در محضر اساتید نجف

در محضر اساتید نجف

پس از حدود هشت سال کسب فیض در حوزه قم ،در اواخر سال ۱۳۳۳ شمسی، به حوزه علمیه نجف اشرف مشرف شدم. چون در ایران به خاطر تعطیلاتی که در تابستان پیش می‌آمد، و محرم و صفر، و همچنین ماه مبارک رمضان هم که به خاطر تامین زندگی تقریباً اجبار داشتیم،  منبر برویم، این انگیزه در من پیدا شد که اگر بخواهم واقعاً با معارف اسلامی آشنا بشوم و منبرها و جلسات ما هم بتواند نفع بیشتری برای مستمعین داشته باشد، باید عازم نجف اشرف بشوم.

وارد نجف که شدم، مرحوم آیت الله بروجردی در قم، هنوز در قید حیات بود. ایشان شهریه ای هم به طلاب  نجف می‌داد. آن موقع شخصیت‌هایی که در نجف شهرتی داشتند عبارت بودند از: آیت الله شاهرودی، آیت الله حکیم، آیت الله میرزا عبدالهادی شیرازی، آیت الله حاج سید عبدالله شیرازی که بعدا شهرت پیدا کرد و آیت الله خویی که ایشان به عنوان یک مدرس عالی قدر در نجف مطرح بودند و البته اساتید دیگری هم بودند؛ اما تنها این شخصیتها در آنجا مشهور بودند.

در آنجا کفایتین را نزد مرحوم آیت الله شیخ مجتبی لنکرانی و مرحوم آیت الله شیخ صدرا بادکوبه ای و مکاسب را خدمت مرحوم آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری فرا گرفتم. و نیز شرح منظومه سبزواری را هم پیش شیخ صدرا بادکوبه ای خواندم. سپس مدت ۱۶ سال و شاید بیشتر، در درس خارج اصول فقه مرحوم آیت الله العظمی آقا میرزا باقر زنجانی شرکت کردم و در خدمت عزیزانی از قبیل آیت الله راستی- حدود ۱۶ - ۱۵ سال با هم در درس اصول آقا میرزا باقر زنجانی تلمذ کردیمبودم. همچنین خارج مکاسب شیخ انصاری را خدمت آیت الله العظمی میرزا هاشم آملی و خارج فقه عبادی را نزد آیت‌الله العظمی شاهرودی خواندم و در محضر هر یک از این اساتید سالها تلمذ نمودم و در سی سالگی به اجتهاد رسیدم. یعنی 7-6 سال پس از ورودم به نجف از آقایان: آیت الله العظمی شاهرودی، آیت الله العظمی آقا میرزا باقر زنجانی و آیت الله العظمی میرزا هاشم آملی مدرک اجتهادگرفتم.

و حتی پس از اجتهاد هم بیش از ده سال در آنجا ادامه تحصیل دادم. در مدت ۱۷ -۱۸ سال حضورم در نجف اشرف فقط یک بار در یکی از تابستانها به مدت ۴-۵ ماه به گرگان سفر کردم و بازگشتم.

در مورد تالیفات البته مطالبی که چاپ شده باشد، به آن صورت ندارم. نوشته هایی دارم که به چاپ نرسیده است. یعنی درسهایی را که از مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمد باقر زنجانی نوشتم، موجود است، ولی به چاپ نرسیده است و آن هم به این خاطر بود که وقتی وارد شهر گرگان شدم و با دانشجوها در ارتباط بودم، بیشتر وقتم صرف مطالعات و مسائلی می شد که مورد نیاز دانشجو ها و مورد نیاز  مستمعین در مسجد الرضای آذربایجانی ها ،و جلسات تفسیر می‌شد. تا جریان انقلاب پیش آمد که حال و هوای انقلاب کاملا مسائل دیگر را تحت الشعاع قرار داد.

مقداری هم از سطح را در همان نجف تدریس کردم. اینجا هم کتابهای مختلفی را درس دادم. در مدرسه امام صادق علیه السلام که سالی چهل تا پنجاه یا شصت تا طلبه داشتیم به تناوب کتاب‌های درسی را تدریس می کردم.

خلاصه تا سال ۱۳۵۰ در حوزه نجف اشرف اقامت داشتم. البته این را هم یادآوری کنم با این که حضرت امام خمینی نیز بعد از پانزده خرداد سال ۴۲ (در سال ۱۳۴۴) از ترکیه به نجف تبعید شده بودند، اما متاسفانه! ارتباط زیادی با ایشان نداشتم و چون خارج مکاسب را قبلا خدمت یکی از اساتید گذرانده بودم، در درس امام در نجف شرکت نکردم. ولی با روحیات امام و حرکتهایی که امام انجام می‌داد، آشنا بودم و از همان ابتدایی که منبری شدم، در سخنرانی هایم از کارهای دولت انتقاد می‌کردم. به طوری که گاهی بعضی ها مرا نهی یا به تعبیر خودشان نصیحت می کردند که از انتقاد به دولت دست بردارم.

مسائل سیاسی نجف و ورود امام

نجف مسائل سیاسی خاص خود را داشت و به این شکل نبود که مسائل اجتماعی، سیاسی هرگز در نجف نباشد در عراق حکومت در دست انگلیسها بود و آنها از شیعه ها هراس داشتند. و به خصوص از نجف و حوزه علمیه نجف،سوابقی داشتند که از آنجا می ترسیدند.حتی تعبیر معروف آنها این بود که« العراق حیه راسها النجف» عراق ماری است که سر او نجف است. اینها (نگلیسها) نسبت به عراق یک چنین دیدی داشتند

در آنجا مسئله قومیت عربی مدتها مطرح بود که جمال عبدالناصر جزء پایه‌گذاران آن بود و رهبری آن را هم برعهده داشت و به جای خوبی هم رسانده بود، ولی چون به اسلام توجه خوبی نداشت، همین باعث شد که مسلمانها از آن وحشت نمایند. او در تیترها یی که (در تبلیغات خود) داشت مثلا عربیت را بر اسلام مقدم می‌دانست و می‌گفت:« العروبیه و الاسلام» اول اسم قومیت عربی را می‌آوردند، بعد اسلام را.

حزب عبدالناصر به خاطر همان مسائل قومیتی که داشت و معمولا هم ارکان آن شخصیتهای سیاسی سنی مذهب بودند و با شیعه میانه درستی نداشتند.لذا طلبه های آنجا با این حزب مبارزه می کردند.

وقتی که حزب بعث احمد حسن البکر و صدام روی کار آمد که در حقیقت باید گفت اینها عراق را ویران کردند. عراق با دو شط بسیار بزرگ مالامال از آب، مخصوصاً در بهار و فصلهای بارانی و نخلستان‌هایی شاید به طول هزار کیلومتر و به عرض کیلومترها در دو طرف این دو شط با بهترین رطب ها  بهشتی بود که این بهشت  را جدا حزب بعث ویران کرد. عراق از نظر اقتصادی خیلی جلو بود شاید شنیده باشید که بیش از ۶۰ درصد خرمای صادراتی دنیا از عراق بود. بهترین برنج را از نظر طعم و مزه و عطر عراق داشت. واقعاً آن ها عراق را ویران کردند.

هنگامی که لوایح شش گانه مطرح شد، ما در نجف بودیم و علمای نجف بالا تفاق با این لوایح مخالف بودند، منتها شکل مخالفت آنها متفاوت بود، بعضی ها داغ‌تر و صریح تر و بعضی هم با رعایت بعضی جهات آرام تر بودند. یادم هست که بعضی از مراجع نجف مثل مرحوم آقای شاهرودی وقتی موضوع را با ایشان در میان گذاشتند پرسید آیا این خواسته شاه است یا آمریکا؟ گفتند: این خواسته، خواسته شاه است ولی با فشارآمریکا.

 

ایشان هم گفت: اگر آمریکا پشت سر این جریان است، کاری صورت نمی گیرد (مبارزه با آن بی نتیجه است) و زحمت می شود. لذا ایشان به آن صورت وارد این قضیه نشد. ولی موقعی که صحبت محاکمه امام خمینی (رحمت الله) به میان آمد، برخی از ارادتمندان امام تقاضا کردند که ایشان امام را به عنوان مرجعیت، مطرح کند تا رژیم شاه محاکمه اش نکند. ایشان هم گفت: اگر جان امام در خطر باشد مرجعیت ایشان را امضا می کنم و امضا هم کرد و شاید اولین امضا را ایشان انجام داد. در نجف چون شاگرد مرحوم آیت الله العظمی شاهرودی بودم، وقتی مسائلی برایشان پیش می آمد، ایشان گاهی دنبال من می فرستادند و مخصوصاً فرزند بزرگ او-حاج سید محمد- که الان از مراجع قم است را به کرات برای مشورت دنبال من می فرستادند و مسائلی را مطرح می‌کردند. من در نجف هم با دولت عراق و هم با دولت ایران، با هر دو مخالف بودم. به این شکل نبود مسائل اجتماعی، سیاسی هرگز در نجف نباشد.

اجمالا این که همه با لوایح شش‌گانه شاه مخالف بودند، منتهی سلیقه‌ها مختلف بود و بعضی‌ها از این ترس داشتند که کار مخالفت به جایی برسد که خدای نخواسته در این بین اسلام لطمه سنگینی بخورد، به همین سبب با احتیاط بیشتر حرکت می‌کردند.

اما حضرت امام امیدوار بود و امیدواری را هم به ملت ایران و روحانیت یاد داد. او با صراحت وارد مسائل شد و الحمدلله پیشرفت. بله، موقعیت نجف به این شکل بود.

حتی برخی از آقایان می‌خواستند به خاطر لوایح شش گانه معروف به« انقلاب سفید» و به دلیل تغییر تاریخ اسلام، شاه را تکفیر کنند اما حضرت امام پیغام داد که این کار را نکنید زیرا اگر چنین کنید ممکن است آنها کل مذهب تشیع را از متن قانون اساسی حذف کنند و این کار را بدتر و و خراب تر می کند.

در مورد آیت الله خویی خیلی ها فکر می کردند او با انقلاب مقابله می‌کرده است.ابدا چنین چیزی نبوده است البته نسبت به آیت الله حکیم مسائلی مطرح می‌شد و طرفداران امام وحکیم  گاهی به هم حمله می‌کردند که من به برخی از دوستان می گفتم این کار را نکنید، چون این نه به مصلحت اسلام و نه به مصلحت انقلاب است. البته حضرت امام حق داشت که به منظور تعریض همه آقایان مراجع و بزرگان نصایحی به آنها داشته باشد تا برای مبارزه با شاه و مقابله با کارهایی که شاه بر خلاف مصالح اسلام و کشور انجام می‌داد وارد صحنه شوند که نصیحت هم می کرد ولی برخورد طلبه‌ها گاهی نسبت به هم تند می شد و این بر خلاف مصلحت بود.

در نجف مرجعی که بعد از فوت آیت الله بروجردی، مورد حمایت حوزه علمیه قرار گرفت، مرحوم آقا میرزا عبدالهادی شیرازی بود و بعد از ایشان مرحوم آیت الله شاهرودی قرار داشت. درباره آیت الله حکیم چون سفارت شاهنشاهی ایران از ایشان حمایت می کرد و شاه به او تلگراف می زد ،و همین سبب خیال می شد که ارتباطی بین ایشان و حکومت ایران وجود دارد .در حالی که به این شکل نبود. چون بعد از جریان حرکت امام و قضایای انجمن های ایالتی و ولایتی، خود آیت الله حکیم هم وارد صحنه شد. من یادم هست که آن موقع سفیر ایران خواست که با ایشان ملاقات کند ولی آیت الله حکیم او را راه نداد.

آیت الله حکیم هم با دولت ایران و هم با دولت عراق، شاید مقداری رابطه داشت؛ اما معتقد بود که ما اگر مقداری به سیاست ایران بها دادیم، به خاطر حفظ تشیع بود. ایشان وقتی می‌بینند که آنها با مذهبیون میانه درستی ندارند، سفیرشان را به ملاقات نمی پذیرند. این مسئله بعدا کاملا روشن شد که اگر تمایلی هم ایشان به حکومت ایران نشان می‌داد، به خاطر حاکمیت تشیع و مذهب شیعه در ایران بود. باز بعضی از طرفداران ایشان نسبت به امام مسائلی را مطرح می‌کردند که به نظر من طرفداران هر دو اشتباه بزرگی مرتکب می شدند. البته حساب امام، حساب یک عنصر مقاوم در مبارزه با دشمنان خدا و دشمنان بشریت و دشمنان اسلام بود که در این راه دیگر احتیاج به توضیح نیست. اعلامیه ها ،سخنرانیها و حرکت‌های امام، امروز موجب چنان مجد و عظمتی برای اسلام و شیعه شده که اگر به خارج کشور بروید، به لبنان و کشورهای عربی ،حتی مصر، یا اردن و آنجاهایی که هنوز زیر نفوذ آمریکا است، متوجه می‌شوید که مردم به خصوص نسل جوان و دانشگاهیها، اشتیاق و علاقه وافری نسبت به انقلاب اسلامی نشان می‌دهند، منتهی روسای این کشورها چون غالباً مزدور هستند، به آن صورت مسئله در عمل رسمیتی پیدا نکرده ولی زمینه‌ها، زمینه‌های بسیار خوبی است که فراهم شده است.

یادم هست وقتی صحبت از محاکمه امام خمینی( رضوان الله علیه) شد، بقیه مراجع آمدند به آیت الله العظمی شاهرودی پیشنهاد کردند که تنها راه جلوگیری از محاکمه، اثبات مرجعیت آقای خمینی است. ایشان گفت: می‌نویسم و نوشتند و موافقت کردند. من موافقت ایشان را کاملا به یاد دارم. چون من از شاگردان ایشان بودم شاید اطرافیان آقای حکیم به آن صورت موافق نبودند. من موافقت ایشان را کاملا به یاد دارم چون من از شاگردان ایشان بودم. شاید اطرافیان آقای حکیم به آن صورت (موافق) نبودند.

یک تلگرافی را از طرف آقای حکیم تنظیم کردند مبنی بر این که علمای قم را برای هجرت به نجف دعوت کنند تا ایشان در جمع علمای قم و نجف نظرشان را نسبت به شاه و تشکیلات او بدهند. منتهی همان طور که می دانید، این کار را علمای قم مخصوصا امام صلاح نمی دانستند. چون این کار بوی این را می داد که قم را تخلیه کنند. اجمالا مسائلی از این قبیل وجود داشت. ولی اینکه شخص مراجع علیه نهضت و علیه امام حرکتی کرده باشند، تا آنجا که من اطلاع دارم یا برایم نقل کرده باشند، یا خود ما در مجالس آنها شنیده باشیم به این صورت نبود.

البته در مورد بیت آقای حکیم - نه از فرزندان او-  صحبتهایی بود. من چیزی به آن صورت یادم نیست کسانی که من می شناختم از فرزندان آقای حکیم به این شکل نبودند. ولی در بیت آقای حکیم، یک نوع نگرانی نسبت به ورود آقا( امام خمینی) به نجف و کارهای ایشان نقل می شد. منتهی شخص آقای حکیم واقعا از این مسئله مبرا بودند.

من در مراسم استقبال از امام هنگام ورود به نجف شرکت نکرده بودم. در صحبتی که من با پسر آیت الله سید محمود شاهرودی -  آقا سید محمد- کردم، به ایشان گفتم که برخی از اطرافیان مراجع – نه خود مراجع - مایل نیستند، امام به نجف پا بگذارد. شما اگر صلاح بدانید، ایشان بر آقا [پدرشان] وارد بشوند. آقای شاهرودی از با تقواترین مراجع معروف بود. اتفاقا آقا سید محمد هم از این پیشنهاد استقبال کرد. منتها برنامه هایی از قبل تنظیم شده بود، که آن مسائل تعقیب می شد. لذا این که حرکت تندی علیه استقبال امام صورت گرفته باشد، من چیزی به یاد ندارم. شاید هم جریان را به آن صورت تعقیب نکردیم. بدون شک آمدن امام در آگاهی دادن به حوزه نجف نقش بسیار خوبی داشت و علاقه  طلبه‌ها، مخصوصا طلبه های جوان به ایشان فوق العاده و آشکار بود.

من قبلا هم عرض کردم به خاطر اینکه خارج مکاسب را پیش مرحوم آیت الله آملی خوانده بودم، دوستان به من پیشنهاد شرکت در درس خارج امام را دادند؛ منتهی من گفتم چون این درس‌ها را خوانده ام، شاید صرف آمدن اخلاقا درست نباشد، و حمل بر این بشود که مثلاً شرکت در درس امام دارای مزایایی است و این قضایا. شاید به این علت بود که من شرکت نکردم. ولی از کنار، جریانات مسائل را کم و بیش می‌شنیدم و در جلساتی، مثل جلسات آقای شیخ حسن کروبی- برادر شیخ مهدی کروبی که در نجف بود و امام به آنجا می‌آمد، ما هم می‌رفتیم و شرکت می‌کردیم.

 

کتاب خاطرات سیدحبیب الله طاهری گرگانی-تدوین غلامرضا خارکوهی

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.