستها) حالت استثنائی داشت و رژیم توجه زیادی به این موضوع می کرد. به هر حال فعالیت من در گرگان شروع شد.در سال ۱۳۵۱ بود که زمزمه‌ای را آغاز کردم و کم‌کم مسائلی را به مردم گوشزد می‌کردم. تا حد امکان و خیلی سربسته در مجالس و سخنرانیها، به کار خود ادامه می دادم و کوشش می کردم گرفتار نشوم. البته در سال ۱۳۵0 وقتی به گرگان آمدم. از من دعوت کردند که امام جماعت مسجد الرضای آذربایجانی های مقیم گرگان (واقع در فلکه مازندران سابق و شهید هزارجریبی فعلی) باشم. پس از مدتی در آنجا شروع به تشکیل جلسه تفسیر قرآن کردم که از آن استقبال شد.

احیای مدرسه امام صادق علیه السلام گرگان

چندی بعد با پیگیری‌ها و مکاتباتی که کردم حکمی به من دادند و مرا امین مدرسه علمیه محمد تقی خان قرار دادند تا مطمئن باشم. علت این پیگیری ها هم این بود که من نگران بودم که پس از بازسازی مدرسه و سرمایه‌گذاری در آن، مبادا رژیم آن را مثل دوره رضاخان تصرف کند و زحمات ما هدر برود. و بالاخره من مسئولیت و تولیت مدرسه علمیه محمد تقی خان را به دست گرفتم و اجازه آن را هم از مراجع تقلید مخصوصاً مرحوم آیت الله العظمی سید محمود شاهرودی گرفتم. این اجازه هم به خاطر احتیاط بود وگرنه من احتیاجی به این اجازات نداشتم. درآن زمان متاسفانه موقوفات این مدرسه به صورت ملک شخصی افراد در آمده بود و فامیل‌های واقف و تولیت های قبلی آن هم، در آن زمان به وقف نامه عمل نکرده بودند، که در نتیجه به علت رسیدگی نکردن و عدم تعمیر،به شکل خرابه و غیر قابل استفاده ای در آمده بود. لذا تصمیم گرفتم که این مدرسه را تجدید بنا و احیا نمایم. البته با دست خالی شروع کردم با آن که برایم سخت بود که از کسی تقاضای کمک کنم، ولی با وجوهات شرعی و امکاناتی که خداوند فراهم کرد آن را به سرانجام رساندیم ونام آن را مدرسه امام صادق علیه السلام گذاشتیم.

در سال ۱۳۵۲ شمسی شروع به ساختن این مدرسه کردیم و با آن که ساختمان آن هنوز کامل نبود، ولی با این حال شروع به جذب طلبه و تشکیل کلاس های مختلف نمودیم. علاوه بر این، در تعطیلات تابستان هم برای دانش آموزان مقاطع ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان، کلاسهای تعلیم  عقاید، مسائل و احکام شرعی، و قرآن با سبک جدید برگزار می‌کردیم. اعتقادات را خودم درس می گفتم و فرزند شهیدم (سید محمد طاهر طاهری)و برادر بزرگش و دوستان دیگر مثل مرحوم عبدالحمید نیشابوری کلاس های دیگر را اداره می کردند. پسر شهیدم در اینجا، هم نزد من درس می‌خواند و هم خودش تدریس می‌کرد. بعد هم وقتی دیپلم گرفت در رشته فلسفه(الهیات)  قبول شد و به دانشگاه مشهد رفت. من این سخن را به طور مکرر از دوستانش شنیده ام که می‌گفتند او آدم بی نظیری بود، هم در تحصیل علوم دینی و هم علوم جدید و مطالعات اسلامی، خود من هم واقعاً به کیفیت کار و مطالعه او غبطه می‌خوردم.

او برخلاف خیلی ها که از فرصت‌ها خوب استفاده نمی کنند، خوب بهره می‌برد و وقتش را تلف نمی کرد. حتی وقتی از دانشگاه یا از جبهه باز می‌گشت،پس از احوال پرسی با اعضای خانواده، دفتر و قلم و کتابش را می‌گرفت و مشغول می شد. او تعبد زیادی داشت و شئونات اخلاقی را خیلی رعایت می کرد. به طوریکه در برخی امور اخلاقی، استثنایی بود. برخی از طلاب اینجا به من گفتند فرزندان تو حرف نمی‌زند بلکه اهل عمل هستند. چون آنها می دیدند که فرزندانم چقدر در کار خود جدی هستند.

 از آنجا که در آن دوره این گونه جلسات در گرگان نبود، جوان‌ها و نوجوانان از این کلاسها استقبال کردند. هر سال 30 تا 40 طلبه  در این مدرسه تلمذ می‌کردند. مدت کمی هم درس خارج را من در این مدرسه می گفتم و الان طلاب تا پایه ششم در اینجا درس می‌خوانند. ضمن این برنامه‌ها بقیه ساختمان مدرسه را هم ساختیم و تکمیل کردیم و سبک آن را هم به همان سبک سنتی و به شکل مدارس قدیم در آوردیم. ایوان آن را هم در همان جای سابق آن ساختیم. البته در آن زمان طلاب همه پسر بودند. ولی از سال ۱۳۸۱ شمسی مدرسه خواهران را هم تشکیل دادیم که با مدرک دیپلم وارد می شوند. و پس از چند سال بعد از گذراندن ترم ها و دروس مختلف، لیسانس می‌گیرند. این مدرسه از موقعیت خوبی برخوردار است و در مرکز شهر گرگان قرار دارد و مورد توجه و علاقه مردم می‌باشد .

رژیم مراقب این مدرسه بود، یادم هست که آن موقع ماشین‌هایی که کنار این مدرسه پارک می کردند نمره های آنها را عوامل ساواک می‌گرفتند و گاهی تلفنی مزاحم صاحبان آنها می‌شدند. مردم را به خاطر تماس گرفتن با ما به شکل‌های مختلف اذیت می کردند و یا به آنها تذکر می‌دادند. گاهی از ما می‌خواستند که تعداد طلاب علوم دینی این مدرسه را مشخص و به آنها اعلام کنیم. خلاصه از این گونه مزاحمت ها برای مدرسه ما بود.

کتاب خاطرات آیت الله حبیب الله طاهری گرگانی/ مصاحبه و تدوین غلامرضا خارکوهی

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.