عاشورای سال 57 در گرگان

عاشورای سال 57 در گرگان

 اینکه دولت طاغوت  وحشت بیشتری از روز عاشورا داشته باشد طبیعی بود چون که روز عاشورا در حقیقت یک نقطه عطف بسیار مهم در تاریخ اسلام است روزی است که امام حسین علیه السلام معلم بزرگ انقلاب کربلا به همه شیعیانش درس آزادی را تعلیم داد روز عاشورا در حقیقت الگویی است برای انقلاب مقدسی که از ناحیه بهترین و برترین شخصیت‌های انقلابی صورت گرفت روز عاشورای سال ۵۷ روز( ۲۹ دی ماه) تعطیل رسمی بود ومجالس و محافل پر از جمعیت بود.

 چنین روزی برای دستگاه طاغوت و شاه فوق العاده خطرناک بود لذا همه آنها در صدد بر آمدند که به شکل جدی جلوی احتمال طغیان را بگیرند به همین سبب آن شب عوامل رژیم به ما روحانیون تلفن می‌کردند که وضع خیلی خطرناک است و شما فردا شرکت نکنید حیله ای هم که در نظر گرفته بودند این بود که می‌گفتند عده ای از کمونیست ها می خواهند بخشی از روحانیون را ترورکنند و این را به عهده ساواک و دولت و شاه بگذارند.

 آن شب تلفنهای متعددی شد که شرکت نکنید من یادم است که یکی از مسئولین رژیم تلفن کرد و گفت که فردا چنین قصدی در کار است و شما مراقب باشید و فردا در راهپیمایی شرکت نکنید.

 ما می گفتیم که خودمان مردم را دعوت کرده‌ایم به راهپیمایی و این درست نیست که ما مردم را دعوت کنیم به حرکت و خودمان را پنهان کنیم لذا شرکت خواهیم کرد بعد اصرار می کردند که حالا اگر هم شرکت می کنید در صف مقدم نباشید.

 روحانیون معمولاً در صف مقدم بودند و حق هم همین بود که در صف مقدم قرار داشته باشند چون آنها نسبت به احکام دینی و حرکت های انقلابی  یک معرفت بیشتری داشتند و معمولا هم آنها مردم را دعوت می کردند به راهپیمایی و تظاهرات بر ضد آمریکا و شاه که مزدور آمریکا بود اجمالا گفتند در صف اول نباشید من جواب میدادم نمی شود، ما جلوییم همیشه جلو بودیم و هیچ معنا ندارد که برویم در صفوف بعدی شرکت کنیم.

 بعد به عنوان دلسوزی می‌گفتند بگویید دوستانتان مراقبتان باشند.

 البته شاید می‌خواستند از اینجا چیزهایی بفهمند از جمله اینکه آیا افراد مسلح هستند که مثلا ما را به اصطلاح مراقبت می‌کنند ما هم برای اینکه مقداری آنها در این زمینه ترس داشته باشند مخصوصاً می‌گفتیم که حالا بعید نیست بعضی ها هم مسلح و مراقب ما باشند و این احتمال وجود دارد.

 روزهای راهپیمایی معمولاً همه دوستان روحانی در مدرسه امام صادق علیه السلام جمع می شدند و از مدرسه راه می افتادیم یک روز صبح یکی از این آقایانی که بعد وارث همه ی مباحث انقلاب شد آنهم به کمک منافقین و امتی ها که بعداً شناخته شدند و تا آن تاریخ درست شناخته  شده نبودند آمد به مدرسه ما و گفت من با تلفن هایی که  دیشب شد میخواستم وصیت کنم...

  اما با کمال تاسف این کسی که به این شکل با ترس و واهمه توی این جور مسایل شرکت می‌کرد ...  بعدها این ها به کمک همان منافقین رفتند و پست ها و مناصب را گرفتند. خوب ما هم این را صحیح نمی دانستیم که برویم دنبال این مسایل و پست و مقام، این را صحیح نمی دانستیم چون کوچک و سبک بود البته باید هوس و شهوت ریاست هم در وجود انسان باشد که این جور مسایل را دنبال کند و خدا را شکر می‌کنم که این هوس ها را در دل ما قرار نداد به هر حال در تعیین مسئولیت های مهم فکر میکردم از بهترینها استفاده خواهد شد بهره خواهند گرفت. حالا یا از بالا کسانی را می‌فرستند یا در پایین و شهرستان ها هم می آیند و افراد انقلابی و روحانیت را دعوت می‌کنند و از آنها نظرخواهی و مشورت می‌کنند و بعد تصمیم می‌گیرند ولی از آنجایی که [مقامات] بالا هم گرفتار بودند و همه جا مخصوصا در مرکز گرفتاری ها خیلی زیاد بود آنها وقتی می دیدند یک کسی که سابقه انقلابی دارد حالا آمده و می خواهد یک مسئولیتی را قبول کند چه بسا از خدا هم می خواستند که به این شکل مسئله خلاص شود ما هم که کسی نبودیم فوری جریان را تعقیب کنیم و بگوییم آقا این ها صلاحیت ندارند. احتمال این را هم نمی دادیم که به این سادگی مسئولیت‌های خطیری را از قبیل تشکیل سپاه و جریان جهاد سازندگی وا گذار نمایند البته راجع به قضا و مقام قضایی به این شکل نبود. مسایل ما از اینجا شروع شد. منظورم از این حرف‌ها تذکری بود که من بعداً در جای خودش خواهم گفت که بعد از پیروزی چه گذشت.

 روز عاشورا در سال 57 بالاخره وارد راهپیمایی شدیم و معلوم بود که آن تهدیدها، تهدیدهای توخالی بوده و فقط می‌خواستند اوضاع را کنترل کنند. خلاصه آن روز به یک راهپیمایی بسیار باشکوهی در گرگان برگزار شد و انصافاً این راهپیمایی یک تبلور بسیار آشکاری را داشت آن روز برای این که در قسمت های بالای شهر گرگان هم مردم متوجه مسایل انقلاب بشوند مسیر راهپیمایی را به طرف گرگان پارس قرار دادیم و در فلکه گرگانپارس خود بنده سخنران بودم که در سخنرانی خود مسایلی را مطرح کردم؛ از آن جمله که امروز این جمعیت در حقیقت رفراندومی است برای انتخاب امام راحل به عنوان رهبر انقلاب و انتخاب نظام مقدس اسلامی و حکومت اسلامی. آن روزها صحبت از حکومت اسلامی بود. در راهپیمایی ها هم غالباً شعار« استقلال آزادی حکومت اسلامی» داده می‌شد کم‌کم دیگر شاید آخر ها بود که حکومت اسلامی به دستور امام شد «جمهوری اسلامی» و این برای آن بود که امام می‌خواستند حکومت اسلامی را در اذهان دیگران و مخصوصاً تحصیلکرده ها و کسانی که به پاریس رفته بودند به این شکل معرفی کنند؛ به همین خاطر ایشان فرمود جمهوری اسلامی حالا مسئله جمهوری اسلامی را هم یک وقتی می‌شود تعریف کرد که جمهوری اسلامی یعنی چه ؟

شرکت در مراسم استقبال از امام

چندی گذشت و کم کم صحبت از آمدن امام به ایران بود من و عده ای از روحانیون گرگان برای استقبال از امام به تهران رفتیم.

 وقتی آمدن امام مطرح شد روحانیتی که در تبعید و در زندان بودند همه در تهران جمع شدند و منتظر ورود حضرت امام رضوان الله تعالی علیه بودند. وقتی شاپور بختیار مانع از ورود امام شد لذا آقایان آمدند و در دانشگاه تهران تحصن کردند مردم هم می‌آمدند به دیدن متحصنین و دسته ای هم دور مسجد دور می زدند و مردم را هدایت می کردند. دسته ای از برادر ها می گفتند« برادر مسلمان تحصن همینجاست» و اشاره می‌کردند به مسجد دانشگاه. باز دسته خواهر ها هم می گفتند« ای خواهر مسلمان تحصن همینجاست» یادم هست خود آقایانی هم که در تحصن بودند صبح ها و عصرها راهپیمایی می کردند و اشعاری را می‌خواندند: ای خمینی تویی رهنمای ما رهبر زنده و با وفای ما آیین از جمله چیزهایی بود که آقایان روحانی متحصن در دانشگاه در راهپیمایی هایی که همان دور دانشگاه برگزار می‌کردند که نمیخواستند از تحصن خارج شوند و از دانشگاه بیرون بروند - می‌خواندند. آن ایام هم ایامی بود که مرتب صدای رگبار اسلحه های پلیس به گوش می‌رسید و یک ژنرالی راهمان نزدیکی های دانشگاه به قتل رساندند که به نظر می آمد این بهانه ای باشد برای اینکه بریزند در دانشگاه و کشتاری هم شاید در میان متحصنین انجام بدهند. البته به آنجاها نرسید چه‌بسا دیگر پلیس جرات نزدیک شدن به آنجا را نداشت. به خاطر اینکه خیلی از مردم هم دیگر کم کم مسلح شده بودند و اوضاع و احوال دولت هم روز به روز بدتر می شد و مرتبا افراد (نخست وزیر) را عوض می‌کردند که شاید بتوانند کاری انجام دهند. تا این که رفتند دنبال چهره ملی گرای آن روز که شاپور بختیار بود و او را آوردند . شاید بتوانند به وسیله دانشگاهی ها و از این طریق کم کم مردم را وادار کنند که در مقابل روحانیت و رهبری امام  بایستند این کارها تلاش های مذبوحانه ای بود که به جایی نرسید.

 در تحصن دانشگاه که برای ورود امام انجام شد، غالباً بزرگانی امثال شهید بهشتی و رهبر معظم انقلاب و آقای رفسنجانی آن روز جزو روحانیون متحصن بودند و  خود من هم شرکت داشتم و در تظاهرات آنجا هم حاضر میشدم. لذا اینها و دیگرانی که آنجا بودند اکثراً این هراس و دلهره را داشتند که اگر امام را موقع سوار شدن به هواپیما یا در خود هواپیما یا بین راه مورد حمله قرار بدهند چه خواهد شد؟ و هر آن احتمال خطر نسبت به آقایون روحانی مخصوصاً نسبت به شخص امام وجود داشت و خداوند نگهداری کرد. اجمالا بعد از تحصن و آمدن امام و مراسم استقبال، در سالن تشریفات فرودگاه به زیارت امام موفق شدم. من قبلا آن سالن را ندیده بودم ولی آن جور که نقل می کردند آنجا مرکز انواع فساد بود و هر شخصیتی می آمد در سالن رقص با و ...  مشروبات الکلی و ترانه از او استقبال می شد؛ ولی آن روز آن سالن تشریفات با صدای تکبیر پشت بلندگو و جواب حضار که شاید صدها روحانی آنجا حضور داشتند یک حال و هوای عجیبی پیدا کرده بود و با تکبیر این سالن تکان می‌خورد و سرود «خمینی ای امام» را برای اولین بار آنجا شنیدیم که خواندند و بسیار جالب بود ولی متاسفانه مثل اینکه اثری از آن سرود باقی نمانده کما اینکه آن استقبال عظیم که واقعاً در تاریخ بی سابقه یا حداقل کم سابقه بود یک انعکاس خوبی نداشت؛ آن هم استقبال عجیبی که تاریخ نمی تواند گوشه ای و یا نمونه ای مثل آن را ارائه دهد.

 علی کل بعد از سخنرانی امام در بهشت زهرا، برای زیارت به طرف قم رفتیم. اتفاقاً عصر که وارد آنجا شدیم راهپیمایی بود. خانم ها دور حرم بودند و نمی دانم آن روز مرد ها جای دیگری بودند یا راهپیمایی مخصوص خانمها بود و شعری هم که می خواندن شعر جالبی بود:« تو ای بختیار نامرد دیدی خمینی آمد» این شعر ای بود که خانم ها می خواندند و برای ما هم واقعاً جالب بود سپس به گرگان بازگشتم و چیزی نگذشت که انقلاب به پیروزی رسید.

 بد نیست در اینجا باز اشاره‌ای داشته باشم که وقتی صحبت از آمدن امام شد دوستان هم در هراس بودند و کمتر کسی بود که ضمن موافقت کلی در ته دلش آن هراس را نداشته باشد که نکند خدای نخواسته نسبت به امام قصدسویی بشود و انقلاب به عقب برگردد. منظورم این است که این شخص امام بود که با تایید الهی قرص و محکم و استوار ایستاده بود و وقتی در طیاره از او سوال کردند شما که به وطن خودت وارد می شوی چه احساسی داری و امام آن جمله را فرمودند که:« هیچ» در حالی که هر کس بود این احتمال را می‌داد که مبادا طیاره را منفجر کنند. مبادا این طیاره را با موشک بزنند. یا موقع فرود سوءقصد ی صورت گیرد و از این قبیل مسائل، و یا ممکن است کودتایی در سر تشکیلات رژیم باشد که شاید با اشاره اجانب انجام شود.

 امیدواریم خداوند به همان شکل که در قرآنش و در روایات وعده داده ، ظهور آن حضرت، هر چه زودتر محقق گردد و خداوند تأیید کند که این انقلاب به زودی متصل به انقلاب جهانی حضرت مهدی سلام الله علیه و عجل الله تعالی فرجه الشریف شود ما اجمالاً در طول این مدت مسایل زیادی را به چشم مشاهده کردیم که نشان‌دهنده لطف خدا بود به این مردم و به این کشور اهل بیت. البته کشوری که به قرآن و مفاهیم عالی و تعالیم عالیه آن از طریق اهل بیت آشنایی خوبی دارد، باید هم مورد لطف و عنایت ذات حق و پروردگارباشد.

 پلیسی بر دار

شب نوزدهم  من گرگان نبودم داشتم از تهران می آمدم که بعضی از آقایان دستور دادند که پلیسی را اعدام کنند و جسدش را هم سر چهار راه میدان آویزان کنند. این باعث خشم پلیس شد و روز ۱۹ بهمن ماموران شهربانی بسیار با خشونت با مردم رفتار کردند. آنها مواد آتش زا را در مغازه های شهر می ریختند و آنها را به آتش می‌کشیدند. آتش در چند جای شهر زبانه کشید و صدای رگبار گلوله هم مرتب به گوش می رسید. آن روز آتش و خون همراه بود با رگبار مسلسل های پلیس که مرتب به طرف مردم نشانه میرفت و عده‌ای هم آن روز به شهادت رسیدند که من تعداد شهدا را دقیق به خاطر ندارم .

در این میان من به آیت‌الله طالقانی تلفن کردم و این جریان را به ایشان اطلاع دادم. او هم در پاسخ گفت: من الان به شهربانی کل کشور  زنگ میزنم که جلوی ماموران را بگیرد.

 چون در اطراف آیت الله طالقانی افراد انقلابی زیادی بودند رژیم از ایشان  ترس و هراس بیشتری داشت بعد ایشان دوباره به من زنگ زد و گفت: من با شهربانی کل کشور تماس گرفتم و قرار شد افراد پلیس با همه خشونتی که می‌کردند از سطح شهر جمع‌آوری شوند.

 من هم همان جا به ایشان گفتم که تا حالا این کار انجام نشده و هنوز آتش سوزی و تیراندازی ماموران ادامه دارد.

 شاید حدود دو ساعت بعد از این تماس بود که کم‌کم افراد پلیس را از سطح شهر گرگان جمع کردند. اما کشتار زیادی از سوی مأموران صورت گرفت.

 البته من این تماس را از منزل حاج آقا سید سجاد علوی با مرحوم طالقانی برقرار کردم که از چشم پلیس دور بود چون تلفن های مدرسه و منزل ما تحت کنترل بود.

کتاب خاطرات آیت الله سید حبیب الله طاهری گرگانی -مصاحبه و تدوین غلامرضا خارکوهی

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.