از غدیر تا سقیفه نگاهی به مسأله جانشینی در واپسین ایام زندگانی پیامبر (ص) (با تکیه بر آثار طبری و یعقوبی)

مقدمه

مقایسه و بررسی متون تاریخ اسلام، زمینه نـقد روایات و سـنجش وقـایع را فراهم میکند و علاوه بر شـناسایی یافـته هـای نوین در حوزه تاریخ اسلام، محققان را به درک نقاط قوت و ضعف استدلالهای تاریخ دانان و راویان موفق میدارد. از جمله متون ارزشمند تاریخ اسلام، کتابهای تـاریخ یعـقوبی و تـاریخ طبری هستند که به عنوان اصلیترین منابع بـرای شـناخت دوره حیاتی تاریخ صدر اسلام مورد استفاده قرار میگیرند. البته نگرش و شیوه تاریخ نگاری دو تاریخ نگار، متفاوت است؛ به ویژه آنـکه یعـقوبی مـنتسب به شیعه بوده و طبری در زمره اهل سنت است. شیوه یعـقوبی در کتابش «التاریخ »، ترکیبی و تحلیلی و حال آن کهروش طبری در اثرش «تاریخ الرسل و الملوک»، روایی و سال شمار می باشد.

هدف اصلی در این مـقاله، بـر این پرسـش استوار است که نحوه نگاه و داوری طبری و یعقوبی درباره دو واقعه سرنوشت سـاز و مـهم تاریخ صدر اسلام یعنی واقعه غدیر و شورأی سقیفه بنی ساعده چگونه بوده است؟ و از نگرش این دو تاریخ نـگار نـزدیک بـه آن زمان، درباره زمینه سازی اختلافات مسلمانان پس از رحلت پیامبر اسلام (ص)، چه برداشتی مـیتوان داشـت؟ بـرای پاسخ به این پرسش مهم، ابتدا لازم است تا هر دو تاریخ نگار و آثار و شیوه تـاریخ نـگری آنـها معرفی شود و سپس وقایع سالهای دهم و یازدهم هجری و نحوه گزارش دو رویدادغدیر وسقیفه از نگاه آن دو مـورد کنکاش قرار گیرد.

انتخاب این دو رویداد تاریخی از آن جهت بود که برای اهل سنت و تشیع بـسیار مـهم و مـحل اختلاف است و نیز نزدیکی و پیوستگی هر دو از لحاظ زمانی و اثرگذاری، میتواند به چرائی اختلاف امـت اسـلامی درباره مهم ترین مسأله نظام سیاسی نوپای اسلام یعنی جانشینی رسول خدا کـمک نـماید. خـاصه آن که شاخص ما در بررسی این رویدادها، صرف نظر از ارتباط دادن زنجیره تحولات اجتماعی و فرهنگی مدینه النـبی در آسـتانه رحلت بنیانگذار نظام مقدس اسلام، تطابق نگاشته ها و داوریهای دو واقعه نویس بـرجسته نـخستین دوره تـاریخ اسلام است؛ که هر یک، برخواسته از پیش زمینه ای متفاوت، نگرش و بیانی خاص به سیر رخدادهای سرنوشت سـاز این سـالها داشته اند.

١- دو تاریخ نگار و یک واقعه

اصولا ظهور اسلام و به وجود آمدن عـلم الخـبر و گسترش علوم نقلی بر اثر تشویق اسلام به دانش آموزی و توجه پیامبر و قرآن به تاریخ و قـصص، مـیراث مذهبی تاریخ نویسی را فراهم آورد. البته مهم ترین علت رغبت مسلمانان به تـاریخ آمـوزی و تاریخ نگاری آموزههای قرآنی و حدیثی بود، بـنابراین مـسلمانان نـخستین موضوعی را که در تاریخ مورد توجه قرار دادنـد، سـیره پیامبر بود (حجتی کرمانی، ١٣٧١: ٤٢). نیاز آنها به آگاهی و شناخت از زندگی پیامبر و چگونگی پیشـرفت اسـلام و نبرد با کافران، همراه بـا ضـرورت ثبت فـتوحات و تـوسعه قـلمروی جغرافیائی اسلام بر حجم مطالعات و تـنوع مـوضوعات تاریخی افزود. همچنانکه انگیزههای عملی مطالعه تاریخ، وفور دادههای تاریخی قرآن بـود. در نـتیجه، مفسران مجبور شدند تا به جـستجوی اطلاعات تاریخی گویا و روشـن جـهت تفصیل بحث های تاریخی قـرآن و انـجام بهتر استنتاجات قرآنی بپردازند. بدین طریق، وقتی برای بازشناسی سیره پیامبر و تاریخ صـدر اسـلام به نسل های جدید و نـوشتن تـفاسیر قـصص قرآنی گام بـرداشته شـد، تاریخ نگاری اسلامی تـکوین یافـت. سپس تاریخ نویسی اسلامی از مواریث فرهنگی ملل دیگراستفاده کرد و روز به روز پربارتر شد.

در عصر عـباسی دوم یعـنی از آغاز خلافت متوکل (٢٣٢ تا ٣٣٤ هـ. ق) و مـقارن بـا ضعف نـهاد خـلافت، کـار تألیف و ترجمه رونق بـیشتری یافت و در رشته های مختلف تاریخ نگاری از جمله: فتوح، سیره، تاریخ جزیره العرب و خاصه تاریخ مـحلی و تـاریخ عمومی و نویسندگان متعددی، متون ارزندهایی را تـألیف کـردند؛ امـا از مـیان دهـها تاریخ نویس بـرجسته و صـاحب اثر این دوران، به زعم نگارندگان، دو نفر بر دیگر همگنان خودبه دلیل تقدم زمانی و تفصیل مطلب، اولویت دارند: یکی احـمدبن ابـی یعـقوب مشهور به یعقوبی و دیگری ابوجعفر محمدبن جـریر طـبری.

١-١- یعـقوبی و تـاریخ نـویسی او

احـمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح یعقوبی، از مورخان و جغرافیدانان بزرگ اوائل قرن چهارم هجری است که اصالتا ایرانی تبار و از مردم اصفهان بوده است.

(یعقوبی، ١٣٦٦: ١٢.١) اما این که نـیاکانش چه زمانی و چگونه از اصفهان به عراق عزیمت کردهاند، به درستی مشخص نیست. ظاهرا یعقوبی در بغداد ولادت یافت و اگرچه تاریخ ولادتش معلوم نیست، اما منابع مختلف، تاریخ وفاتش را سالهای ٢٧٨، ٢٨٢، ٢٨٤ و ٢٩٢ ق گزارش کردهاند؛ ولی قـول مـشهور همان سال ٢٨٤ است (یاقوت حموی، ١٩٥٥:١٥٣.٥). به اذعان دو خاورشناس، سارتن و هوتسما، وی به طور قطع شیعی مذهب و از پیروان مذهب جعفری یا فرقه موسویه بوده است (حسنی، ١٣٧٦: ٥٦). از چگونگی اسلام آوردن خاندان واضح - نیاکان یعقوبی - گـزارش دقـیقی به دست نرسیده است. تنها این نکته مسلم است که آنها از موالی ایرانی الاصل بودهاند. ارادت و علایق واضح به آل علی (ع ) و مسأله نجات دادن ادریس بـن عـبدالله و کشته شدن خود واضح بـه دسـت هادی خلیفه عباسی، نسبت رافضی بستن به او (یعقوبی،١٣٥٦: ٥) و روایت ابن اثیر درباره شیعیگری او (ابن اثیر، ١٣٦٥: ٧٦.٥) همگی می تواند دلالت بر این امر نماید که خاندان واضح و یا حـداقل خـود وی از شیعیان علی (ع ) بوده اسـت. بـا چنین سابقه ای، گرایش یعقوبی به تشیع، در آثارش نیز نمایان است. مواردی نظیرپیگیری مستمر اخبار علویان وقیامهای شیعی، یا ذکر اخبار ائمه معصومین (ع ) و نقل احادیث متعدد از آنان، بیان عناوین و القاب احترام آمـیز نـسبت به امامان شیعه، ارائه گزارشهای مفصل درباره حضرت علی (ع ) و ذکر احادیثی از پیامبر در مدح آن حضرت، بیان حدیث غدیرخم و برخی احادیث معروف در باب اهل بیت و.. . به خوبی بیان کننده این مدعا است؛ به ویژه آنـ کـه اخبار دوره خـلافت حضرت علی (ع ) را به صورت مفصل انعکاس داده است.

اما تألیفات یعقوبی عبارتاند از:

١- فتوحات و اقدامات طاهربن الحسین، ٢- جغرافیای امـپراتوری بیزانس، ٣- تاریخ فتوحات افریقا. ٤- کتاب کوچک اخبار الامم السالفه. ٥- المسالک والمـمالک، ٦- مـشاکلۀ النـاس لزمانهم، ٧- البلدان، ٨- التاریخ (مشهور به تاریخ یعقوبی) و ٩- کتاب ملوک الروم (احمدوند، ١٣٨٢: ٩٢). در گذر ایام، به استثنای دو اثر - البلدان و التاریخ - دیگـر آثـار این تاریخ نگار از میان رفته اند. هر چند البلدان هم به شکل کامل بـه دسـت مـا نرسیده است و قسمت مهمی از مباحث مربوط به بصره، عربستان مرکزی، هند، چین، بیزانس و ارمنستان. از مـیان رفته است. مهم ترین اثر تاریخی یعقوبی نیز در دو مجلد درنیمه دوم قرن سوم هـجری به نگارش درآمد. جـلد اول مـربوط به تاریخ پیش از اسلام و دربردارنده محتوا و مباحثی همانند تاریخ یهود، حضرت عیسی (ع ) و حواریون، فرمانروایان سوریه، آشور، بابل، هندوها، یونانی ها، رومی ها و ایرانی ها است؛ و مجلد دوم نیز مشتمل بر رخدادهای تاریخ اسـلام تا نیمه دوم قرن سوم و سالهای ٢٥٨ تا ٢٥٩ ق و ایام خلافت معتمد عباسی است (احمدوند، همان جا).

اصولا یعقوبی به تاریخ، نگرش عمومی و جهانی دارد و شاید بر همین مبنا است که کتاب تاریخ یعقوبی، از نوع تـواریخ عـمومی تلقی می شود؛ اما نکته حائز اهمیت کتابش آن است که مباحث مرتبط با تاریخ امت های گذشته پیش از اسلام، در دیگر آثار تاریخی، بدین گونه گزارش نشدهاند (روزنتال، ١٣٦٥: ١٠٩.١) از آن جا که تاریخ نـگاران مـسلمان آثار خود را در قالب سه روش روایی، ترکیبی و تحلیلی ارائه می کردهاند، یعقوبی نیز در نگارش تاریخ، روش ترکیبی را اتخاذ کرده است. در این باره، خود او ادعا دارد که: «نظر نداشتم تا به تنهایی کتابی را تصنیف کنم و خـود را در کـاری که دیگران بر ما پیشی گرفته اند به زحمت اندازم، لیکن ما به جامع ترین گفتارها و روایت ها پرداختیم »(یعقوبی، ١٣٦٦، مقدمه مورخ: ٣٥٥).

در واقع، نکته حسن کار یعقوبی آن اسـت کـه او شـیوه نقلی در تاریخ نگاری و کاربرد روش حـدیثی را کـنار گـذاشت و بر خلاف دیگر تاریخ نگاران و یا معاصران و اسلافش، از ذکر سلسله اسناد که به صورت حدیثی در مقدمه اخبار تاریخی می آمد، خودداری کـرد و اخـبار و اطـلاعات خویش را بدون ذکر زنجیره اسناد بیان داشت. احـتیاط و وسـواس در نقل مطالب از بیان دیگران، توجه به وثاقت و ماهیت راویان و گزینش روایت جامع و موثق از میان روایات ضد و نقیض از موارد قابل توجه در تـاریخ نـگاری یعـقوبی است. او آثار و منابع مورد استفاده خود را در تاریخ نویسی - به ویژه در باره مقطع پیش از اسلام - به نقد کشیده و برخی اطلاعات و اخبار واصله را اسطوره و غیرقابل اعتماد دانسته است. فلذا، یعقوبی در ارائه مـطالب و تـحریر حـوادث تاریخی، فوق العاده محتاط است و می کوشد تا پیش از نگارش هر حـادثه ای، بـر اسناد و منابع مورد استفاده اشراف کامل پیدا کند و آنها را مورد نقادی، تجزیه و تحلیل قرار دهد. کیفیت تـوجه و مـنابع کـاربردی او سنخیت و وجه اشتراک ملموسی با منابع در دسترس طبری و دیگرانی که از او پیروی کردهاند، نـدارد. یکـی از عـوامل مهمی که اثر تاریخی یعقوبی را مورد اعتماد علمای فن تاریخ نویسی و تاریخ نگاران قـرار دادهـ، هـمین سیاق می باشد. نگرشی در تبیین رخدادها که پس ازیعقوبی، توسط مسعودی هم دنبال گـردید (یعـقوبی، ١٣٦٦: مقدمه مترجم؛ سجادی و عالم زاده، ١٣٧٥:١١٨ ).

توجه و عنایت یعقوبی به موضوعات مهم، به ویژه در بـخش دوم کـتابش به خوبی نمایان است. در این جا و در طرح بحث، به روایات وارده و سخنان پیشوایان شیعی بیشتر استناد جـسته اسـت. از جمله، به نقش مهم ائمه اثنی عشری در پیشبرد اندیشه و فرهنگ اشاره کرده و بـه آن اعـتقاد و تـوجهی خاص داشته است (روزنتال، ١٣٦٥: ١٠٩.١-١١٠ و ١٥٦– ١٥٧). در این جلد، فصلی جدا به گفتارهای حکیمانه و عبرت آموز شخصیت های بـزرگ تـاریخ اسلام، به ویژه پیامبر اکرم (ص ) و امام علی (ع ) اختصاص داده است (یعقوبی،١٣٦٦: ١. ٤٥٩ به بـعد). بـر هـمین اساس، نگرش شیعی و پیروی از مکتب امامیه از موضوعاتی است که در اثر این تاریخ نگار نمیتوان نادیده انگاشت. خـاصه کـه در نـگارش تاریخ، به زندگی ائمه شیعی، حوادث مرتبط با مکتب تشیع و گزینش روایاتـی مـنقول از رهبران شیعه دقت خاص مبذول داشته، در همان حال که شیعه بودن سبب جانبداری و اغراق گوئی او نـشده اسـت. به تعبیری، «یعقوبی با وجود شیعی بودن، بیطرفانه و با علاقه ای خاص تـاریخ خـود را به رشته تحریر درآورده است »(اشپولر، ١٣٦٩: ١. ٢٩).

در کتاب تـاریخ یعـقوبی، مـؤلف با یک رویکرد فرهنگی و با توجه ویژه به تـاریخ عـلم، تحولات علوم، نام و زندگی برخی از دانشمندان ملل دیگر چون یونانیان، رومیان، ایرانیان و هـندیان و آثـار علمی بزرگان، از قالب کلیشه ای تـواریخ عـمومی که در حـیطه تـاریخ سـیاسی باقی می ماندند، خارج شده اسـت. بـنا به سخن روزنتال، یعقوبی در هر جایی که دسترسی به تاریخ سیاسی یک عـصر نـداشته، توجه به مسائل فرهنگی را در اولویت قرار داده اسـت (روزنتال، ١٣٦٥: ٣٤.١).

١-٢- طبری و رویه تاریخ نـگاری او

ابـوجعفر محمد بن جریربن کثیربن غـالب الطـبری، در آخرسال ٢٢٤ یا اول سال ٢٢٥ ه.ق در آمل مازندران به دنیا آمد و هشتاد و شش سال بعد به سـال ٣١٠ هـجری در بغداد درگذشت. جسد وی را در خانه اش بـه خـاک سـپردند و مرثیه های بـسیاری دربـاره او سرودند (دامادی، ١٣٦٨: ٩١). طبری در روزگـار خـویش، بیشتر به عنوان شیخ المورخین و بنیانگذار مکتب سنتی تاریخ نگاری به شیوه حدیث، اشـتهار داشـت و تنها تاریخ نویس مسلمانی بود کـه بـیش از دیگران مـورد اسـتقبال و تـقلید تاریخ نگاران پس از خود واقـع شد. این ادعا را می توان از گفتار نویسندگانی همانند مسعودی، ابن اثیر، ابن خلدون دریافت؛ چنانکه مـسعودی در مـقدمه کتاب «مروج الذهب و معدن الجوهر» گـوید: «...و امـا تـاریخ ابـو جـعفر طبری که بـر کـتب دیگر تاریخ برتری دارد و افزونتر از آنهاست و جامع انواع خبرها و آثار و حادث اقسام فنون و علوم می باشد. این کـتاب دارای مـحسنات و فـواید زیاد است و نفعش به تمام طالبان و پژوهندگان تـاریخ و آثـار گـذشتگان مـی رسـد»(مـسعودی، ١٣٦٠: ٢٥.١) و یا ابن اثیر در مقدمه «الکامل فی تاریخ » خود نوشت که:

«...ابتدا کردم به تاریخ بزرگ، تألیف امام ابوجعفر طبری، زیرا کتاب مذکور در نزد عموم محققان مورد اعتماد و در موارد اخـتلاف محل رجوع می باشد...و من از میان همگی مورخان به طبری اعتماد کردم زیرا وی از روی حق و صواب در این فن پیشوا و از روی حقیقت و واقع جامع علوم و فنون می باشد»(ابن اثیر،١٣٦٥: ٣.١-٤).

از آن سو، مهم ترین اثـر طـبری، «تاریخ الرسل و الملوک» از آغاز نگارش و انتشار، آوازه و شهرتی بسزا پیدا کرده و با استقبال همگانی رو به رو شده بود. به علاوه، این تاریخ نگار کوشا در بررسی تواریخ گذشته از منابع و مراجعی بهره گرفته بود کـه بـرای دیگر تاریخ نگاران پس از او، یافتنشان آسان نبود. مثلا درباره تاریخ زمان پیامبر (ص ) از روایت ابن اسحاق و در بحث از تاریخ عرب بدوی، از کتاب ابن کلبی بهره بـرده بـود.

هم چنانکه از نوشته های واقـدی، ابـن سعد، ابن مقفع استفاده کرده بود (آئینه وند: ١٣٦٨: 24 )

اما روش طبری در بیان رویدادهای پس از اسلام، بر مبنای تاریخ هجری و به صورت سال شمار است. وی که شـیوه نـوینی به نام «گردآوری تـاریخ بـر پایه دانش حدیث» پیریزی کرده بود، باعث شد تا «مکتب اخباری در گردش استقرأیی بر پایه حولی ات پیگیری رخدادها بر حسب سال رخداد» پا به عرصه تاریخ نگاری اسلامی نهد (آیینه وند، ١٣٦٤: ٦٣). با در نـظر گـرفتن جنبه عمومی تاریخ طبری، در می یابیم که کتابش به راستی تاریخی جامع است، به همین دلیل مأخذ عمده کسانی است که پس از او به نوشتن تاریخ جهان پرداخته اند؛ هم چنانکه هـمه کـسانی که پس از او به نگارش تاریخ اسلام دست زده اند، روایت های او را برگرفته اند و از آنها استفاده کرده اند (زرین کوب، ١٣٦٢: ٢٦ و ٢٧).

با وجود آن که در یک نـگاه اجمالی، کتاب «تاریخ الرسل و الملوک» مجموعه ای از روایات به نظر می آید، اما لازمـ بـه ذکـر است که این که وی همه روایات تاریخی را یکجا در کتابش کنار هم چیده است، خود، خدمتی ارزنده به تاریخ نـگاریمی بـاشد، گرچه از دیگر سو، روح نقادی و دقت نظری که نیازمند چنین کاری است، در کـتابش پاس داشـته نـشده است؛ پس هرچه به رویدادهای زمان زندگی نویسنده نزدیک ترمی شویم، از آن فراگیری و تفصیل که در بخش هـای پیشین کتاب موجود است، اندک اندک کاسته می شود. کاستی که دلیلش می تـواندرسیدن او به دوره پیری بوده بـاشد (زرین کـوب، ١٣٦٢:٢٦)؛ بنابراین، راهی که طبری در نگارش تاریخ پیموده، همان راهی است که محدثان اهل سنت در بازگوکردن حدیث و نقد رجال پیمودهاند. محدثانی که بیش تر به تاریخ نویسان ثقه مشهورند و در بازگو کردن رویدادهـا، کوشش خود را صرف جرح و تعدیل زنجیره اسناد کرده و غالبا از بیان اندیشه های شخصی در تاریخشان خودداری کردهاند (آیینه وند، ١٣٦٤: ٦١ تا ٦٣).

در هر حال، ابوجعفر طبری که بیشتر از آثار مکتوب نیمه اول قرن نخست تـا نـیمه اول قرن سومسود جسته و از تألیفات دیگری بهره نگرفته است (سزگین، ١٩٨٣ م: ١٦٠.١؛ آیینه وند، ١٣٦٤: ٥٧)، در هر قسمت از اثر سترگ خویش از شماری خاص از منابع استفاده کرده است:

١- در تاریخ پیامبران، از کتب تفسیر و سیرهابن اسحاقو کتابهای وهـب بـن منبه

٢- در تاریخ ایران، از ترجمه کتب ایرانی به عربی، به ویژه آثار ابن مقفع وهشام کلبی و اسناد حیره

٣- در تاریخ روم و یهود، از تألیفات مسیحیان به زبان عربی و یا قصص تورات

٤- در تاریخ عرب جاهلی، از روایات عبید بـن شـریه، ابن کعب، وهب بن منبه و...

٥- درسیره نبوی، متکی بر تألیفات ابان بن عثمان، عروة بن زبیروشرحبیل بن سعد، ابن اسحاق و...

٦- در نگارش جنگ های جمل وصفین، به نوشته های ابـومخنف، مـدائن یوسـیف بن عمراعتماد کرده است (عـسکری، ١٣٦٠: ١. ٦١ ).

٧- تـاریخ امـویان را از عوانۀ بن حکم، ابومخنف، مدائنی، واقدی و تاریخ بنی العباس را از متون ابی خیثمه، احمد بن زهیر، ابن راشد، هیثم بن عدی، ابـن طـیفور و... بـرگرفته است (شاکر، ١٩٨٣ م: ١. ٢٥٥. آیینه وند، ١٣٦٤: ٥٤).

٢- دیدگاههای یعقوبی و طبری در مـسأله غـدیر و سقیفه

٢-١- اجتماع امت در غدیر

در سال دهم هجری، رسول مکرم اسلام در آخرین حج خویش، مأموریت یافت تا با امتش، واپسـین انـدرزها و تـوصیه هارا در میان بگذارد. در این واپسین همراهی با جماعت، رسول گرامی اسـلام، سفارش مؤکد خداوند و خویشتن را برای نجات امت و ایجاد وحدت بین جامعه نوپای اسلامی گوشزد نمود و اسرار نهفته را بـا مـردم در مـیان گذاشت. آن چه در این سفر گذشت، بالاتفاق مورد تائید جماعات سنی و شیعه مـیباشد.

طـبری و یعقوبی، مبدأ سخنان پیامبر با امت خویش در مراسم حجه الوداع را، با مختصر تفاوتی، این گونه توصیف کرده اند کـه: حـضرتش در روزی کـه مسلمانان در منی بودند، خطبه ای خواند بدین فحوا که:

«خدا شاداب و خرم دارد روی بـندهای را کـه گـفتار مرا بشنود و آن را فرا گیرد و نگهداری کند. سپس به کسی که آن را نشنیده است برساند، جـه بـسا فـقیهی که خود فقیه نیست و بسا رساننده فقهی به کسی که از خودش داناتر است » سـپس امـت را به حرمت ریختن خون هم کیشان خود دعوت کرد وپس از پایان مراسم قربانی، کنار زمـزم ایسـتاد و گـفت: «شاید شما دیگر مرا در چنین حالی که دارم و چنان حالی که شما دارید، دیدار نکنید، آیا می دانـید این چـه شهری است؟ و آیا می دانید این چه ماهی است؟ و آیا میدانید این چه روزی است؟ گفتند: آری این شهر حـرام و مـاه حـرام و روز حرام است. گفت: همانا خدا خونها ومالهای شما را مانند حرام بودن این شهر شما و این مـاه شـما و این روز شمابر دیگر از شما حرام ساخته است. هان آیا رساندم؟ گفتند: آری. گفت: خدایا گواه بـاش؛ و از خـدا بـترسید و چیزهای مردم را کم ندهید و در زمین تبهکاری نکنید و هرکس نزد او سپرده ای باشد باید آن را برساند. سپس گـفت: مـردم در اسـلام برابرند، مردم به یک اندازه کامل فرزند آدم و حوایند. عرب را بر غیر عرب و غـیر عـرب را بر عرب جز به پرهیزکاری و ترس از خداوند برتری نیست. هان آیا رساندم! گفتند: آری. گفت: نسب های خـود را نـزد من نیاورید بلکه عمل های خویش را پیش من آورید، مردم را چنین می گویم. هـان آیا رسـاندم، گفتند: آری. گفت: خدایا گواه باش.

سپس گـفت: هـر خـونی که در جاهلیت بوده است زیر پای من نهاده اسـت و نـخستین خونی که آن را فرو مینهم، خون آدم بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب اسـت. هـان آیا رسانیدم؟ گفتند آری. گفت: خدایا گواه بـاش»(یعـقوبی،١٣٦٦: ١. ٥٠٤ -٥٠٦؛ طبری،١٣٧٥: ٤. 1277)

هـرچند، اخـتصار مـطلب در کلام یعقوبی و تفصیل ماجرا، همراه بـا ارائه روایات مـتعدد در نزد طبری، نمیتواند نشانه اعتبار و برتری یکی از این دو نویسنده بر دیگری باشد، امـا اشـاره نداشتن طبری به جایگزینی امام عـلی (ع ) در این بخش از کتابش، نشانگر آن اسـت کـه طبری موضوعی را که سنی و شـیعه بـر آن اتفاق نظر دارند، حذف کرده است، بنابراین کتاب او نمیتواند سندیت تام داشته بـاشد.

در هـر حال، پیامبر اسلام پس از وداع با کـعبه، هـمراه بـا سایر مسلمانان، مـکه را تـرک گفت؛ اما چون بـه نـیکی میدانست که پس از رحلتش، امت بدون امام و جانشین به راه اختلاف خواهند رفت، بنابراین بـه دسـتور پروردگار درصدد برآمد تا آنچه را در طـول سـالهای پیش، مستقیم و غـیرمستقیم، تـوصیه کـرده است، بار دیگر آشـکارا بیان کند، یعنی ضرورت اطاعت از جانشین به حق نبی خاتم. از این رو قبل ازآنکه امت از هم جـدا شـوند، در مکان غدیر خم فرمان توقف صـادر کـرد و آنـگاه بـار دیگـر خطبه خواند و در حـضور مـسلمانان، دست علی (ع ) را بالا گرفت و گفت: «الست اولی بالمؤمنین من انفسهم ». آیا من از خود مومنان به ایشان سزاوارتر نـیستم؟ گـفتند: چـنین است ای رسول خدا. پس تکرار کرد که «مـن کـنت مـولاه فـهذا عـلی مـولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله »(امینی، ١٣٨٦: ١٣.١).

در این زمان بود که مسلمانان به تناوب نزد علی (ع ) شتافتند و امامت و وصایت را به او تبریک گفتند، رسـول خدا ادامه دادکه: «ای مردم اینک من پیشرو شمایم و شما سرحوض کوثر نزد من آیید و البته هنگامی که بر من درآیید در باره دو چیز سنگین از شما پرسش خواهم کرد. پس بنگرید که چگونه پس از من بـا آن دو رفـتار می کنید.

گفتند: ای پیامبر خداآن دو چیز سنگین چیست؟ گفت: کتاب خدا و عترت من. اگر همواره به این دو ثقل تمسک جویید، نجات خواهید یافت »(یعقوبی، ١٣٦٦:١. ٥٠٨).

اما در نگاهی گذرا به رخداد غدیر بـاید گـفت: رویداد مذکوربرگرفته ازبعثت بود و غدیر نقش سرنوشت سازی درجریان بعثت داشت. تردیدی نیست که پیامبربه افضلیت علی (ع ) اعتماد و اهتمام داشت و بارها بر اولی بودن عـلی تـأکید نموده بود، مع هذا چـنین مـی نماید که گویا در آن هنگام، پیامبر تردیدی دردل داشت، از این که صریحا به ابلاغ این پیام بپردازد. تا این که فرشته وحی براونازل شد وفرمود: ای پیامبر! آنچه را که وامدار فرودآمدنش از پروردگـارت هـستی، بیدرنگ پیام رسان باش کـه اگـر چنین نکنی رسالت پروردگارت را ابلاغ نکرده ای! وبرای این که اطمینان کامل به پیامبر عطا کند، افزود: «این خداست که تورا ازگزند مردم مصون می دارد»(مائده: ٦٧).

در تفسیرهای اهل سنت از جمله تفسیر المنار، در تـفسیر این آیه شـریفه از ابن عباس روایت شده که گویا پیامبر (ص ) از جوسازی مخالفان، پیش از نزول آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی...» نگران و هراسان بوده است. چنانکه در این تفسیر، به گفتاری از ثعلبی و مسند احمد استناد جسته است کـه داسـتان غدیر در پیونـد با آیه مذکوردر سراسر قلمروی اسلام شهرت و شیوع یافته است. گفتاری که برگرفته از حدیث ثقلین بوده است (رضـا، بیتا: ٤٦٥.٦). با این همه آنچه مسلم می نماید این بود که انتهای آرزوی پیامبر (ص)، اسـتقرار آرامـ و مـطمئن علی بن ابیطالب بر سریر خلافت بود.

هرچند از فکر کردن به احتمالات نگران کننده نیز غفلت نـداشته اسـت. روایتی در این مورد وجود دارد که مطلب را روشن میسازد: پیامبر (ص ) در پاسخ به این سؤال ابـن مـسعود کـه چرا جانشینی برای خود نمی گمارید فرمود: چه کسی را؟ ابن مسعود گفت: ابوبکر را. پیامبر سکوت کـردند و آهی کشیدند. سپس ابن مسعود گفت: پس عمر را. باز پیامبر سکوت کردند و آهـی کشیدند. دوباره فرمودند چـه کـسی را؟ ابن مسعود گفت: علی ابن ابیطالب را. پیامبر فرمود: هرگز شما پذیرای خلافت او نخواهید بود به خدا سوگند اگر تن به خلافت او می دادید به بهشت رهنمون می شدید (امینی، ١٣٨٦: ١٥.١).

بدون تردید نباید تاریخ را بـه ستایش و ستیز آلوده کرد؛ اما بعضی از رویدادهای تاریخی نظیر حجه الوداع چنان آکنده از عواطف و هیجان است که قلم را نمی توان از مهار آن بازداشت. بیپرده باید بگوئیم که پیامبر (ص) نگران امنیت و حرمت آحاد جامعه بـود و این دلنـگرانی را در کلامش نشان می داد، وقتی می گفت: بدانید که خواسته ها و خونهای شما را حرمتی است چون حرمت این روزتان، در این ماه حرام شما و این سرزمین مقدستان!(ابن سعد،١٣٧٢: ١١٠. ٣) بیم خویش رااز نافرمانی و کج فهمی جـماعتی در مـیان امت نومسلمان بروز می داد و نیز پیش بینی خودرا از فتنه هایی که ممکن است پس از رحلتش رخ دهد، به ظهور می رسانید. نگاهی گذرا به روایت های مختلف از غدیر، حاکی از این حقیقت است که پیامبر در پیونـد بـا کتاب خدا، عترت را نیز متذکر شد تا از این رهگذر خویشاوندی و اهل بیت بودن علی را نیز به جماعت یادآور شود. امتیازی که برای خلیفه به حق رسول خدا، برتری مضاعف به هـمراه داشـت.

بـا وجود این، به خاطر ملاحظاتی، بـحث عـترت در تـوصیه های نبوی در نزد اهل سنت کمرنگ شده است. در سندی دیگر از ابن سعد و ابن هشام، نگرانیهای پیامبر دریافت میشود که چگونه بـا یارانـش کـه در قبرستان بقیع آرمیده اند رازدل میکرد. یکی از غلامان پیامبر گـواهی داد کـه در دل شب با بانگ آن حضرت بیدار شدم که میگفت: دستوری دارم که برای اهل بقیع آمرزش بخواهم، تو نیز با مـن روانـ شـو! آن حضرت بیرون شدند و من نیز با ایشان همراه شدم تـا به بقیع رسیدیم، آنجا درنگی کردند و برای اهل بقیع استغفار کردند سپس خطاب به آنان لب به رازگویی گـشودند: گـوارأیتان بـاد همان زندگی که از آن بهره میبرید در مقایسه با آنچه این مردم به آن دچـار شـدهاند که رویکرد فتنه های سیاه را چون پارههای شب تارپی درپی میبینم و آنچه در پی می آید از فتنه های پیش از آن بدتر اسـت، هـرچند ریشـه های آن در فتنه های پیشین است (ابن سعد، ١٣٧٢: ١٠.٢.٢؛ ابن هشام، ١٣٦١: ٢٩٢).

اگرچه بعضی از مـورخان، اشـارهای بـه انتقاد پیامبر از مردم روزگارخود نکردهاند؛ اما مطابق این روایت، در نگاه پیامبر (ص ) زندگی مردم آن روزگار چنان آلوده بـوده اسـت کـه باید به حال رفتگان رشک برد. در عمق سخنان پیامبر میتوان به این واقعیت تاریخی تـلخ پی بـرد که آن حضرت، محافل سیاسی یارانش را دچار آلودگی فزاینده به قدرت طلبی میدید کـه نـاگزیر در رونـد انحطاط سهمگین آینده، هر روز سیاهتر از روز پیش شده و فتنه پسین را سهمگین تر از فتنه پیشین، پیش بینی مـیکرد. البـته موضوع فتنه هایی که پیامبر در آن زمان پیش بینی کرده بود، نیاز به تحقیق گـستردهای دارد؛ لیکـن آنـچه بدیهی می نماید تأکید پیامبر (ص ) بر چنگ زدن به قرآن و عترت اوست.

چنانکه فرمود:

«بی گمان درآینـدهای نـزدیک، من فراخوان حق را پاسخ خواهم گفت، اینک دو یادگار گرانسنگ را در میان شما بـرجای مـیگذارم: کـتاب خدا و خاندانم. کتاب خدا رشته ای است که زمین را به آسمان میپیوندد و عترت من همان خـاندان مـن انـد این نیز واقعیتی است، بیگمان که آن رازدان آگاه مرا خبر داده است که این دو، در پیوندی تـنگاتنگ انـد، چنانکه در حوض کوثر بر من فرود آیند و از یکدیگر جدا نشوند، ژرف بنگرید که در پیوند با آن دو، پس از مـن چـه میکنید؟»(ابن سعد، ١٣٧٢: ١٣.٢).

باتوجه به نگرانیهای پیامبر (ص ) چنین مینماید که آنچه درسقیفه بـنی سـاعده چهره نمود، رخدادی ناگهانی نبوده است و این کـه شـماری از یاران بـانفوذ پیامبر بر آن شدند که بر روند تـصمیمات رسـول خدا اثر بگذارند و با پیشبرد منافع حزبی خویش، خاندان پیامبر را به کنار بـزنند، مـنطبق باحدودی از ابعاد پیش بینی و نگاه دقـیق پیامـبر (ص ) بود کـه از فـتنه هـای سیاسی پس ازرحلتش خبر داده بود و ضمنا از نـصیحت امـت نیز دریغ نمیکرد.

بدین گونه، ماجرای غدیر به اتمام رسید و انصار و مهاجرین در مـعیت خـاتم الانبیا به مدینه النبی بازگشتند؛ امـا از همین زمان بود کـه جـسم پیامبر در مقابل شدت بیماری تـاب نـیاورد و رهبر امت به بستر نقاهت افتاد. از آن سو، مقدمه سازی برای نبرد با سـپاه روم در جـریان بود. لیکن سپاه اسامه کـه از نـخستین روزهـای بازگشت از مکه بـرای عـزیمت به شام و فلسطین، آمـاده شـده بود، به بهانه بهانه جویان و همراهی نکردن منافقان با دستور پیامبر متوقف مانده بـود. بـهانه این بود که اسامه جوان است و پیروی پیران از هـمچو اوئی بـا عادات عـرب سـازگاری نـدارد. چون اخبار این بهانه جـوییها به پیامبر رسید، گفت: اگر هم اکنون بر اسامه طعن میزنید، پیش از این بر پدرش نیز طـعن مـیزدید، با این که هر دو به راستی بـرای فـرماندهی شـایستگی داشـتند؛ و چـند بار فرمود: لشـکر اسـامه را روانه سازید (یعقوبی، ١٣٦٦: ٥٠٩).

پیامبر نگران از این که مبادا مهاجر و انصار، هر کدام با دلایل خاص خویش وصـایای حـجه الوداع و غـدیر را به فراموشی به سپرند چون هر یک در تـدارک و تـلاش بـرای سـبقت بـر یکـدیگر در قبضه قدرت و جانشینی پیامبر بودند و پیامبر نیز به خوبی میدانست که اگر سپاه اسامه راهی شام شود و مهاجر و انصار همگی، سپاه را همراهی کنند، وصیت غدیر در غیاب آنـان، تحقق مییابد و کشمکش بر سر جانشینی او در میان انصار و مهاجر وجود نخواهد داشت اما تلاشها و برنامه ریزی قبلی برای به خلافت نرسیدن علی (ع ) به علت کمی سن و جوان بودن او زمزمه زبانها بـود. پیامـبر اگرچه در بستر بود اما از آنچه در مدینه میگذشت آگاه بود. پس برآن شد تا گامی دیگر بردارد و دستور داد تا لوح و قلمی حاضر کنند و اثر مکتوبی به یادگار گذارد که نه وصیت غـدیر بـه فراموشی سپرده شود و نه دعوای روز پس از مرگ او میان مهاجر و انصار، آتشی بر خرمن وحدت آنان شود. از پیش معلوم بود که آن قلم هرگز بـر صـفحه لوح نزدیک نخواهد شد و پیامبر بـه هـذیان متهم گشت (طبری، ١٣٧٥: ١٣٢٠.٤).

٢-٢- پیدایش سقیفه

درآن لحظه که بر مدینه النبی، غبار غم نشسته بود وبنیهاشم درتدارک تغسیل پیکر پاک پیامبر خدا بودند؛ گروهی از انصار و مهاجرین در مـکانی بـه نام سقیفه بنی سـاعده کـه از یادگاران دوره جاهلیت بود، جمع شدند، نیت سهم خواهی کردند و میراث پیامبر را خواستار شدند (ابن هشام، ١٣٦١: ٣٠٧).

اگر رسول خدا، علی را نامزد جانشینی خود در غدیر نکرده بود و اگر بارها به جایگاه عـلی نـسبت به خویش که در واقعه یوم الدار، دست بیعت به تنها کسی که به ندای او لبیک گفته بود، نداده بود و یا چونان مقام هارون نسبت به موسی بود، سخنی نگفته بود (ابن اثیر، ١٣٦٥: ٢٧٨.٢ و کـافی، ١٠٦. ٨)، بـاز هم از جـمع بندی انبوه احادیث و روایات مشخص بود که در جایگزین بر مسند رهبری اسلام، علی بدون رقیب است؛ اما چـرا تصمیم سازی امری چنین مهم، باید به این سرعت انجام مـیپذیرفت؟ چـرا نـباید علی و یا عباس عموی پیامبرکه فردی سرشناس واز بزرگان بنیهاشم بود و یا حتی طلحه و زبیر که دارأی سوابق و افتخاراتی بودند، در سـقیفه حـضور داشته باشند؟ چرا انصار عجله کردند و بازی را به نفع مهاجرین به پایان رساندند؟ انصار نگران چـه چـیزی بـودند و چرا سریع تسلیم شدند؟ و ناگهان میوه تلاش زودهنگام خودرا به دامان مهاجرین ریختند. هم زمان بـا پخش خبر رحلت پیامبر (ص )، نگرانی و هراس بر مدینه حکم فرما شده بود؛ امـا این که بخشی از این نگرانی و دلواپسـی طـبیعی بود، امری مسلم و بدیهی مینمود. به نظر می آید گروهی از انصار بیم داشتند که مقر خلافت به مکه منتقل شود و انصار مدتی از افتخار ادامه مسیر با کاروان اسلام محروم مانند.

در این حال، بـرخی کارهای نمایشی، نشان از تلاشی زیرکانه برای تغییر اوضاع داشت. چنانکه نمونه ای از فرصت طلبیان روزها را باید در اقدامات کسانی از صحابه دانست که بیان داشتند: می گویند: محمد زندگی را بدرود حیات گفته است. هـر کـس که چنین ناروایی را بر زبان جاری کند با این شمشیر به سزایش میرسانم و دست و پای او را جدا میکنم، محمد نمرده و همانند عیسی به نزد پروردگارش رفته است و پس از چندی بازمیگردد (ابن اثیر، ١٣٦٥: ٣٢٢.٢ و ابـن هـشام، ١٣٦١: ٣٠٥). این در حالی بود که ناقل این سخنان و همکارانش، بارها از زبان پیامبر (ص ) و به ویژه در واپسین ماههای عمر ایشان شنیده بودند که به زودی ایشان رحلت خواهد کرد و یا از وجه نامگذاری حجه الوداع مطلع بودند. پیداسـت کـه آنها در چنان هیاهوآفرینیهای مزورانه ای، درصدد بودند فضا را چنان متشنج کنند که زمینه برای تدارک نوعی از کودتا بر ضد برنامه امنیتی و تثبیت ساز پیامبر اسلام فراهم گردد. به ویژه که مـسلمانان آن ایام، در ژرفـاندیشی دینـی، برجستگی بارزی نداشتند و مردمی سـاده بـاور بـودند که در هیاهوی سهم خواهی، سکوت را بر اعتراض و نقادی ترجیح دادند. آنها سخن پیامبر (ص ) را در غدیرخم شنیدند، اما تماشاگر خانه نشینی علی شـدند. از طـرفی در این حـال که برخی از مهاجرین سخن از عروج رسول اکرم مـیزدند، تـنی دیگر مثل ابوبکر در صحنه ظاهر شدند که مردم نظارهگر را مورد خطاب قرار داده و گفتند: مردم! هرکس محمد را میپرستیده، بیگمان مـحمد اینـک مـرده است؛ اما هرکس که خدای او را میپرستد، خدای آن زنده است کـه هرگز نمیمیرد. محمد جز پیامبری نیست که پیش از او نیز پیامبرانی بودهاند. آیا اگر او بمیرد شما به واپس باز میگردید؟ هر کـه بـه واپس بـازگردد، هرگز خدای را زیانی نمیرساند و زودا که خداوند سپاسگزاران را پاداش دهد (ابن هشام،١٣٦١: ٣٠٦). چـنین روایتـی، تأکیدی بر ساده اندیشی مسلمانان آن زمان است که با شنیدن مطلبی به این روشنی، چنان واکـنشی نـشان دادنـد که گویی تا آن لحظه این آیه را نشنیده بودند. از آن لحظه به بعد همه این آیهـ را زمـزمه مـیکردند و ورد زبان آنان گردیده بود (ابن هشام، ١٣٦١: ٣٠٧ و ابن اثیر، ١٣٦٥: ٣٢٤.٢).

اگرچه نبود رهبری در دیدگاه ابوبکر بـا عـمر تـفاوت داشت، اما آن دو در یک نکته اشتراک داشتند و آن این بود که هردو در پیوندی تنگاتنگ، در مسیر هموار سـازی جـانشین قریش، مکمل یکدیگر و با هم هماهنگ بودند. یکی جامه خلافت را می برید و دیگری آن را مـی دوخت و هـر دو مـسند پیامبر را تعارف یکدیگر می کردند. هم چنانکه پیش تر نیز، با هم هماهنگ بودند. در قـضیه خـودداری کردن از حضور در لشکر اسامه، زیرا میخواستند در لحظه رحلت پیامبر (ص ) در مدینه حاضر باشند. در همان زمـان، رهـبران انـصار و خاصه سعدبن عباده که تماشاگر تحرکات سیاسی سران دو تیره قریش یعنی تیره تیم و عدی بـودند، نـگران و هراسان از تبانی مهاجرین، آهنگ اجتماع در سقیفه را کردند و مانند سران قریش حرمت رهـنمود پیامـبر (ص ) را پاس نـداشتند و به خانه نشین کردن اهل بیت اقدام کردند. اگر اجتماع سقیفه پیش نمیآمد، سران قریش را هـرگز چـنان فـرصتی فراهم نمیشد تا مردمان را دور از چشم خاندان پیامبر (ص ) به رأی زدن بنشانند. اگر اجتماعی از هـمه مـهاجران فراهم میشد، علی (ع ) را فرصت احتجاج پیش میآمد و در آن صورت، جز آنان که انزوای آن حضرت را طراحی کرده بـودند و بـه اجرأی آن میکوشیدند، کسی در شایستگی و اولویت او تردید نمیکرد. از بررسی منابع چنین مینماید که نـشست سـقیفه طراحی شده بود و سادهاندیشی است اگر بـپذیریم کـه افـرادی همانند معن بن عدی عجلی و عویم بـن سـاعده به صورت تصادفی در بین راه به عمر برخورد کردند و او را از ماجرأی سقیفه آگاه کـردند و عـمر نیز تصادفی آن خبر را به ابـوبکر گـفت (طبری، ١٣٧٥: ١٣٢٨.٤). در روایتـی کـه واقـدی آورده است، از نقش معن در روانه کردن خـلافت بـه طرف ابوبکر صحبت شده و این ادعاکه اولویت با ابوبکر است، چون او بر جـای پیامـبر نماز گذارده است (ابن سعد، ١٣٧٢: ٣٥.٢-٣٦)، امـا آنچه فراموش شده بـود، این بـود که پیامبر (ص ) در مورد جانشینی ابـوبکر سـخنی بر زبان نیاورده بود! واقدی این مطلب را در رد کسانی که بر آن بودند تا تعیین ابـوبکر بـه خلافت را به پیامبر نسبت دهـند، آوردهـ و اذعـان کرده است کـه ادعـای انتصاب ابوبکر، او را به نـافرمانی از پیامـبر متهم میکند، زیرا اگر ابوبکر را رسول خدا به جانشینی خویش گمارده است، او را نرسد که ابـوعبیده و عـمر را برای جانشینی رسول الله پیشنهاد کـند (ابـن سعد، ١٣٧٢: ٣٨.٢).

هـرچند، تـاکنون از رازهـای سقیفه پردهها برداشته شـده است، اما همچنان جای ابهامات و تعارضاتی وجود دارد. مثلا در بسیاری روایت ها، از ابوعبیده جراح نیز نام بـرده شـده است (ابن اثیر، ١٣٦٥: ٣٢٥.٢)، در صورتی که درگـیری تـنها مـیان مـهاجرین وانـصار واقع شد (ابـن هـشام، ١٣٦١: ٣٠٧) و طبری باتکیه بر روایتی مینویسد: شماری از انصار یا برخی دیگر گفتند اگر سعدبن عباده به خلافت پذیرفـته نـشود، مـا جز با علی (ع ) بیعت نمیکنیم (طبری، ١٣٧٥: ١٣٢٨.٤؛ ابـن اثـیر، ١٣٧١: ٣٢٥.٢).

ابـن جـوزی، تـاریخ نـگار سده ششم هجری قمری که منبع ادعایش را ذکر نکرده، با صراحت تأکید کرده است، سعدبن عباده، ابوبکر را دست بیعت نسایید و از حضور در جماعت آنان خودداری کرد (ابن جـوزی، ١٣٥٨: ١٦.١)، البته سعد آنگاه که به سخنرانی پرداخت، به نیکی میدانست که رقیبان نیرومندی را در پیش رو دارد و تردیدی نداشت که ابوبکر، عمر و ابوعبیده برای تصدی خلافت برنامه ریزی کردهاند، بنابراین انصار را این گونه خطاب کرد: ای گـروه انـصار! شما را چنان سابقه ای در دین و امتیازی در اسلام است که هیچ قبیله ای از عرب را نرسد که با شما در آن شانه به شانه شود. پیامبر خدا در میان مردم خود فزون بر ده سال درنگ داشتند و آنـآن را بـه پرستش خدای مهرگستر و دست کشیدن از بتان فرا میخواندند. با این همه جز شماری اندک از مردمش به او ایمان نیاوردند. به خدا سوگند نه آنان را تـوان حـمایت از پیامبر خدا بود و نه از آیینـ او شـناختی بایسته داشتند. آنان حتی در دفاع از خویشتن خویش ناتوان بودند! سرآنجام اراده خداوند بر آن تعلق گرفت که شما را با آن امتیاز، سربلند سازد. چنانکه افتخار حمایت از اسـلام را بـه سوی شما سمت و سـو دهـد. با این نعمت، ویژگیتان بخشد و ایمان به خدا و پیامبر (ص )، دفاع از آن حضرت و یارانش، عزت بخشیدن به دین خود و جهاد با دشمنانش را امتیاز شما سازد. چنین بود که شما بر بعثت ستیزان، هرچند کـه وابـسته به شما بودند، سخت گیرترین بودید و بر دشمن خویش از همه گرانترمینمودید تا چنان شد که در برابر فرمان خداوند خواه ناخواه، در راهی راست گام زدید و دیگران خرد و سرافکنده به راه شما کشیده شـدند. این شـما بودید کـه در روند همان جریان که خدا میپسندید، زمین را با خون دشمن رنگین کردید و با شمشیر، عرب را از سر فـرودآوردن به آیین نبوی، ناگزیر ساختید! این افتخارتان بس که چون خداوند پیامبرش را بـه سـوی خـود برکشید از شما خرسند بود و چشم روشن داشت. اینک این جریان را محکم بگیرید که در مقایسه با این مردم بدان بـایسته تـر و شایسته تر هستید (ابن قتیبه، ١٣٦٣: ٣٦٨). این سخنان سعد که در آن، افتخارات انصار را برشمرده و اهالی مـدینه را سـرتر از قـریش میدید، مورد تأیید تمامی انصار قرار گرفت تا جاییکه حتی یک تن از انصار، در برابر سخن سـعد زمزمه مخالفت سر نداد (ابن اثیر، ١٣٦٥: ٣٢٨.٢) اما ناگهان با حضور ابوبکر و عمر ورق بـرگشت و شد آنچه شد.

یعـقوبی داسـتان سقیفه را به نحو جالب تری شرح داده است: روز وفات رسول خدا (ص )، انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم شدند. پس سعد ابن عباده خزرجی را نشانیده دستمالی بسر او بسته، مسندی برای او دو تا کردند و خبر به ابـوبکر و عمر و مهاجران رسید. پس باشتاب آمدند و مردم را از پیرامون سعد براندند و ابوبکر و عمر خطاب و ابوعبیده جراح پیش آمدند و گفتند: ای گروه انصار پیامبر خدا از ماست، پس به جانشینی او سزاوارتریم؛ و انصار گفتند: از ما امیری و از شما امـیری. پس ابـوبکر گفت: امیران از ماست و وزیران از شماست. آنگاه ثابت ابن قیس ابن شماس که خطیب انصار بود به پاخواست و سخن گفت و برتری آنان را یادآوری کرد. پس ابوبکر گفت: شمارا از بزرگواری دور نمیداریم وآنچه از برتری یادآور شـدید راسـتی که شما اهل آن هستید.

لیکن قریش از شما به محمد سزاوارترند و این عمربن خطاب است که پیامبر خدا گفته است: خدایادین را با او سربلند گردان؛ واین ابوعبیده بن جراح است کـه پیامـبرخدا گفته است: امین این امت است. پس باهرکدام ازاین دو خواهید بیعت کنید. آن دو زیربار نرفتند و گفتند: به خداقسم با این که تو همسفر پیامبر خدا ودوم دوتایی، ما بر تو پیشی نخواهیم گـرفت (یعـقوبی،١٣٦٦: ٥٢٠. ٢).

بـر پایه این سخنان، ملاحظه می شود فقط صـحبت از انـصار و مـهاجرین است و از بنی هاشم کسی در مکان سقیفه حضور نداشته است؛ اما یعقوبی ادامه ماجرا را شرح می دهد که با کمی تأمل در آن، میتوان به حـقائق جـالبی دسـت یافت؛ این که ابوعبیده با ابوبکر دست بیعت داد و عـمر بـیعت کننده دوم بود، سپس هر که از قریش همراه او بود بیعت کرد و آنگاه ابوعبیده فریاد زد: ای گروه انصار، شما نخستین یاوران بودید، پس نـخستین کـس نـباشید که تغییر و تبدیل دهد و عبدالرحمن بن عوف برخاست و گفت: ای گـروه یاران پیامبر، شما هر چند برتری داشته اید، لیکن مانند ابوبکر و عمر وعلی در میان شما نیست؛ و منذربن ارقم بـرخاست و گـفت: بـرتری کسانی را که نام بردی انکار نمی کنیم و در میان ایشان مردی است کـه اگـر این امر را خواستار میشد، هیچ کس با او به نزاع بر نمیخواست. مقصود او علی ابن ابیطالب بود. پس بـشیربن سـعد خـزرجی برجست و نخستین کس از انصار بود که با ابوبکر بیعت کرد (یعقوبی، ١٣٦٦: ٥٢١. ٢؛ طـبری، 1327.4: 1375)

در این جـا پرسـشی مطرح میشود که اگر برنامه ریزی پیشین وجود نداشت یعنی اگر تبانی بین افرادی از مـهاجرین بـا بـشیربن سعد نبود، پس چگونه بود که انصاری تابع سعد بن عباده، بدان سرعت بـا نـماینده مهاجرین بیعت کرد؟ حتما مسأله ای بود که بیشتر انصار بدون هیچ مقاومتی، با ابـوبکر دسـت بـیعت دادند. این اشتیاق مرموز و شگفت انگیز انصار به بیعت را یعقوبی به خوبی توضیح داده اسـت: پس از بـشیربن سعد... اسیدبن حضیرخزرجی و دیگر مردمان بیعت کردند و چنان شد که مرد از روی مسند سـعدبن عـباده مـیپرید و تا آنجا رسید که سعد را لگدکوب کردند و عمر گفت سعد را بکشید خدا سعد را بکشد (یعـقوبی، ١٣٦٦: ٥٢٢.٢؛ طـبری، ١٣٧٥: ١٣٢٨. ٤).

در این شرایط که بنیهاشم غایبان سقیفه بودند، فردی آمد و در خانه بنیهاشم را کوبید و گـفت: ای گـروه بـنیهاشم با ابوبکر بیعت شد. پس بعضی از ایشان گفتند: با این که ما به محمد سزاوارتریم، مسلمانان بـا نـبودن مـا کاری آنجام نمیدهند. عباس گفت: به پروردگار کعبه سوگند که آن را آنجام دادنـد و مـهاجران و انصار درباره علی شک نمیداشتند. پس چون از خانه بیرون آمدند، فضل ابن عباس که زبان قریش بـود گـفت: ای گروه قریش با این که اهل خلافت ماییم نه شما و سرور ما از شـما بـدان سزاوارتر است، با شبهه کاری خلافت، بـرای شـما راسـت نگردد. آنگاه عتبه بن ابی لهب بـرخاست و گـفت: گمان نمیکردم که امر خلافت از بنیهاشم و در میان ایشان از ابوالحسن بگذرد، از کسی که از هـمه مـردم در ایمان و سابقه بیشتر و به قـرآن و سـنت ها دانـاتر اسـت. آخـر کسی که پیامبر را دید و کسی که در غـسل دادن و کـفن کردن او، جبرئیل یاورش بود. کسی که آنچه در آنهاست در اوست و خود آنان را در این شبهه ای نـیست، لیکـن آنچه از نیکی دراوست در دیگران نیست. پس عـلی نزد وی فرستاد و او را نهی فـرمود (یعـقوبی، ١٣٦٦: ٥٢٣.٢).

روشن است که گزارشهای تـاریخی، نـمی توانند محقق را به تحلیل تاریخی روش مند و دقیق برسانند؛ زیرا حلقه های مفقودهای وجود دارد کـه جـز با توجه به تحلیل نـص نـمی تـوان آنها را کشف کـرد؛ بـنابراین نیاز به بهره گـیری از جـامعه شناسی تاریخی ضروری می نماید.

٢-٢-١- علل مخالفت ها با جانشینی حضرت علی (ع )

واقعیت آن اسـت کـه جامعه آن روزگار، به دلایلی، معرفی علی بـه عـنوان جانشین پیامـبر را بـرنمیتابید و تـوان پذیرش آن را نداشت، چراکه نامزد خـلافت را منطبق با معیار سنت و نگرش پیرسالارانه خود نمی دید. از نظر اعراب، شیخوخیت و بزرگسالی حرف اول را می زد و بـرای جـوان باوری، نیاز به فرهنگ سازی بـیشتری بـود، چـنانکه پیامـبر اسـلام (ص ) نیز با این مـشکل روبـه رو بود. از جمله، وقتی اسامه بن زید، جوان هفده ساله را به سپهسالاری لشکر منصوب کرد تا جوان بـاوری را در مـیان اعـراب جا بیندازد؛ بازهم، پذیرش مردمان در برابر تصریح شـخص پیامـبر، هـمراه بـا مـخالفت هـای پنهان و آشکار بود.

به علاوه، در ساختار قبیله ای اعراب، صفاتی چون: بزرگسالی، سخاوت، تواضع، شجاعت، پایداری و بردباری. معیار گزینش رهبر به شمار می آمد (آلوسی، ١٣٤٢ ق: ١٨٧.٢) و حتی رهبر قبیله حـق نداشت از میان فرزندان و خویشانش جانشین برگزیند؛ بنابراین تعیین جانشین با نص و تصریح رهبر پیشین، در میان تازیان امری غیرمتعارف بود. در نتیجه، در مسأله جانشینی علی (ع ) باید بدین نکات توجه داشت:

١- تصور دربـاره جـایگاه حضرت علی (ع ): اعراب، حضرت محمد (ص ) را پیامبری آسمانی دانسته و تشکیل دولت از سوی او را امری الهی به شمار می آوردند؛ پس در برابر آن، مقاومتی چندانی، نشان ندادند؛ اما طبیعی است که این دیدگاه یعنی ارتباط بـا خـداوند، در نظر آن مردم، تنها درباره شخص پیامبر (ص ) مصداق داشت و درباره جانشینانش صادق به نظر نمی آمد. به همین خاطر بود که در برابر تصمیمات و فـرامین پیامـبر، نخستین پرسش مردمان، این بود کـه اینـ سخن از آن توست و یا سخن پروردگار است؟

٢- تغییرات جمعیتی: گرچه با فتح مکه، اعراب گروه گروه به اسلام روی آوردند؛ تاجاییکه سال نهم را عام الوفود لقب دادنـد (شـهیدی، ١٣٨٥: ٩٨ ) لیکن از نظر کیفی، مـیان مـسلمانان پیش و پس از فتح مکه، تفاوت زیادی وجود داشت، زیرا بسیاری از نومسلمانان، از روی ترس یا طمع اسلام آورده و ایمان هنوز در قلوب آنها رسوخ نکرده بود؛ بنابراین تقید چندانی نسبت به فرامین دینی نداشتند. هرچند، پس از اعمال حجۀالوداع، علاوه بـر پنـج هزار تن از مردم مدینه، ظاهرا پنج هزار نفر دیگر از مردمان مکه نیز، پای در رکاب پیامبر، او را همراهی کردند (امام، ١٣٨٦: ١٤). با این توصیف، به هنگام اعلام جانشینی حضرت علی (ع ) در روز غدیر، بیشتر حاضران آن جمع تـاریخی، ایمـان کاملی نـسبت به تصمیمات و فرامین پیامبر (ص ) نداشتند و آمادگی پذیرش توصیه های آن حضرت (ص ) در وجودشان، وجود نداشت.

٣- تغییرات اخلاقی: شاید یکی از بـزرگترین آفات اخلاقی جامعه پس از پیامبر را بتوان منفعت طلبی دانست. جماعت با نـادیده گـرفتن وصـیت غدیر و درحالی که حتی سقیفه نشینان، میدانستند که غدیری وجود داشته و انتصابی صورت گرفته است، منافع جـناحی خـود را لحاظ کردند و چشم بر روی حقیقت انتصاب حضرت علی (ع) بستند. از این رو، گروه انصار با مـلاحظه پویش هـای قـریش و مهاجرین، برای ممانعت از حذف سهم خود در سررشته داری حکومت، بیدرنگ به جایگاه سقیفه آمدند و چنان عـجولانه عمل کردند که حتی برای بهبودی رهبر بیمار قبیله شان، درنگ نکردند تـا دست کم سعد بـن عـباده بتواند کمی بلندتر صدای خود را به گوش حاضران برساند. شوربختانه، انصاریان دیده بودند، شکستن حرمت پیامبر را به دست مهاجرین؛ صحابه ایی که چنان بیپروا و قدرتمندانه بر بالین رسول خاتم به منازعه برخاسته و در مـقابل خواسته اش موضع گرفتندتا بتوانند مانع از نوشتن آن نامه سرنوشت ساز شوند.

٤- جوان بودن حضرت علی (ع ): این نیز، عاملی بود برای نپذیرفتن جانشینی توصیه شده پیامبر (ص ). چنان که گفته شد، شیخوخیت، معیار تـمیز عـربان برای خان سالاری و رهبری بود. همانگونه که در عهد جاهلی، یکی از شرایط اصلی ورود به دارالندوه یا مجلس مشورتی مکیان، داشتن چهل سال سن بود. تأکید بر شاخص بزرگسالی، بعدها از سوی افرادی چـون عـمر به علی و یا ابن عباس گوشزد می شد (ابن ابی الحدید، ١٣٦٥: ٦٩.١٢).

حتی، ابوعبیده جراح، از تأثیرگذاران مکی شورأی سقیفه، مدتی پس از بیعت با ابوبکر، خطاب به علی (ع ) گفت: و با وجود اعتراف بـه فـضل، دینداری، دانش، سابقه، نسب و دامادی پیامبر (ص ) برای علی، به وی سفارش کرد که فعلا حکومت را به ابوبکر سپرده و خود، پس از آنکه سنی از او گذشت و دارأی تجربه شد، به امر حکومت بپردازد[1]!

٥- کینه تـوزی نـسبت بـه حضرت علی (ع ): تردید نیست کـه هـلاکت شـماری از برجستگان قریش در جنگ های بدر و احد، به دست حضرت علی (ع )، کینه و حسد عربی را در دل شماری از مکیان نومسلمان برمیانگیخت. درحالی که هیچ گـزارشی مـبنی بـر هلاکت سران قریش یا عرب به دست ابوبکر، عـمر یا عـثمان وجود ندارد. در نتیجه، قریشیان و اشراف عرب، نگاهی ملاطفت آمیز به حضرت علی (ع ) نداشتند. کافی است به سخنان عثمان در هـنگام مـعارضه بـا علی (ع ) اشاره کنیم که گفت: من چه کنم اگر قـریش شما را دوست ندارد، زیرا هفتاد نفر از آنها را در بدر کشته اید[2]. به علاوه، پس از فتح مکه، مهاجرت به سوی مدینه شدت گـرفت و روابـط بـین گروه مهاجرین قریشی مقیم مدینه و نومسلمانان مهاجر قریشی، رو به ازدیاد گذاشت و هـمین امـر، احتمال همسویی و تبانی قریشیان قدیم و جدید را نشان می دهد.

٦- حسادت نسبت به حضرت علی (ع ): امتیازات عـالیه عـلی بـن ابیطالب، مانند هاشمی بودن، دامادی پیامبر (ص )، محبوبیت در میان انصار و نیز ذکر فـضایل بـیشمار او از زبـان پیامبر اسلام (ص )، باعث می شد تا حسد دیگران و به ویژه قریشیان نسبت به امام بـیشتر شـده و تـلاش روز افزونی را برای ممانعت از رسیدن آن حضرت به حکومت بنماید (محمدی ری شهری، ١٤٢١: ٧٣.٣).

٧- قاطعیت حضرت عـلی (ع ): یکـی از صفات بارز امام علی (ع )، ایستادگی او در برابر سهم خواهی و زیاده طلبی جماعت بود. هنگامی کـه حـضرت عـلی (ع ) با سپاهیانش از مأموریت یمن بازگشت و به کاروان رسول خدا (ص ) ملحق شد. منفعت جویان زیاده خـواه از رفـتار امام به پیامبر شکایت بردند؛ زیرا وی با کسانی که پیش از واگذاری غنایم به پیامبر (ص )، در آنـها تـصرف کـرده بودند، به شدت برخورد کرد. چنین رویه قاطعانه ای، نشان از سرسختی کسی داشت که اگر مستقر در مـسند خـلافت می شد، سودجویان را زیانی سخت می رسید. درحالی که پیامبر (ص ) معترف بـودند: ای مـردم! از عـلی شکایت نکنید؛ زیرا او در راه خدا سخت گیرتر از آن است که مورد شکایت واقع شود. [3] (ابن هشام، ١٣٦١: ٢٥٠.٤). طبعا حمایت قـاطع رسـول خدا (ص ) از رویه علی، برای بسیاری از مردم آن زمان خوشایند نبود و اگرچه در آن هنگام، از بدگویی حـضرت عـلی (ع ) دست برداشتند؛ اما تلاش خود برای جـلوگیری از رسـیدن چـنین شخصی به حکومت را تشدید کردند.

در هر حـال، پیامـبر دوراندیش اسلام برای تثبیت جایگاه خلافت علی (ع )، تمام توان خود را به کار گـرفت ودر حـالی که از تلاش جریان مخالف آگـاه بـود، نهایت کـوشش خـود را بـرای مقابله با مخالفان نصب انجام داد. نـصوص تـاریخی و روایی نشانگر آن است که این اقدامات، منحصربه غدیر و پس از آن نبوده و با توجه به شـناخت پیامـبر از خلقیات ذاتی جامعه عرب، از همان آغـاز رسالت، به امر تـوصیه و تـثبیت خلافت علی (ع ) مبادرت کرد. روایاتـی چـون: حدیث یوم الانذار، احادیث وصایت، وراثت، خلافت، منزلت، امارت، امامت، ولایت، هدایت، عصمت، علم، سـقیفه و ثـقلین تنها گوشه ای از تلاش پیامبر اسـت کـه در تـاریخ به یادگار مـانده اسـت (محمدی ری شهری، ١٤٢١: ١٢٤.٢).

٢-٢-٢- اهتمام پیامـبر (ص ) بـر تثبیت جانشینی حضرت علی (ع )

کالبد شکافی دو جریان مهم که در فاصله میان غدیر و سقیفه اتـفاق افـتاد، یعنی فرماندهی سپاه اسامه و مخالفت بـا نـگارش وصیت نـامه رسـول خـدا (ص )، ما را با شدت اهـتمام پیامبر (ص ) بر تثبیت جانشینی علی (ع ) و نیز گستره تلاشهای مخالفان آشنا می سازد:

١- ماجرأی مخالف خـوانی بـا فرماندهی اسامه: انتصاب جوانی هیجده سـاله (بـخاری،١٣٨٧: ٦٢٠. ٤) بـه مـقام فـرماندهی سپاه و بیتوجهی پیامـبر بـه اعتراض صحابه و بلکه دفاع از او در مقابل طعنه مخالفان، جز از کار انداختن مهم ترین دستاویز مخالفان جانشینی حـضرت عـلی (ع ) هـیچ توجیهی نداشت؛ زیرا اسامه از جهاتی چون پیشینه مـسلمانی، شـرافت، شـجاعت، کـاردانی و تـجربه، سـرآمد صحابه به شمار نمی آمد و از نظر سنی حدود پانزده سال از حضرت علی (ع ) کوچک تر بود. هم چنین در بسیاری از فضایل و ویژگی ها با امام علی (ع ) قابل مقایسه نبود. حال، سپردن سپاهی عظیم که در آن بزرگانی مانند:

ابوبکر، عمر، ابوعبیده جراح و نیز سران مهاجر و انصار حضور داشتند (بـلاذری، ١٣٦٧:١١٥.٢) و نـاچار بودند، تحت فرماندهی این جوان کم تجربه قرار گیرند، به خوبی می توانست نیرنگ کم سن بودن حضرت علی (ع ) را از دست اشخاص بهانه جو بگیرد.

هرچند برخلاف تأکید پیامبر (ص )،آنـها بـازهم بهانه گیری کردند. به نوشته طبری، پیامبر در محرم سال یازدهم گروهی را برای فرستادن سوی شام آماده کرد و وابسته و پسر وابسته خود اسامه بـن زید بـن حارثه را سالارشان کرد. پیامبر (ص ) پس از فـراغت از حجه التمام، سوی مدینه بازگشت و راه رفتنش مشکل شد و گروهی را برای فرستادن آماده میکرد که سالارشان اسامه بن زید بود. منافقان در این باره بگومگو کردند، اما پیامـبر اعـتراضشان را رد کرد و گفت: وی شایسته سـالاری سـپاه است.. . (طبری، ١٣٧٥:1311. 4)

از سوی دیگر، دقت در ترکیب سپاه اسامه نشان می دهد که تمامی کسانی که احتمال داشت با جانشینی علی (ع ) مخالفت ورزند، خاصه بزرگان مهاجرین و انصار، ملزم بودند در این سپاه شـرکت نـمایند (مظفر، ١٣٧٣: ٨١). حتی افرادی که به بهانه بیماری پیامبر (ص ) از اردوگاه به مدینه باز گشتند، با جمله تأکیدی رسول خدا مبنی بر لعنت خدا برتابنده سپاه اسامه (شهرستانی، ١٣٦٢: ١٤.١؛ ابن ابی الحدید، ١٣٦٥: ٥٢.٦) روبـه رو شـدند. در مقابل، هـیچ گزارشی مبنی بر وجوب حضور حضرت علی (ع ) و یاران خاصش چون عمار، مقداد و سلمان در این سپاه نقل نشده است؛ کـه این خود نشانگر تمایل پیامبر (ص ) به حضور امام و یارانش در مدینه به هـنگامه وفـات حـضرت (ص ) بود تا مدینه بیهیچ مخالفتی تسلیم امام (ع ) شود.

٢- ماجرای جلوگیری از نگارش وصیت: قضیه در واپسین روزهای حیات پیامـبر اکـرم (ص ) به وقوع پیوست. در آن روزها پیامبراکرم (ص ) که از بالا گرفتن زمزمه های مخالفت با جـانشینی عـلی (ع ) نـگران شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندی صریح و ماندگار برجای گذارد که راه را بـر هر بهانه جویی بسته و از گمراهی امت جلوگیری نماید؛ اما مخالفان که این دسـتور را با نقشه های چـند مـاهه و بلکه چند ساله خود ناسازگار می دیدند، نگران شدند و با حضور بر بالین پیامبر (ص ) از نگارش آن سند مهم جلوگیری کردند (زینلی، ١٣٨١: ٥٠). طبری چنین روایت می کند:

«روز پنجشنبه چه روزی بود! بیماری پیامبر سـخت شد و گفت: لوازم بیاورید تا برای شما مکتوبی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید. کسان مجادله کردند و مجادله کردن در حضور پیامبر روانی است. گفتند چه می گوید؟ هذیان می گوید؟ از او بپرسید و از او توضیح خواستند. گـفت: رهـایم کنید که این حال که من دارم، از آنچه سوی آنم خوانید بهتر است » (طبری، ١٣٧٥: ١٣٢٠.٤).

گرچه تاریخ دراین واقعه، تنها از یک تن از گویندگان این سخن بیشرمانه نام می برد، اما آشکار است که تنها یک نـفر، آن هـم بی آن که جریانی نیرومند از او پشتیبانی کند، نمی توانسته است با فرمان قائد دیانت مبین (ص ) مقابله کند. از این جاست که اطمینان بیشتری به برخی نصوص روایی که در آنها به جای کلمه «قـال» از واژه «قـالوا» استفاده شده، پیدا می شود (مسند احمد، ٣٥٥.١: به نقل از: زینلی، ١٣٨١: ٥٢).

٣- تطبیق دو تاریخ نگار: طبری و یعقوبی

علاقه واضح نیای یعقوبی به خاندان علی (ع) که در قضیه نجات دادن ادریس بن عبدالله و کشته شدن شـخص واضـح بـه دست هادی خلیفه عباسی و نـیز نـسبت رافـضی دادن به او از جانب دیگر تاریخ نگاران (یعقوبی، البلدان: ٥) می تواند دلالت بر این امر نماید که خاندان واضح و یا دست کم خود وی، از شیعیان علوی بـوده و جـان خـود را بر سر پیروی از این مرام از دست داده است. با چنین پشـتوانه ای، یعـقوبی تاریخ نگار نیز، همانند جدش از ارادتمندان آل علی بود و گرایش او به تشیع، در آثارش نمایان. اشارات وی به اخبار علویان وقیامهای شـیعی، بـه هـمراه اشارات صریح به احادیث نبوی در باب اهل بیت و هم چـنین بیان تفصیلی تاریخ دوره خلافت امام علی (ع)، وی را طرف اعتماد شیعیان در اثبات دیدگاههای تاریخی خود در خصوص ماجرای جانشینی پیامبر (ص ) سـاخته اسـت بـه ویژه که در نگارش تاریخ، به مدد ترکیب روایات ثقه و نقد اخبار واصله، جـامع تـرین گفتارها و روایت ها (یعقوبی، ١٣٦٦: مقدمه، ٣٥٥.١) را کنارهم قرار داده است.

از منظر شیعه، دیگر حسن کار یعقوبی، ذکر روایاتـی اسـت پیرامـون وقایع و حوادثی که پیروان مذهب تسنن در آثار تاریخی خود به آن اشاره نـکرده یا غـفلت ورزیده اند.

منظور مطرح نکردن حوادث و رخدادهایی است که در تقویت مذهب و مرام شیعی مؤثر بوده و یا بـیان آنـها بـرای جماعت سنی مذهب ناخوشایند جلوه می کرده است. برای مثال، یعقوبی حدیث غدیر خـم و حـدیث ثقلین و تفسیر آن به کتاب خدا و عترت را روایت کردهو نیز نزول آیه سوم از سوره مائده[4] را در روز نـصب عـلی بـن ابی طالب (ع ) در غدیر خم تصریح کرده است (یعقوبی، ١٣٦٦: ٥٠٨.١؛ آئینه وند، ١٣٦٤: ٦٤).

این در حالی است که طـبری افـزون بر جستارهایی که خود جمع آوری کرده، از روایات تاریخی اخباریون و حتی افراد مجعول و ناشناخته نـیز بـهره جـسته است. ازاین رو، تاریخ طبری صرفا نقلی است و قسمت اعظم آن مجموعه ای از روایات گوناگون از راویان مختلف و بعضا ناشناس است و شـوربختانه، طـبری مطالب را بدون در نظر گرفتن صحت و سقم روایات یا روایان ضبط کرده، بنابراین گاه دچار تـناقض گـفتاری نـیز شده است.

مثلا طبری در جایی مینویسد: شماری از انصار یا برخی دیگر گفتند اگر سعدبن عباده بـه خـلافت پذیرفـته نشود، ما جز با علی بیعت نمی کنیم (طبری، ١٣٧٥: ١٣٢٨.٤؛ ابن اثیر، ١٣٦٥:٣٢٥.٢)، اما در جـایی دیگـر گزارش می کند که: یکی از زهری پرسید: علی شش ماه با ابوبکر بیعت نکرده بود؟ گفت: نه عـلی بـیعت کرده بود و نه هیچیک از بنیهاشم بیعت کرده بودند و چون علی دید که مـردم از دور وی پراکـنده شدند، با ابوبکر از در صلح درآمد و کس فـرستاد کـه پیش مـا بیا و هیچ کس با تو نیاید کـه خـوش نباشد. ابوبکر پیش علی رفت که بنیهاشم به نزد وی فراهم بودند، علی برخاست و چـنانکه بـاید حمد و ثنای خدا کرد و آنـگاه گـفت: بازماندن مـا از بـیعت تـو از این رو نیست که فضل تو را انکار کـنیم یا خـیری را که خدا سوی تو رانده به دیده حسد بنگریم؛ ولی ما را در این کار حقی بـود کـه ما را ندیده گرفتید؛ و آنگاه علی از قـرابت خویش با پیمبر و حـق بـنیهاشم سخن آورد و چندان بگفت که ابـوبکر بـگریست (طبری، ١٣٧٥: ١٣٣٥. ٤).

نکته این جاست که طبری اسیر تعدد و تکثر روایت های متعدد نوشتار خود بـوده اسـت. روایاتی بیشمار با منابعی مـتفاوت کـه مـورخی چون او را به حـدیث گـویی صرف وادار می ساخته اسـت. او حـتی در مواردی مثل حدیث یوم الانذار، به کتمان حدیث یا مجمل گوئی عمدی در روایت پردازی مبادرت کرده است (عـسگری، ١٣٦٨: ٣٦)، درحـالی که یعقوبی در بازگو کردن رویدادها، تـلاش خـود را مصروف جـرح و تـعدیل زنـجیره روایات کرده و به تعمقی هرچند کوتاه در بیان اخبار و استناد بـه روایتـگران سده های نخست اسلام اهتمام داشته اسـت. البـته، لازم بـه ذکـر اسـت که هرچند طـبری بـه عنوان ابوالمورخین شناخته شده و کتاب مطول و مشهورش به معیاری برای استنادات تاریخ دو سده نخستین اسلام تـبدیل گـشته اسـت، اما دوری وی از ذکر ماجرأی انتصاب علی بن ابـیطالب بـه جـانشینی پیامـبر خـدا وحـتی اشاره به شکایت مردم از علی و بیان تردیدآمیز پیامبر که فرمود: «ای مردم، از علی شکایت نکنید که او در کار خدا- یا گفت در راه خدا- خشونت می کند »(طبری، ١٣٧٥: ١٢٧٦. ٤) گواه آن است که طـبری در تاریخ نویسی ملاحظاتی داشته و برخلاف یعقوبی، عقاید مذهبی و جناحی خود را در نگارش وقایع لحاظ می کرده است.

نتیجه

پیامبر گرامی اسلام (ص ) پس از بازگشت از واپسین سفر تاریخی خود به مکه و طواف عارفانه خـانه مـعبود، مأمور به توقف در غدیرخم شد تا استمرار بعثت را با غدیر به اوج کمال برساند و نعمت را بر همگان تمام و جانشین واقعی و شایسته خود را معرفی کند؛ اما مدت کوتاهی پس از بازگشت به مـدینه، بـرای دفع رومیان و رفع فتنه های احتمالی، دستور اعزام لشکر به منطقه شام به فرماندهی اسامه بن زید را داد. دستوری که به دلایلی، اجرا نشد! سپس رسـول خـاتم درخواست لوح و قلم کرد تا آخـرین وصـایای خود را بنویسد، اما باز هم فرمانش انجام نشد تا سرانجام رسول خدا (ص) به دیار معبود شتافت. بیدرنگ، سقیفه، مکانی که قریش در دوران جاهلیت در آن گردهم می آمـدند و بـا ایجاد مسجد توسط رسـول خـدا گرد و خاک فراموشی آن را فرا گرفته بود، دوباره کانون اجتماع سران عرب شد و با حضور جمعی از انصار و مهاجرین جانی تازه گرفت تا محل گرفتن تصمیمی باشد که با فرهنگ بـعثت و ابـلاغ الهی در غدیر در تضاد بود.

بر پایه آنچه تاریخ نگاران بسیار، به ویژه دو تاریخ نگار مطرح یعنی یعقوبی و طبری، آن هم از دو طیف عقیدتی متفاوت، بیان داشته اند، می توان چنین نتیجه گرفت که در تـشکیل سـقیفه، ابتدا بـاید معادلات سیاسی مدینه و نقشه راه طراحانی که به سیادت تیره قریش می اندیشیده اند را، شناخت تا بتوان علل تـحقق ناپذیری فرمان صادره در غدیر را واکاوی کرد؛ بنابراین، برتری طلبی قریش، اخـتلاف اوس و خـزرج، سـاده اندیشی گروه انصار، پرخاشگری عناصری از مهاجرین و توافق ضمنی مخالفان علی بر سر تکذیب جانشینی او در شکل گیری سقیفه بـه جـای تحقق غدیر نقش اساسی داشت.

به اعتقاد نگارندگان، سقیفه میوه تلخی را برای جـهان اسـلام بـه بار آورد و خلافت قریش، رخدادشوم و زودهنگامی بود که دستاوردهای جامعه ساز پیامبر رحمت را به باد داد، هـمانکه رویای تحقق یافتنی پیامبر در مورد حذف معیارهای سنتی عرب و برقراری نظام شایسته سالاریرا نـاکام گذاشت؛ و اگر چنان نـمی شـد، مولود اسلام به صورت طبیعی در دامان اسلام علوی رشد می کرد و جدایی زیان بار حاکمان اسلامی مانند خلیفگان اموی از زلال معرفت بعثت به وجود نمی آمد.

برای درک بهتر قضایایی چون غدیر و سقیفه، لازم اسـت تا با تأمل در رویکرد روایی یا انتقادی تاریخ نگاران مسلمان از طیف های مذهبی گوناگون، روند تحول تاریخ نخستین اسلام بار دیگر مورد کنکاش قرار گیرد تا مشخص گردد، دیدگاه کدام جناح در داوری حوادث تـاریخ اسـلام صائب تر است. به ویژه که امروزه در برخی رسانه ها و خاصه فضای مجازی، سخن به نقد تشیع و یا هتک اسلام گفته میشود و از منبعی چون طبری برای رفع نیازهای هدفمند مغرضان و مخالفان دین حـنیف اسـتفاده به مطلوب می گردد.

کتابنامه:

* قرآن کریم

** نهج البلاغه. (١٣٨٦). ترجمه محمد دشتی. تهران: موسسه انتشاراتی زهد.

١- آلوسی، محمد شکری. (١٣٤٢ ق). بلوغ الارب فی احوال العرب. به کوشش محمد بهجت الاثری. مصر: مـطبعه کـتاب العربی.

٢- آیینه وند، صادق. (١٣٦٤). علم تاریخ در اسلام. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

٣- مکتب تاریخ نگاری طبری. (١٣٦٨). فصلنامه کیهان اندیشه. شماره ٢٥. تهران: مرداد و شهریور.

٤- ابن ابی الحدید، ابوحامد عبدالحمید. (١٣٦٧). شرح نـهج البـلاغه. بـه کوشش محمود مهدوی دامغانی. تـهران: نـشرنی.

٥- ابـن اثیر، عزالدین. (١٣٦٥). تاریخ کامل. ترجمه ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی. تهران: علمی

٦- ابن جوزی، عبدالرحمان. (١٣٥٨ ق). المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم. حیدرآباد دکـن: دائره المـعارف العـثمانیه.

٧- ابن سعد، کاتب واقدی. (١٣٧٢). طبقات الکبری. ترجمه مـحمود مـهدوی دامغانی. تهران: فرهنگ و اندیشه.

٨- ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم. (١٣٦٣). الامامه و السیاسه. قم: منشورات شریف رضی.

٩- ابن هشام، محمد. (١٣٦١). سـیرت رسـول الله. رفـیع الدین محمد همدانی. تهران: خوارزمی.

١٠ - احمدوند، عباس. (١٣٨٢). «نگاهی به تاریخ یعـقوبی». فصلنامه آیینه پژوهش. شماره ٨١. مرداد و شهریور. قم. (٩٢ تا ٩٤).

١١- الدوری، عبد العزیز. (١٩٨٣ م). علم التاریخ عند العرب. بیروت: دار المشرق.

١٢ - اشپولر، بـرتولد. (١٣٦٩). تـاریخ ایران در قـرون نخستین اسلامی. ترجمه جواد فلاطوری. تهران: علمی و فرهنگی.

١٣- امام، سیدجلال. (١٣٨٦). «بـررسی تـعداد جمعیت حاضر در غدیر»، فصلنامه تاریخ در آئینه پژوهش. سال چهارم. شماره ٤. زمستان. قم. (٥ تا ٤٢).

١٤- امینی، عبدالحسین. (١٣٨٦). الغـدیر. تـرجمه گـروه مترجمان. قم: بنیاد بعثت.

١٥- بخاری، محمدبن اسماعیل. (١٣٨٧). صحیح بخاری. به کوشش عـبدالعلی احـراری. تـربت جام: احمد جام.

١٦- بغدادی، عبدالقاهر بن طاهر. (١٣٨٨). الفرق بین الفرق. محمدجوادمشکور. تهران: کتابفروشی اشـراقی.

١٧- بـلاذری، احـمدبن یحیی بن جابر. (١٣٦٧). انساب الاشراف. تهران: نشر نقره

١٨ - حسنی، علیاکبر. «بررسی تاریخ یعقوبی و شـرح حـال او». مجله درسهائی از مکتب اسلام، سال ٣٧. شماره ١٢. قم. (٥٢ تا ٥٩).

١٩- حموی، یاقوت بن عبدالله. (١٩٥٥ م). مـعجم البـلدان، بـیروت: دارالصادر.

٢٠ - دامادی، سیدمحمد. (١٣٧٠). نکاتی از سرگذشت و آثار و شیوههای تاریخ نگاری طبری. قاسم زاده، مسعود (ویراسـتار). یادنـامه طبری. بابلسر: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

٢١- رضا، محمد رشید. (بیتا ). تفسیر المنار. بـیروت: دارالصـادر.

٢٢- روزنـتال، فرانتس. (١٣٧٥). تاریخ تاریخ نگاری در اسلام. ترجمه اسدالله آزاد. مشهد: آستان قدس رضوی.

٢٣- زرین کوب، عبدالحسین. (١٣٦٢). تاریخ مـردم ایران بـعد از اسلام. تهران: امیرکبیر.

٢٤- زینلی، غلامحسین. (١٣٨١). نامه ای که نانوشته ماند. قم: بوستان کـتاب.

٢٥ - سـجادی، سـید صادق و هادی عالم زاده. (١٣٧٥). تاریخ نگاری در اسلام. تهران: سمت.

٢٦ - سزگین، فؤاد. (١٩٨٣ م). تاریخ التراث العربی. نقله الی العـربیه د. مـحمود فـهمی حجازی. ریاض.

٢٧- شاکر، مصطفی. (١٩٧٨ م). التاریخ العربی و المورخون. بیروت: دارالعلم للملایین.

٢٨- شهرستانی، محمدبن عـبدالکریم بـن احمد. (١٣٦٢ ). الملل و النحل. تصحیح محمدرضاجلالی نائینی. تهران: اقبال.

٢٩- شهیدی، جعفر. (١٣٨٥). تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان. تـهران: مـرکز نشر دانشگاهی.

٣٠- طبری، محمدبن جریر. (١٣٧٥). تاریخ طبری. ترجمه ابوالقاسم پاینده. تهران: اسـاطیر.

٣١- عـاملی، سیدجعفر. (١٣٧٢). ستیز با آفتاب. ترجمه کتاب الغـدیر و المـعارزون. تـرجمه حسین شانه چی. تهران: علمی فرهنگی.

٣٢- عـسگری، سـیدمرتضی. (١٣٦٠). عبدالله بن سبا. ترجمه سیداحمد فهری زنجانی و همکاران. تهران: مجمع علمی اسلامی.

٣٣- ــــــــ، ــــــــــــ. (١٣٦٨ ). «نـقد مـتد تاریخ نگاری طبری». فصلنامه کـیهان انـدیشه. شماره ٢٥. تـهران: مـرداد و شـهریور. (٣٢ تا ٤١).

٣٤- کلینی رازی، ابیجعفرمحمد بن یعقوب بـن اسـحاق. (١٣٥٠). الکافی. تصحیح مقابله و تعلیق علیاکبر غفاری. تهران: دارالکتب الاسلامیه.

٣٥- محمدی ری شهری، مـحمدمهدی. (١٤٢١ ق). مـوسوعه امام علی (ع ). قم: دارالحدیث.

٣٦- مدرس تـبریزی، محمدعلی. (١٣٤٧). ریحانۀالادب فی تـراجم المـعروفین بالکنیه او لقب. تبریز: چاپخانه شـفق.

٣٧- مـسعودی، علی ابن حسین. (١٣٦٠). مروج الذهب و معادن الجواهر. ترجمه ابوالقاسم پاینده. تهران: علمی فـرهنگی.

٣٨- مـظفر، محمدحسین. (١٣٧٣). اسرار سقیفه، یک بـحث جـالب تـاریخی. ترجمه محمدجواد حـجتیکرمانی. قـم: مؤسسه انصاریان.

٣٩ - نوبختی، حـسن بـن محمد. (١٣٦١ ). فرق الشیعه. ترجمه محمدجواد مشکور. تهران: علمی و فرهنگی.

٤٠- یعقوبی، ابن واضح. (١٣٥٦). البلدان. تـرجمه مـحمدابراهیم آیتی. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کـتاب.

٤١ - ـــــ، ـــــــ. (١٣٦٦ ). تـاریخ یعقوبی. تـرجمه مـحمدابراهیم آیتـی. تهران: انتشارات علمی و فـرهنگی. ٨٧

پی نوشت ها

[1] «يا ابـن عم إنک حديث السن و هولاء مشيخۀ قومک ، ليس لک‌ مثل تجربتهم و معرفتم بالامور...»(ر.ک ، ابن قتيبه ،.29.1:1363)

[2] «مـا أصـنع بـکم‌ إن‌ کانت‌ قريش لا تحبکم و قد قتلتم منهم يوم بدر سبعين ...» (ابن ابي الحـديد، ١٣٦٥: ٢٢.٩).

[3] «اي ها الناس! لا تشکوا‌ عليا‌ فو الله إنـه لأخشن في ذات الله (أو في سبيل الله ) من أن يشکي.»

[4] «اليوم اکملت‌ لکم‌ دينکم‌ و اتـممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا».

منبع : فقه و تاریخ تمدن ملل اسلامی، بهار 1393 - شماره 39

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.