ویژگی های اخلاقی و تلاشهای مسلم بن عقیل علیهما السلام

برخی از ویژگی های اخلاقی

فردی همچون مسلم بن عقیل(ع) که از تبار خاندانی بزرگ و والا مقام در اسلام است، در بُعد شخصی و ویژگی های اخلاقی، جامع بسیاری از فضائل اخلاقی و صفات نیک است؛ که پرداختن به همۀ آنها از وسع یک مقاله خارج می باشد؛ بنابراین در اینجا به برخی از ویژگی های اخلاقی ایشان اشاره می شود.

1. شجاعت و جنگاوری

شجاعت، میراث بنی هاشم است. گنجینه ای پایا که دست به دست بین آنها می گشت و نسل به نسل تداوم می یافت. از شجاعت حضرت مسلم(ع) بسیار نوشته اند و این جمله در منابع کهن چندین بار تکرار شده است که: «مسلم در بین فرزندان عقیل شجاع ترین بود.»

حضور موفق در جنگهای مختلف - که به طور کامل بدان پرداخته خواهد شد - از سنین نوجوانی، برترین سند شجاعت اوست. دربارۀ حضرت سروده اند: «او از شیران بیشه شجاع تر بود.» دیگری در تصویری روشن از بی هماوردی او می نگارد: «مسلم بن عقیل(ع) چون شیری بی باک بود و به سان شمشیری برّان در دست پهلوانی سترگ، و برترین آفریدگان خداست.»

نویسندۀ دیگری در بیان شجاعت حضرت می نویسد: «مسلم بن عقیل(ع) مانند شیر بود و آن چنان قدرت داشت که اگر می خواست، می توانست مردی را بگیرد و بر پشت بام بیندازد.» این سخن اگرچه کنایه است؛ اما گویای توان و شجاعت حضرت مسلم(ع) است. در شرح رویداد فتحی که زمان خلیفۀ دوم صورت گرفت و حضرت مسلم(ع) نیز در آن حضور داشت، آمده است: «مسلم که نوجوانی بی مهابا بود، وارد میدان شد و شروع به خواندن رجز نمود...»

آیت الله خویی(ره) دربارۀ شجاعت و جایگاه وارستۀ حضرت مسلم(ع) می نویسد: «عظمت و بزرگی حضرت مسلم بن عقیل(ع) بس بالاتر از آن است که در اندیشه آید. همو که در جنگ صفین فرماندۀ یکی از جناحهای لشکر علی بن ابی طالب(ع) بود.»

حضرت مسلم(ع) در واپسین لحظه های زندگی نیز در جنگ با آنان که چشمان شب گرفتۀ خود را به روی آفتاب عاشورا بسته بودند، در لحظه های آن جنگ نابرابر، در کوچه های غربت زدۀ کوفه، آنگاه که دشمن از یورش بی امان او آسیب پذیرفت، از عبیدالله بن زیاد(لعنة الله علیه) درخواست نیروی کمکی کردند. عبیدالله در پاسخ گفته بود: «من شما را برای جنگ با یک نفر فرستاده ام تا او را دستگیر کنید؛ اما شما از من نیروی کمکی می خواهید؟ تعداد زیادی از سربازان خود را فرستاده ام و سرباز دیگری نمانده. شما لشکر مرا کمرشکن کردید!» آنان در پاسخ گفته بودند: «ای امیر! آیا نمی دانی که ما را به سوی شیری هژَبر (پهلوان) و غرّان و شمشیری ستبر و برّان که در دست پهلوانی سترگ است و از برترین خاندان می باشد، فرستاده ای؟!»

عبیدالله به قدری از جنگاوری حضرت مسلم(ع) شگفت زده شده بود که گویا لشکری به کوفه حمله کرده است. ترس دشمن از رزم این برادرزادۀ امیرالمؤمنین علی(ع) پرده از کابوسی هولناک بر دیدگانشان انداخت که ناگزیر دست به نیرنگ آلودند تا بتوانند او را دستگیر کنند.

2. صراحت در بیان حق

حضرت این ویژگی را از پدر بزرگوارش به یادگار داشت. عقیل هرگز در بیان حقایق کوتاه نمی آمد و بی پرده واقعیتها را می گفت، که این خود نوعی شجاعت به شمار می آید. عقیل به اندازه ای رک گو بود که همواره دورویان از گزند سخنش بیم داشتند. به گونه ای که دربارۀ او نوشته اند: «عقیل حاضرجواب ترین مردم در پاسخ دادن و شیواسخن ترین آنان بود.»

بگو مگوهای او با معاویه در تاریخ معروف است که ذکر چند نمونه از آن خالی از لطف نیست:

1. عقیل پیر و فرتوت شده بود. روزی معاویه به طعنه به او گفت: شما بنی هاشم بینایی خود را از دست می دهید. عقیل بی درنگ پاسخ داد: و شما بنی امیه نیز بصیرتهای خود را از کف می دهید.

2. روزی معاویه به عقیل گفت: ای بنی هاشم! چقدر زیاده روی جنسی و شهوت رانی در مردان شما زیاد است. عقیل در پاسخ گفت: ولی در زنان شما این کار آشکارتر است.

3. روزی عقیل نزد معاویه رفت و دید حاضران همگی در حضور خلیفه سکوت کرده اند. رو به آنها کرد و گفت: ای مردم! صحبت کنید، چرا ساکت هستید؟ معاویه هم مردی از شماست. معاویه برای اینکه ابهت پوشالی اش شکسته نشود و مردم حرفی نزنند، پرسید: ابایزید! از حسن بن علی(ع) برایمان بگو! عقیل پاسخ داد: بزرگواری اش از تمام قریشیان بیش تر و خاندانش از همه گرامی تر است. معاویه پرسید: عبدالله بن زبیر چه؟ گفت: اگر خودش را خراب نمی کرد، زبان و سلاح قریش بود. پرسید: عبدالله بن عمر چه؟ گفت: پس از پدرش شما را با دنیایتان واگذاشت. پرسید: و مروان؟ گفت: اگر قریشیان پیش تر او را می شناختند، وی را در مورد دنیای خود به کار می گرفتند. پرسید: و ابن عباس چه؟ پاسخ داد: هرچه از دانش می خواست، آموخت. معاویه سکوت کرد. این بار عقیل پرسید: ای معاویه! حال دوست داری تو را به آنچه خودت هم می دانی، باخبر کنم؟ معاویه که به حسب و نسب خود آگاه تر از هر کسی بود، دست و پای خود را گم کرد و آبرویش را در معرض خطر دید و گفت: ابایزید! تو را سوگند می دهم سکوت کن!

4. روزی عقیل نزد معاویه آمد و عمرو عاص خواست برای خنداندن معاویه با او شوخی کند. وقتی عقیل وارد شد، عمرو عاص به استقبال رفت و گفت: مرحبا به کسی که عمویش ابولهب است. عقیل پاسخ داد: و مرحبا به کسی که عمه اش حمالة الحطب است و در گردنش طنابی از لیف خرماست. معاویه که از شنیدن نام عمۀ بدکارۀ خود شرم داشت، سخن را عوض کرد و پرسید: دربارۀ ابولهب نظرت چیست؟ پاسخ داد: وقتی به جهنم، رفتی سراغ او را بگیر. او را هم آغوش عمه ات «امّ جمیل» دختر پدربزرگت «حرب بن امیة» خواهی یافت. معاویه سر به زیر انداخت و هیچ نگفت.

5. روزی معاویه که از زبان تند عقیل بسیار زخم خورده بود، تصمیم گرفت در حضور جمع از او سؤالی کند که نتواند پاسخی دندان شکن بدهد. پس گفت: ای ابایزید! در دورۀ جاهلیت کدام یک از زنان طایفۀ تو از همه بدتر بودند؟ عقیل در یک کلمه گفت: حمامة. معاویه چهره در هم کشید و دندان بر هم سایید و سکوت کرد؛ زیرا حمامه مادربزرگ ابوسفیان بود که در دورۀ جاهلیت بر فراز خانۀ خود پرچم بدکارگی برافراشته بود.

اینها گوشه ای از صراحت بیان جناب عقیل(ع) در بازگویی حقایق بود. حضرت مسلم(ع) نیز از سخنوری توشه ای غنی به ارث برده بود. رجزها و اشعاری که در میدان جنگ می خواند، تصویرگر قطره ای از ادب و سخن پروری اوست؛ آن هم در جنگهایی که در سنین نوجوانی و جوانی او بوده است. در اینجا نمونه ای از این رجزها را ذکر می کنیم:

ضَنَانِی الهَمُّ مَعَ حُزنِ الطَّوِیلِ

لِفَقْدِ صَاحِبی مَجْدٍ أَثیلٍ

فَوَا ثارات جعْفَرٌ معَ عَلِی

وَ مَا أبْدِی جَوَابَک یا عقِیلٍ

سَأَقْتُلُ بالْمُهَنَّدِ کلَّ کلْبٍ

عَسی فِی الحَرْبِ أنْ یشْفِی الغَلیلِ

«اندوه طولانی از دست دادن دو برادر بزرگوار و نسب دارم [در این جنگ] مرا رنجور ساخت. من خونخواه خون [برادرانم] جعفر و علی هستم. پس ای عقیل! خواسته ات را [بر خونخواهی برادرانم] برآورده خواهم ساخت. با شمشیر برّان خویش همۀ این سگان را خواهم کشت تا شاید در این جنگ آتش اندوهم فرو بنشیند.»

آورده اند: وقتی قاتل مسلم نزد عبیدالله بازگشت، وی که از برندگی زبان مسلم(ع) در تبیین حق آگاه بود، از او پرسید: وقتی او را بر بام دارالاماره می بردی، چیزی نگفت؟ پاسخ داد: حمد خدا می گفت و... من [که در جنگ ضربه ای از شمشیر او خورده بودم] گفتم: سپاس خدایی را که قصاص مرا از تو گرفت. سپس ضربه ای به او زدم که کاری نیفتاد. او را آماده کردم تا ضربۀ دیگری به او بزنم، در چشمانم نگریست و گفت: ای بندۀ دنیا! آیا این ضربه ای که زدی، به جای یک ضربه ای که خوردی نبود؟ من پرسش او را بی پاسخ گذاشتم و با ضربه ای محکم او را کشتم.

عبیدالله سری تکان داد و گفت: [عجب!] هنگام مرگ هم سرفرازی! و در این اندیشه که چگونه تیغ زبان حق گوی مسلم(ع) کاری تر و برنده تر از سلاح آنهاست، سکوت کرد.

3. بینش و خردورزی

جناب مسلم بن عقیل بن ابی طالب(ع) از صاحب نظران و دانشمندان روزگار خود و سرشار از اندوختۀ ایمان و یقین بود؛ چراکه در محضر بزرگْ آموزگار تاریخ، امام علی (ع) و پدری دانشمند چون عقیل تربیت یافته بود. بهترین سند بر دانش و بینش او، دست نوشتۀ امام حسین(ع) در معرفی وی به مردم کوفه و انتخاب او به عنوان سفیر و سخنگوی خود در قیام سترگ عاشوراست که امام(ع) می نویسد: «من برادر و پسر عمویم و شخص مورد اعتماد خاندانم، مسلم بن عقیل را به سوی شما می فرستم تا مرا از کنه کار شما آگاه سازد تا هر آنچه برای او آشکار شد، برای من بنویسد...»

تلاشهای سیاسی و نظامی حضرت مسلم(ع)

زندگی سیاسی و نظامی حضرت مسلم(ع) را می توان به سه بخش تقسیم کرد:

الف) دوران خلفای راشدین

آنچه تاریخ در دوران سه خلیفۀ آغازین رسول خدا(ص) از حضرت مسلم(ع) در خاطر دارد، بیش تر در دوران خلیفۀ دوم است که شاید نخستین حضور وی در عرصۀ سیاسی مربوط به همین دوران باشد؛ چراکه با توجه به آنچه در مورد سنّ و تاریخ ولادت حضرت مسلم(ع) گفته شد، ایشان در دوران خلافت خلیفۀ اول، چندان سنّی نداشته است. بنابراین، می توان تلاشهای او در دوران خلافت عمر را نخستین تلاشها و فعالیتهای سیاسی - اجتماعی ایشان دانست.

چشم گیرترین فعالیتهای سیاسی حضرت مسلم(ع) در این دوران، به شرکت او در «فتح بَهنَساء» باز می گردد. «بهنساء» نام منطقه ای در آفریقای شمالی است. این سرزمین منطقه ای پهناور و حاصل خیز در مصر و واقع در کرانۀ باختری رود نیل بوده و از نظر اقتصادی از جمله مناطق پر درآمد آفریقا به شمار می رفته است. همچنین، دانشمندان زیادی نیز در آن می زیسته اند. در آن سرزمین بقعه ای وجود داشته که مردم آن سامان، آن را محل اقامت حضرت عیسی و مادرش (ع) می انگاشتند. برخی دیگر نیز آنجا را مزار حضرت یوسف(ع) می دانستند. این سرزمین که ساکنانش مسیحی بودند، در ربیع الاول سال 21 هجری به دست مسلمانان فتح گردید.

در این جنگ، حضرت مسلم(ع) به همراه دو برادر بزرگ ترش «جعفر» و «علی» حضور داشت. خلیفۀ دوم پرچمی به جعفر بن عقیل داد و پانصد سوار با او همراه کرد که برادرانش نیز جزء آنان بودند. لشکر بهنساء نیز در برابر آنان صف کشید. در دست پیشاهنگان لشکر آنان صلیب طلایی بزرگی در کنار پرچمی که حریری زرد بر آن بود و نقش خورشیدی بر آن طلاکوبی شده بود، دیده می شد. برگهای زرّینی از حضور حضرت مسلم(ع) در کتاب این جنگ چشم نوازی می کند که تورّق آن سرشار از لطافت است.

1. جنگ شجاعانه

حملۀ مسلمانان به شهر بهنساء آغاز شد و فضل بن عباس و برادرش عبدالله بن عباس از یک سو و جعفر و مسلم بن عقیل(ع) نیز از سوی دیگر یورش بردند و دو لشکر مسلمانان و مسیحیان به هم رسیده، در هم آمیختند. صدای «الله اکبر» و «لا اله الا الله» مسلمانان سبب شناسایی شان بود.

راوی داستان می گوید: «پروردگار به مسلم بن عقیل(ع) خیر دهد و آفرین بر او و برادرانش باد که آن قدر جنگید و حمله کرد که خون بر زره اش چون لخته های جگر شتر عقده بسته بود.»

2. آرایش نظامی جدید

روز دوم جنگ، مسلمانان پس از اقامۀ نماز صبح، آمادۀ حمله به دشمن شدند. فرماندهان هر گردان سوار بر مرکبهای خود شده، پرچم داران در طلایۀ سپاه اسلام ایستادند. سپاهیان نیز با آرایش نظامی خاص پشت سر آنها صف کشیدند. بانگی بلند از صفوف جلوی لشکر برخاست: «آی لشکریان خدا! بر اسبهایتان سوار شوید و در آرزوی فردوس برین در پی نیکی و ثواب درآیید!» در قلب لشکر نیزه داران با قدی برافراشته ایستادند که بیش ترشان از بنی هاشم بودند و در پیشانی قلب لشکر، پهلوانانی چون مسلم، جعفر و علی، فرزندان عقیل دیده می شدند.

3. نبرد با سپاه فیل سوار

روز دیگری از جنگ، بیابانهای بهنساء تماشاگر درگیری خونین دیگری بین سپاه اسلام و دشمن بود. تغییری سترگ در لشکر دشمن دیده می شد. لشکر روم این بار آرایش نظامی خود را با سپاهی فیل سوار و سیاهانی قوی هیکل از سودان و حبشه تقویت نموده بود. جنگ سختی در گرفت و پس از پرتاب تیر و آتش، کار به جنگ تن به تن رسید. «ضرار بن ازور» یکی از فرماندهان لشکر سپاه اسلام به سوی لشکر روم پیش تاخت و با فرماندۀ آنها که «بولس» نام داشت، درگیر شد. رومیان برای دفاع از فرماندۀ خود حمله کردند و مسلمانان نیز حمله ور شدند و فضل بن عبدالمطلب، عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقیل(ع) نیز بر یاری فرماندۀ خود شتافتند. در آن روز هزاران تن کشته شدند.

4. عقب نشینی دشمن

لشکر روم عقب رانده شد و سپاه اسلام به پشت دروازه های شهر رسید. «عیاض بن غانم» به همراه هزار سواره نظام به دروازه های شهر حمله کرد که سرگروه های سواره، فضل بن عباس، مسیب بن نجیبة، ابوذر غفاری، مرزبان فارسی، مسلم بن عقیل(ع) و برادرانش بودند.

5. تصرف بهنساء

درگیری تا پشت دیوارهای شهر به درازا کشید؛ اما سرانجام مسلمانان توانستند وارد شهر شوند. ابهت و شکوه شهر پر زرق و برق بهنساء توجه مسلمانان را به خود جلب نمود. شهر از یک سو به رود نیل ختم می شد. نخستین فرماندهانی که توانستند مقاومت شهر را درهم شکسته و وارد آن شوند، عیاض بن غانم، فضل بن عباس، عبیدالله بن عباس، مسلم بن عقیل و برادرانش، و نیز شقران و صهیب بودند.

6. شبیخون دشمن

دشمن از پاننشست و دست به شبیخون زد که فرمان آن توسط فرمانروای شهر بطلمیوس بود. او به خوبی زبان عربی را می دانست. مالک اشتر می گوید: «من به همراه چند تن دیگر شبانگاه بیدار بودیم؛ اما سپاهیان از جنگ پیاپی خسته و به خواب رفته بودند. سرمای شدیدی بر شب پرده انداخته بود. ناگهان دشمن به سوی سپاه اسلام یورش برد و پیش از آنکه مسلمانان به خود آیند، تعداد بسیاری را به شهادت رساند. فرماندهان سپاه از جا جستند و به سوی مرکبهای خود رفتند و برخی اسب خود را بدون زین و افسار سوار شدند. در این میان، عبدالله جعفر، قعقاع بن عمرو، مسیب بن نجیبة، مسلم بن عقیل، ابوذر غفاری، ابودجانه و ابوامامة خوش درخشیدند.

7. شهادت برادران مسلم

مسلمانان در شبی دیگر دوباره شبیخون خوردند و تا طلوع سپیده جنگیدند، سپس دو دسته شدند و هر دسته نماز صبح را به جای آورده، به جنگ ادامه دادند. آن شب پانصد و بیست شهید بر جای ماند که بیش تر آنان از بزرگان قریش و بنی هاشم و بنی نوفل بودند. در این میان برادران مسلم بن عقیل؛ یعنی جعفر و علی نیز به شهادت رسیدند. مسلم(ع) آن دو را در آغوش کشید و در سوگ آنان کلمات استرجاع بر زبان راند.

8. شکست محاصره دشمن

مسلمانان به سوی شهر دیگری از منطقۀ بهنساء به نام «توما» حرکت کردند. در آستانۀ دروازۀ شهر، دشمن بر آنان سخت گرفت. یکی از فرماندهان سپاه اسلام بدون کلاهخود حمله کرد و توانست حصر شهر را شکسته و به همراه پانصد تن از شجاعان سپاه اسلام وارد شهر شود که از جملۀ آنها: مقداد بن اسود، زید بن ثابت، مسلم بن عقیل(ع)، عبدالله بن زید، ابوذر غفاری و عبادة بن ثابت بودند.

9. عملیات چریکی

در یکی از شبها سپاه اسلام به رودی رسید. یکی از فرماندهان پیش آمد و گفت: «یکصد نفر داوطلب شجاع می خواهم که تا غروب آفتاب خود را به خدا سپرده و از میان همین آبراه، خود را به شهر رسانده و داخل شوند.» یکصد نفر مرد جنگی داوطلب شدند. به دلیل مشکل بودن حرکت در آب، آنها فقط با شلوار وارد آب شدند و بقیۀ تجهیزات خود، اعم از سپر، زره و کلاهخود را بر زمین گذاشته و تنها با یک شمشیر به دل آب زدند. از این صد نفر، هشتاد نفر توانستند به داخل شهر نفوذ کنند که از جملۀ آنان: عبدالرحمن بن ابوبکر، زید بن ثابت، عقبة بن عامر و مسلم بن عقیل(ع) بودند.

10. حکمرانی بر بهنساء

در واپسین شب جنگ و سقوط کامل دشمن، هر کدام از سرداران سپاه اسلام شجاعانه وارد میدان می شدند و ضمن معرفی خود، به خونخواهی شهیدان شمشیر می زدند تا اینکه نوبت به مسلم بن عقیل(ع) رسید. او با دلی پر اندوه از شهادت دو برادر خود وارد میدان شد. شمشیرش را در هوا چرخاند و رجز خواند. پس از او نیز مالک اشتر نخعی، قعقاع بن عمرو و... وارد میدان شدند و هر یک رجز خواندند و تمامی سرزمین بهنساء را به فتح افتخارآمیز خود درآوردند. باقیماندۀ سپاه اسلام را که ترکیبی از قبایل بنی هاشم، بنی مخزوم، بنی زهره، بنی نزار و... بود، حضرت مسلم(ع) فرماندهی می کرد. آنان تمام این سرزمین را به تصرّف خود درآوردند و عده ای از مسلمانان در آن شهر ساکن شدند. حضرت مسلم(ع) مدتی حکمران آن شهر بود که تا خلافت عثمان (دو سال بعد) ادامه یافت و سپس پسر عمویش، محمد بن جعفر جایگزین او شد و تا پایان خلافت عثمان بر حکمرانی آن منطقه باقی ماند.

در جریان این جنگ که «واقدی» آن را روایت می کند، 15 مرتبه نام حضرت مسلم(ع) آمده است که تمامی آنها در حساس ترین مراحل این جنگ بزرگ می باشد. تکرار نام حضرت در داستان این جنگ، نمایانگر شجاعتی است که او از خود بر جای گذارد.

افزون بر این، نام حضرت از ابتدا تا انتهای جنگ و حضور او در هر گونه تاکتیکی که سپاه اسلام اتخاذ کرد، به چشم می خورد؛ چه در جنگ سراسری، چه در جنگ تن به تن، چه در شبیخون بی رحمانۀ دشمن و چه در عملیات چریکی و مخفیانۀ نفوذ به شهرهای فتح شده. این نکته گویای کارآیی، کارآمدی و تجربۀ جنگی والای حضرت مسلم(ع) می باشد.

حضرت در تمام میدانها یکه تاز بوده و بدون توجه به خستگی جنگ پیاپی و اندوه از دست دادن برادران و پسر عموهای خود، به نبرد ادامه می داد و همواره با گروه پیشتاز جبهه، تا فتح کامل شهر پیش تاخت که نامش هرگز از شمار نام آوران کم نمی گردد.

ب) دوران خلافت امیرالمؤمنین(ع)

دوران خلافت امیرالمؤمنین(ع) نیز دوران درخشش دیگری برای حضرت مسلم(ع) به شمار می آید. در این دوران جنگهای بزرگ و خونینی چون جمل، صفین و نهروان در گرفت. آنچه از حضور چشمگیر حضرت مسلم(ع) در تاریخ ذکر شده، مربوط به جنگ صفین است. این جنگ در ذی حجه سال 36 هجری روی داد و ماه ها به طول انجامید.

امام(ع) جنگ را در ماه محرم متوقف کرد و در شب اول ماه صفر لشکر خود را با آرایشی جدید آمادۀ نبرد فرمود. پیش از آغاز جنگ، امام(ع) طبق سنت رسول خدا(ص) ابتدا لشکر معاویه را به پیروی از حق دعوت فرمود و حجت را بر آنان تمام کرد؛ اما همان گونه که خود نیز پیش بینی می کرد، سخنانش در آنها هیچ اثری نگذاشت. در این هنگام، امام(ع) به سوی سپاه خود برگشت و آرایش نظامی جدید خود را در دور دوم جنگ پیاده نمود. در این چینش نظامی، امام(ع) فرزندان برومند خود، امام حسن و حسین(ع)، عبدالله جعفر و مسلم بن عقیل، دو داماد خویش را بر فرماندهی میمنه (جناح راست سپاه) گمارد. میسره (جناح چپ سپاه) را به محمد بن حنفیة، محمد بن ابی بکر و هاشم بن عتبة مرقال سپرد. قلب سپاه را با عبدالله بن عباس، عباس بن ربیعة، مالک اشتر و اشعث آراست. جناح دور را به سعد بن قیس، عبدالله بن بدیل، رفاعة بن شداد و عدی بن حاتم داد و در کمین نیز عمار یاسر، عمرو بن حَمِق، عامر بن وائله و قبیصة بن جابر اسدی را قرار داد و جنگ آغاز شد.

حضور حضرت مسلم(ع) در این جنگ و برخورداری او از سمت فرماندهی جناح راست لشکر، آن هم دوشادوش دو امام معصوم (حسن و حسین(ع)) به خوبی نمایانگر شخصیت ممتاز اوست؛ چراکه امیرالمؤمنین(ع) همواره در انتخاب فرماندهان خود بیش ترین دقت را می نمود و تمام جوانب کار؛ اعم از ایمان، توانایی نظامی، جایگاه اجتماعی، هوش و ذکاوت فرد در فرماندهی سپاه را مورد توجه قرار می داد و بهترین افراد از هر جهت را برای این مسئولیت در نظر می گرفت و البته در کنار تمام این مسائل، به مصالح مسلمانان نیز توجه ویژه ای داشت.

ج) دوران خلافت امام مجتبی(ع)

دوران خلافت امام مجتبی(ع) بسیار کوتاه بود. برخی آن را دو ماه و برخی دیگر شش ماه قلمداد کرده اند. این دوران با آتش بس بین امام(ع) با معاویه به پایان رسید و حضرت برای حفظ مصالح مسلمانان، به طور رسمی از حکومت کناره گرفت و معاویه به خلافت رسید.

حضرت مسلم(ع) در این دوران نیز از یاران و نزدیکان امام مجتبی(ع) محسوب می شد و همواره از ملازمان و همراهان ایشان به شمار می آمد. برخی از دانشمندان علم رجال مانند «ابن داود» او را از اصحاب نون و سین؛ یعنی از یاران امام حسن و حسین(ع) بر می شمارند.

حضرت مسلم(ع) در این دوران به دلیل پیروی از امام و سکوت امام مجتبی(ع) و انزوای سیاسی ایشان، حرکتی ننمود و سکوت اختیار کرد. از این رو، در فاصلۀ سال های چهل تا شصت هجری؛ یعنی از شهادت امیرالمؤمنین(ع) تا آستانۀ قیام حسینی سخن چندانی از او نیست. او با اقتدا به امامان خویش سکوت می کند و چون شمشیری برهنه در کوزۀ صبر آبدیده تر شده، مترصد فرصتی می ماند تا دست به قبضۀ شمشیر ببرد و برای دفاع از کیان امامت و ولایت قیام نماید.

منبع : مبلغان، مرداد و شهریور 1395 - شماره 205 

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.