ادبیات داستانی متعهد در پیچ تاریخی(1)

ادبیات داستانی انقلاب اسلامی در حالی وارد چهل و یکمین سال خود می ‌شود که تاریخچه ‌ای پر فراز و نشیب را پشت سر گذاشته است و ثروتی عظیم را به بهایی گزاف برای حال و آینده ادبیات داستانی متعهد به ارمغان آورده است. با آغاز فصل تابستان، جشنواره ‌های ادبی به عنوان یکی از فعال ‌ترین چرخه ‌های تبلیغی- حمایتی کار خود را آغاز می‌ کنند. اولین جشنواره ملی ادبیات را انجمن قلم ایران با عنوان جشنواره قلم زرین برگزار می‌ کند و یکی از آخرین جشنواره ‌های مستمر سالیانه جایزه شهید حبیب غنی پور است. جشنواره ‌های ادبی را به لحاظ تکثر و تنوع شان باید از جمله برنامه ‌های ثابت جریان های مختلف ادبی در کشور اعم از جریان شبه روشنفکر و جریان متعهد به حساب آورد. جشنواره ‌ها که خود بستری برای رقابت آثار داستانی ‌اند در رقابتی بزرگ تر، تقابل جریان ‌های ادبی را در کشور آشکار می‌ کنند و به مبانی، سلایق و رویکردهای مختلف ادبی نمود و ظهوری اشکار می‌ بخشند. نگارنده در این یادداشت پس از آسیب شناسی اجمالی جشنواره ‌های ادبی، در بُعدی کلان‌تر، مهم ترین چالش‌ها و فرصت‌ های ادبیات داستانی انقلاب اسلامی را مرور کرده است.  فرآیندهای انتخاب و گزینش، که عموما در خلال داوری جشنواره ‌ها و جوایز ادبی در طول سال انجام می ‌پذیرد، در فضای ادبیات داستانی معاصر، جایگزین ساختارهای پژوهشی و نقد شده است.

جشنواره ‌ها و جوایز ادبی با تنوع و تکثر چشمگیرشان در موضوعات، مبانی، روش‌های داوری، ترکیب داوران، مخاطبان هدف، میزان و نوع تقدیر و بالاخره آثار برگزیده، جامعه را به موجودیت ادبیات داستانی کشور در طول بازه زمانی یک ساله توجه می ‌دهند. آثار برگزیده جشنواره ‌ها در مدارج مختلف و حتی برگزیده نشدن یا نامزد نشدن آثاری در این رخدادها، گویای وضعیت ادبیات داستانی در بازه زمانی مورد بررسی است. اما ساختارهای معیوب ادبیات داستانی معاصر و رشد و توسعه نامتوازن ارکان ادبیات داستانی در کشور، اهمیت وافر به رکن تولید و چشم پوشی و بی توجهی به ارکان دیگرِ تئوریک و انتقادی، موجب شده تا مقوله ‌ای به نام جشنواره ‌ها، نوعا کارکردهای چندگانه ‌ای پیدا کرده و از هویت اصلی خود خلع شوند.

در نتیجه، جشنواره ‌های ادبی که نتیجه سیاست تبلیغی و جشنواره ساز مجموعه ‌های دولتی و غیر دولتی بوده ‌اند، نه تنها نوعا قادر به حل مسائل ادبیات داستانی نیستند، بلکه به معضلی برای جریان ادبیات داستانی تبدیل شده اند. برخی از علل این ناکارامدی در جشنواره ‌ها بدین قرار است:

اول اینکه جشنواره ‌های ادبی در کشور، نوعا در اظهار، اعلام، بیان و تبیین فلسفه وجودی خود ناتوان‌اند. جشنواره ‌ها با داعیه انتخاب شایسته یا شایسته‌تر پا به میدان گزینش و انتخاب می ‌گذارند. در حالی که نوعا منتَخَب جشنواره ‌ها، بدون توضیح دقیقی در چرایی انتخاب، مبانی گزینش و نسبت اثر یا اثار منتَخَب با دیگر آثار، مورد تقدیر قرار می ‌گیرند. واضح است علت انتخاب و معیارهای گزینش، از اصل معرفی اثرِ برگزیده، مهم تر است. زیرا فارغ از مجموعه، نهاد یا موسسه برگزار کننده جشنواره ‌های ادبی، این معیارهای اصیل و دقیق هستند که ارزش و اعتبار اثر برگزیده را مشخص می‌ کنند. جشنواره ‌ها نوعا تافته جدا بافته ‌ای از جریان تئوری پردازی، نقد و حتی تولید و آموزش هستند. به همین دلیل، با وجود هزینه ‌های مادی و معنوی که برای برگزاری آنها صرف می ‌شود، قادر نیستند اثر برگزیده یا اثری که صلاحیت برگزیده شدن را نداشته، در جای معین خود تثبیت کنند. این البته بیش از هر چیز، به سردرگمی مخاطبان جشنواره ‌ها و بی اعتبار شدن نتیجه جشنواره ‌ها منجر خواهد شد.

دوم اینکه ترکیب داوران جشنواره ‌های ادبی را نوعا نویسندگان و نه پژوهشگران و منتقدان شناخته شده تشکیل می ‌دهند. این البته محصول نگاهی است که از مخاطب ادبیات داستانی آغاز شده و تا مدیران فرهنگی و سیاست‌ های کلی حوزه ادبیات داستانی نفوذ یافته است. همان نگاهی که در ورزش یا سینما به اصالت بازیکن و بازیگر تعبیر می ‌شود و اینگونه تلقی می ‌شود که ورزشکار یا بازیگر حرفه ‌ای لزوما تحلیلگر یا منتقد توانایی برای رشته خود نیز هست و می ‌تواند در این باره تئوری پردازی کرده، دست به داوری و انتخاب بزند. این بدان معنی است که در چرخه ‌ای باطل که کمتر گسستی در ان مشاهده می ‌شود، نویسندگان، پدید آورندگان ادبیات داستانی ‌اند و خود نیز ناقد و تحلیلگر و تئوری پرداز آن محسوب می ‌شوند. چرخه ‌ای بسته که هیچ گاه حقیقتِ نقد، به عنوان رشته ‌ای تخصصی، بدان راه ندارد و قادر نیست با مجامع علمی و تئوری پرداز در حوزه ادبیات داستانی تعامل برقرار کند.

نوعا قشر نویسنده ‌ای که داوری جشنواره ‌ها را بر عهده دارند از آن جهت که علماً و عملاً داستان نویس اند، قادر نیستند نتایج داوری ‌ها را در ضمن دیدگاهی تئوریک و انتقادی دسته بندی یا تبئین کنند. لذا حداکثر چیزی که جامعه ادبی در طول یک سال در نتیجه اعلام داوری ‌ها از ان مطلع می ‌شود، آثاری است که به ادعای جشنواره ‌ها، جزو بهترین ‌های سال گذشته ‌اند. اما صدها اثری که هیچ گاه برگزیده نشده و نخواهند شد، در محاق قرار خواهند گرفت. نتیجه این سرگردانی، إجمال علمی و إنتخاب مبهم، آن است که جامعه ادبی تلاش می‌ کند تا به قدر مشترکی میان جشنواره ‌های ادبی برسد و این را حاکی از إجماع ادبی، بر یک یا چند اثر انتخابی قلمداد کند. این قدر مشترک، که استقلال و اعتبار جوایز ادبی را مخدوش می‌سازد، معیاری کمّی است که تعداد جوایز کسب شده یک اثر را ملاک اطمینان بخشی در صحت انتخابها قلمداد می‌ کند.

 

سوم اینکه، قرار گرفتن جشنواره ‌های ادبی بر مسندی که ذاتا به نقد و پژوهش ادبی اختصاص دارد، نوعا با حاشیه أمنی برای برگزار کنندگان همراه است. در برخی جشنواره ‌های ادبی اساسا نام داوران اعلام نمی ‌شود و در دیگر موارد که داوران معرفی می ‌شوند، موسسه یا مجموعه برگزار کننده جشنواره، خود و داوران را ملزم به پاسخ گویی و توضیح درباره فرایند داوری و گزینش نمی ‌داند. جدای از اعتراض ‌های جسته و گریخته نویسندگان آثاری که در گردونه داوری به کناری نهاده می ‌شوند، داوری جشنواره ‌ها نوعا بدون معارض و معترض برگزار می ‌شود. بیش از همه بدان سبب که بیان و مبنایی برای انتخاب ‌ها اعلام نمی ‌شود و در صورت بیان نیز، فرآیند نسبی و مقایسه ‌ای آثار همه چیز را موکول به بررسی تمامیت اثار منتشره در طول یک سال می‌ کند. این به معنای پنهان شدن سلایق در پس دعاوی است که هیچ گاه مورد پرسش قرار نمی ‌گیرند.

چهارم انکه، جشنواره ‌ها به واسطه ماهیت تبلیغی- حمایتی شان تحت فشارِ انتخاب و برگزیده کردن هستند. کمتر جشنواره ‌ای در دوره ‌ای که کتاب مناسبی برای انتخاب و برگزیدن نمی ‌یابد، در مقابل فشارها مقاومت می‌ کند. این تلقی چه در جشنواره ‌ها، برگزار کنندگان و داوران آن و چه در مخاطبان چنین جشنواره ‌هایی قوت گرفته که گویا جشنواره ‌ای که به معرفی برگزیده اقدام نمی‌ کند، جشنواره ‌ای شکست خورده یا مغرض است.

معمولا عدم معرفی اثری به عنوان برگزیده، نه شکست ادبیات داستانی در طول یک سال، که شکست جشنواره تلقی می ‌شود. حتی در صورت مقاومت جشنواره ‌ای در عدم معرفی اثری به عنوان برگزیده در طول یک سال، تکرار عدم معرفی برای چند سال پیاپی، قطعا به مرگ جشنواره و اُفت مخاطبان ان منجر خواهد شد. این فشار مضاعف بر گزینش، که بیش از هر چیز از مبنای مقایسه ‌ای بودن گزینش میان آثار ناشی می ‌شود، نتیجه گیری واقعی از هویت ادبیات داستانی در بازه مورد داوری را مخدوش خواهد کرد. بر خلاف جشنواره ‌ها، کتاب ها و مقالات پژوهش محور، ناگزیر به انتخاب نیستند.

پنجم اینکه جشنواره ‌های ادبی –به خصوص آن دسته که آثار چاپ شده را مورد داوری قرار می ‌دهند- در مدعای خود تمام نیستند. چنین جشنواره ‌هایی به دلایل متعدد قادر به رصد و ارزیابی و بررسی تمامی آثاری که در طول سال منتشر می ‌شوند نیستند. حتی در صورت دسترسی به سامانه ‌های اطلاع رسانیِ چاپ و نشر، تهیه تمامی کتاب ها و مرور –ولو اجمالی- آنها مقدور تمامی جشنواره ‌ها نیست. اینجاست که ناگزیر، معیارهای دیگری برای ریزش آثار داستانی مطرح می ‌شود. در صد خطای این معیارها این احتمال را تقویت خواهد کرد که نویسنده ‌ای ناشناس از انتشاراتی ناشناس یا نه چندان معتبر با احراز این قرائن اولیه از گردونه داوری‌ها کنار رود. اما همه یا برخی از این اشکالاتِ مرتبط به جشنواره ‌های ادبی، می ‌تواند مورد اغماض قرار گیرد. مشکل اصلی انجاست که جشنواره ‌ها در غیر جایی که باید باشند قرار می ‌گیرند و بنا است خروجی را رقم بزنند که برای آن ساخته نشده ‌اند. واقعیت آن است که جشنواره ‌ها با تمامی تنوع در دیدگاهها مخاطبانی دارند. از دیدگاههای مصرح یا غیر مصرحی دفاع می‌ کنند. بر پایه مبانی فکر شده یا سلایق شخصی یا صنفی یا محفلی دست به قضاوت می‌زنند. اینها همه می ‌تواند در ذیل تکثیر و تکثر ادبیات پذیرفته شود. تنها در زمانی که در حوزه ‌ای دیگر و کاملا متمایز از جشنواره ‌های ادبی و کارکردهایشان، حوزه نقد و پژوهش به درستی کارش را انجام دهد.

یکه تازی جشنواره ‌ها در حوزه ‌های غیر مرتبط ساختاری با آنها و دست اندازی به حوزه ‌های دیگر توسط داورانی که سابقه و تجربه و دانشی در پژوهش و نقد ندارند به نوعی تحریف تدریجی در تاریخ ادبیات داستانی معاصر منجر خواهد شد. این تحریف زمانی قوت می ‌گیرد که شاهد باشیم در طول چند دهه گذشته و بخصوص پس از رونق گرفتن جشنواره ‌های مختلف ادبی، مراکز دانشگاهی و پژوهشی نیز در شناخت واقعیت ادبیات داستانی معاصر زحمت پژوهش واقعی را تحمل نکرده و عملا در انتخاب موضوعات پژوهشی خود در حوزه ادبیات داستانی به نحو عام یا ادبیات داستانی گونه ‌ای عملا به یافته ‌ها و گفته ‌های جشنواره ‌های ادبی اکتفا می‌ کنند. واقعیت غیر قابل انکار در محافل دانشگاهی که باید رسمی ترین محافل تولید علم در کشور باشند، آن است که غالب دانشجویان تحصیلات عالی، به تبع اساتید دانشگاه، زحمت مرور تاریخی اثار داستانی را متحمل نمی ‌شوند.

تصویری که این طیف از ادبیات داستانی دارند بیش از هر معیاری، متوجه آثار برگزیده جشنواره ‌های داستانی در کشور است. به بیانی دیگر، جشنواره ‌ها که نوعا آثار سال گذشته را بررسی می‌ کنند، ماده خامی را فراهم می ‌اورند که در چرخه ‌ای تکرار شونده، موضوع پژوهش‌های ادبی را می‌سازد و این چرخه به بازتولید شهرت و برند سازی از آثار منجر می ‌شود. اما واقعیت چیز دیگری است. حتی اگر بپذیریم انتخاب‌ های جشنواره ‌ها نتیجه کاربست معیارهای اصیل، دقیق و فکر شده توسط داوران است، خیل آثار دیگری در کلیت ادبیات داستانی کشور نادیده گرفته می ‌شوند و در ارزیابی‌ها و تحقیقاتی که صورت کلی ادبیات داستانی را در یک یا چند دهه می‌سازند جایی نخواهند داشت. بی راه نیست که به یاد آوریم، انتخاب چند اثر داستانی سیاه دفاع مقدس توسط برخی جشنواره ‌های متمایل به جریان روشنفکری چگونه محافل بی خبر و معمولا دنباله رو دانشگاهی را به تبئین و تشریح این شبه گونه وارداتی غیر اصیل متمایل ساخت و چگونه کرسی گفتمان رسمی ادبیات داستانی  دفاع مقدس را به رویکرد سیاه نویس سپرد.

مروری بر چالش‌ها و فرصت‌ های ادبیات داستانی انقلاب اسلامی

 

اهمیت یافتگی و باور به ادبیات داستانی: رأس المال کار در حوزه ادبیات داستانی ایمان و باور به اهمیت و تاثیر گذاری این مقوله در حال و اینده فرهنگ و حتی مسائل اقتصادی و سیاسی و اجتماعی است. متاسفانه عقب ماندگی ادبیات داستانی در کشور و تولد آن در الگوی ترجمه ‌ای و و ابسته، عملا جدایی و بیگانگی بزرگ تاریخی را میان این حوزه و مردم بوجود آورد.

 انقلاب اسلامی با جریان قوی فرهنگی خود توانست طیف گسترده ‌ای از مردم را با ادبیات داستانی و برخی هنرهای دیگر آشتی دهد. اما همچنان اهمیت و میزان قابلیت این حوزه درک نشده است. نشانه بارز این عقب ماندگی عدم توجه و عدم شناخت مسئولان فرهنگی و حتی ادبی کشور از واقعیت ادبیات داستانی متعهد است.

 از جمله پیام های آشکار تقریض‌های مقام معظم رهبری بر آثار روایی و مستند نگار و سفارش های مکرر ایشان در ملاقات های حضوری با نویسندگان و مدیران مبنی بر کار در حوزه داستان نویسی و بخصوص رمان اهمیت این حوزه در تاریخ سازی انقلاب اسلامی است. ادبیات داستانی در ایران و حتی در جمع اهالی فرهنگ انگونه که در دنیا شناخته شده و محل رجوع و مطالعه است، به درستی درک نشده است. اقبال مدیران فرهنگی به آثار پر رنگ و لعاب و پر خرج سینمایی و کم توجهی به ادبیات داستانی حاکی از همین تصور غلط است. طبیعی است تا اهمیت داستان و رمان در کشور و بخصوص در نزد مدیران وسیاست گذاران درک نشود عزمی برای حمایت و هدایت این جریان وجود نخواهد داشت. و تا ادبیات داستانی اصلاح نشود، سینما نیز در تولید متن به بلوغ نخواهد رسید. تا ادبیات داستانی اصلاح نشود مقوله کتاب و کتابخوانی به سامان نخواهد شد. موجودیت کنونی ادبیات داستانی معلول و مسبَّبِ علل و اسبابی در طول تاریخچه ادبیات داستانی معاصر است. خام اندیشی است اگر وضعیت ادبیات داستانی در یک سال را معلول علل قریب ان و شرایط ادبیات داستانی در آن سال یا حتی سالهای نزدیک به آن قلمداد کنیم. خطای بزرگتر ان است که به ذکر معلول بسنده کرده و از علل بروز آسیب‌ ها غفلت ورزیم. علل تهدید کننده و فرصت بخش در لایه ‌های ادبیات داستانی وجود دارند. برخی از آنها فعلیت می ‌یابند و برخی دیگر مستعد بروز و ظهور و تاثیر گذاری بر ادبیات در زمان مناسب‌ اند. برخی تاثیری فوری و برخی دیگر اثاری بطئی و بلند مدت خواهند داشت. بنابر این ذکر وضعیت ادبیات داستانی در مانند بازه زمانی یک ساله، نیازمند پژوهشی دو سویه است. اینکه چه عواملی در شکل گیری شرایط موجود موثر بوده اند و دیگر آنکه وضعیت موجود، خود به عنوان علت، چه شرایطی را برای آینده نزدیک یا دور ادبیات رقم خواهد زد. رویارویی هویتی ادبیات متعهد و روشنفکر واقعیت مستمر و غیر قابل انکار ادبیات داستانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. جریان روشنفکری در حوزه ادبیات داستانی با آثار، مبانی و تربیت یافتگان نسل اول آن، در دوره پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شکل گیری ادبیات متعهد نیز امتداد یافته است. سیل ترجمه آثار داستانی، منابع نظری و کرسی‌های نقد و نظریه ادبی در دانشگاه ها که هیچ گاه در کلیت خود انقلابی نبوده اند همواره جریان ادبیات متعهد را به چالش کشیده است. نکته دیگر، تنوع چشمگیر عللی است که بر جریان ادبیات داستانی کشور تاثیر می ‌گذارند. رویه متداولی که توسط رسانه ‌ها دنبال شده و ذهنیت ادبیات داستانی معاصر را از موجودیت خود سامان می ‌دهد، به واسطه عدم تعمیق نظری، مسئله شناسی و روش شناسی علمی عموما بر برخی از این علل تمرکز کرده و برخی از مهم ترین علل تاثیر گذار بر ادبیات داستانی معاصر را مسکوت می ‌گذارد. این ذهنیت نه تنها بر اشخاص دخیل در ادبیات داستانی تاثیر می ‌گذارد و از ابشخور فکری آنها تغذیه می‌ کند، بلکه ذهنیت برنامه ساز و سیاست گذار مدیران ادبیات داستانی را نیز تحت سیطره و کنترل خود قرار می ‌دهد. چرخه ‌ای از تولید و مصرف مسائل با دیدی ژورنالیستی که به درجا زدن ادبیات یا انحطاط آن خواهد انجامید.

ادبیات داستانی مقوله ‌ای چند بعدی و پیچیده و نه بسیط و ساده است. از جمله مقدمات هر سیاست گذاری و برنامه‌ریزی یا هدایت و برنامه ‌ریزی در این زمینه برخورداری از افقی فرانگر،  ملی و موسع است. تاثیر گذاری در حوزه استراتژیک ادبیات داستانی به عنوان مولِد و زادگاه هنرهای روایی دیگر نیازمند شناخت ارکانی است که این حوزه را در کلیت خود شکل می ‌دهند. در طول دهه ‌های گذشته، عدم تحلیل و درک درست درباره چیستی و چگونگی و سهم هر یک از این ارکان در ادبیات داستانی معاصر موجب شده تا چند رکن بیش از دیگر ارکان مورد توجه قرار گیرد. در نتیجه عدم توازن رشد و بلوغ ارکان مختلف عملا برنامه ریزی‌ها را ناکام گذاشته یا تاثیر انها را حداقلی قرار داده است. زمانی که از ادبیات داستانی سخن به میان می ‌اید منظور تنها تولید داستان و رمان و معضلات نشر و توزیع نیست. ارکانی چون: نقد، پژوهش، مدیریت، اموزش، تبلیغ، توزیع، تولید، نشر، ترجمه، اقتباس همگی در ساخت ادبیات داستانی معاصر نقش داشته و دارند. تصور و اذعان به چنین تنوع و پراکندگی در ارکان ادبیات داستانی معاصر مقدمه ‌ای برای تامل در بنیان نهادن تئوری متوازنی در رشد هماهنگ تمامی این ارکان است. کافی است بدانیم سرمایه گذاری مادی و معنوی بسیار در طول چهل سال گذشته در حوزه رمان نویسی بر پایه این تصور که زمان و زمینه برای تولید رمان از موضوعاتی چون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس اماده است و جهان تشنه شنیدن از این دو واقعه است بدون توجه به ارکانی چون نقد و پژوهش، عملا روند رو به رشد و امیدوارکننده جریان ادبی انقلاب اسلامی را که شعار احیای ارزش‌های اسلامی و آرمان های انقلابی را فریاد می‌زد در مقاطعی دچار تحجر و کندی ساخت. ادبیات داستانی خلاقه بدون جریان نقد ادبی متعهد دچار انحراف می ‌شود و بدون پژوهش های بنیادین و مسئله محور به بلوغ نخواهد رسید. ضعف این دو رکن مهم زمینه ‌ها را برای حضور پر رنگ جریان شبه روشنفکر و تاثیر گذاری ان بر جریان نوظهور ادبیات داستانی متعهد فراهم اورد. در این رویارویی، جریان نقد روشنفکری وابسته و ترجمه ‌ای ادبیات متعهد را از زایش روز  افزون ارزش‌های انقلابی بازداشت. مطالعات استراتژیک ادبیات داستانی ملی: ادبیات داستانی در طی چهار دهه تجربه ‌های متعدد مدیریتی و تولید در حوزه ‌های موضوعی را پشت سر گذارده است. وضعیت آموزش داستان در زمان حاضر با انچه در چهار دهه گذشته وجود داشت تفاوتهای اشکاری دارد. تعداد داستان نویسان و علاقمندان به داستان به نحو روز افزونی قابل شناسایی است. فرصت‌ ها و تهدیدهای مختلفی در ارکان ادبیات داستانی در تاریخ انقلاب قابل شناسایی است.

هرگونه برنامه‌ریزی و تصمیم برای حال و آینده نیازمند شناخت دقیق و تحلیل گذشته ادبیات داستانی و تصور دقیقی درباره جبهه بندی جریان شبه روشنفکر و متعهد در حوزه ادبیات داستانی و ارکان متعدد آن است. در این صورت است که می ‌توان برنامه‌ریزی دقیقی به معنای ملی برای آینده داشت. انگونه که نگارنده به تجربه و مطالعه دریافته تا کنون هیچ مرکز مطالعات استراتژیکی در این باره شکل نگرفته است. مرکز یا دفتری که فارغ از کارهای اجرایی و برنامه ‌های روزمره زمین و زمینه ادبیات داستانی در کشور را با تمامی پراکندگی و البته استعداد‌ها و تهدیدها شناسایی کند. معضل بزرگ مدیریتی در ادبیات داستانی کشور اندیشه و اطلاع محفلی و برنامه‌ریزی و هدف گذاری ملی است. مدیران نا آشنا بیش از انکه دغدغه ‌ای برای شناخت وضعیت موجود ادبیات داستانی داشته باشند اشتهای سیری ناپذیری به دیده شدن و اجرای برنامه ‌هایی دارند که قادر نیست ظرفیت‌ های ملی را فعال سازد. این در حالی است که واقعیت ادبیات داستانی موجود و آینده کشور نه توسط مدیریت‌ ها در مراکز شناخته شده دولتی که در شهرستانهای کوچک و بزرگ و در شبکه ‌ای پیچیده و پنهان از آموزش، تولید، نقد و تبلیغ ساخته می ‌شود.

سند چشم انداز ادبیات داستانی متعهد

حوزه ادبیات داستانی به تبع دیگر حوزه ‌های فرهنگی و هنری در فرایندی بطئی و دیربازده آثار و ثمرات برجسته خود را اشکار می‌سازند. داستان مقوله ‌ای است که از سویی به فراز و فرود شرایط اجتماعی و سیاسی وابسته است، از سویی با انسان سروکار دارد و از سوی دیگر پیچیده‌ترین تکنیک‌های روایی را برای نمایش انسان به کار می ‌گیرد. به همین سبب نتیجه بخشی برنامه ‌ها امری نسبی و مقطعی و متناسب با شرایط موجود و آینده ادبیات داستانی کشور خواهد بود. از جمله خلاهای جدی در سطح سیاست گذاری و برنامه‌ریزی داستان، فقدان چشم انداز فکر شده و برنامه‌ریزی شده برای این مقوله است.

 انگاره مبهمی در این باره وجود دارد که ادبیات داستانی انقلاب اسلامی قادر است ارزش‌ها و آرمان های ان را منعکس سازد. اما نه تنها این هدف به صورت دقیق مشخص نیست بلکه برنامه مشخص زمان بندی شده ‌ای برای نیل به ان نیز در مجموعه ‌های متولی ادبیات داستانی دیده نمی ‌شود. گویا تولید و تنقیح و توسعه مکتب ادبی انقلاب اسلامی برای برخی مدیران تبدیل به آرزویی شده است که تنها باید منتظر فرا رسیدن ثمر دهی آن در زمان نا مشخص باشند. این آسیب جدی خود معلول عللی متعدد است. چرا که سند نگاری در سطح ملی برای مقوله ‌ای چون ادبیات داستانی که در کشاکش تبدیل و تحول از مقوله ‌ای ترجمه ‌ای و کاملا اومانیستی به مقوله ‌ای دینی و انقلابی است نیازمند مطالعات و تحقیقات پسینی درباره تاریخ ادبیات انقلاب اسلامی و مطالعات پیشینی و اینده پژوهانه درباره آینده آن است. عدم تعیین، نقطه گذاری و هدف گذاری دقیق اینده ادبیات داستانی مجالی برای برخی مدیران فراهم آورده تا در نوع هرج و مرج مدیریتی از ادبیات داستانی متعهد ظرفیت سوزی کنند و هر از گاهی با ریل گذاری غلط آن را از مسیر اصلی و درست منحرف سازند.

همگرایی جریان ادبیات داستانی متعهد

در طول چهار دهه از عمر ادبیات داستانی انقلاب اسلامی حداقل سه نسل از نویسندگان به ادبیات معاصر معرفی شده ‌اند. نسل اول در گسست ادبیات پیش و پس از انقلاب اسلامی و با ظرفیتی که انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به لحاظ تجربی و اجتماعی فراهم اورد وارد میدان داستان و رمان شدند. این نسل رشد خود را از جهتی مرهون بایکوت انقلاب اسلامی توسط نویسندگان شبه روشنفکر بودند. اما همواره تقابل دو جریان اصلی ادبیات شبه روشنفکر و ادبیات متعهد به میدان تولید داستان و رمان ختم نمی ‌شده است. بلکه در لایه ‌ای پنهان‌تر نویسندگانی از هر دو جریان به اردوگاه جریان دیگر متمایل شده یا کاملا کوچ کرده ‌اند. این تغییر و تبدیل و استحاله و توبه یکی از واقعیت‌ های قطعی ادبیات داستانی پس از انقلاب است که خود ظرفیت‌ ها و تهدیدهای جدی را برای ادبیات متعهد پدید آورده است. فرایندی که هیچ گاه در طول چهل سال قطع نشده است و در آینده نیز ادامه خواهد داشت. از جمله تبعات پیدا و پنهان این رفت و آمدها میان دو جبهه فرهنگی و ضد فرهنگی جابه جایی خطوط و مرزهای تقابل فرهنگی بوده است.

دغدغه جریان ادبیات انقلاب اسلامی از آغاز این بوده است که تا حد مقدور از نویسندگان شبه روشنفکر سلیم القلب یا همسو با اندیشه ‌های ملی و میهنی در تقویت جریان خود کمک گیرد. در دهه شصت سفارش تولید رمان به برخی از این نویسندگان یکی از برنامه ‌های رایج دفاتر و مجموعه ‌های متولی ادبیات داستانی بود. این سیاست بر بن مایه فکری بنا نهاده شده بود که معتقد بود می ‌تواند نویسندگان شبه روشنفکر را کنترل و مدیریت کند و تولید داستان بیش از انکه مرهون فاعل هنرمند آن باشد معلول موضوع ارزشمند یا ضد ارزشی آن است.

توفیقات در جذب نویسندگان شبه روشنفکر کمتر از انتظار بود. بخصوص انکه این جذب تنها محدود به حوزه تولید داستان و رمان نبود و مقولاتی چون پژوهش و آموزش داستان نویسی ساحت‌ های نوپدید و جدیدی بودند که حساسیت کمتری درباره آنها وجود داشت و برخی نهادها با شعار بی جهت بودن تکنیک عملا امکانات خود را به پای این اساتید ریختند و نهادهایی جولانگاه مدرسان شبه روشنفکر و تئوریسین ‌های ترجمه ‌ای آمده از غرب شدند. تجربه نشان داده است کوچ نویسندگان متعلق به جریان انقلاب اسلامی یا برآمده از آن یا منسوب به آن به جریانهای شبه روشنفکری بیش از میزان جذب نویسندگان شبه روشنفکر به این جریان بوده است. بده بستان ‌ها، تاثیر و تاثرات و تعاملات که امری غیر قابل انکار در فضای داستانی کشور بوده است زمینه اصلی این ریزش‌ها را فراهم آورده است. امری که مسبب اصلی ان را می ‌توان غفلت جریان فرهنگی و ادبی کشور نسبت به موضع دشمن فرهنگی و مداهنه و مسامحه درباره آن دانست. جریان ادبیات داستانی متعهد با نگرش ‌ها و سلایق و سیاست‌ های متنوع حاکم بر ان روش ‌های مختلفی را در مواجهه با جریان شبه روشنفکر برگزیده است.اما می ‌توان گفت مهم ترین مسئله تمامی این روش‌ها عدم برخورداری از تئوری فکر شده انقلابی در این مواجهه است.

این ضعف اندکی بعد دامن گیر جریان متعهد نیز شد. زیرا مسئله مواجهه با نویسندگان جریان روشنفکر اکنون به مسئله ‌ای درونی و خانوادگی در این جریان بدل شده بود. جایی که تمایل علمی و عملی برخی نویسندگان منسوب به انقلاب اسلامی به جریانهای شبه روشنفکری به صورت پیدا و پنهان پر رنگ می ‌شد. مسئله جدی ادبیات داستانی متعهد که باید آن را یکی از پیچیده ‌ترین و مهم ترین مسائل این چند دهه دانست حفظ هویت جریان متعهد به انقلاب اسلامی و ترسیم خطوط قرمز آن و در عین حال نحوه مواجهه با نیروها و نویسندگان زاویه دار و بریده است. مسئله زمانی شکل حادتری به خود گرفت که بی موضعی و انفعال و محافظه کاری از یک سو و سیاست‌ های متناقض از سوی دیگر هویت ادبیات داستانی انقلاب اسلامی و جریان ان را تهدید می‌ کرد. جریان ادبیات داستانی انقلاب بخصوص با ظهور جریان سیاه نویس که بخشی از پیشازان ان را نویسندگان متعهد گذشته تشکیل می ‌دادند با این چالش به نحو جدی مواجه شد که با این طیف پشیمان از ارزش‌ها و آرمان ها چه باید کرد. سیاست شناخته شده غالب نهادهای انقلابی تلاش برای جذب این نویسندگان به امید تحول و بازگشت انها از مسیر انحرافی و کوچ کامل آنها به جریان روشنفکری و جلوگیری از تضییع هزینه ‌های مادی و معنوی صرف شده برای این نویسندگان بود. ایده مکمل مسامحیِ دیگر، آن بود که نگه داشتن این افراد نه به غرض و امید بازگشت آنها به اردوگاه ادبیات انقلاب اسلامی که به بهانه بدتر نشدن وضعیت آنها یک ضرورت استراتژیک است. جریان ادبیات انقلاب طبعا برای نگاه داشتن این افراد زاویه دار و حفظ هویت و نام انقلابی خود ناگزیر شد مرحله به مرحله خطوط قرمز خود را کمرنگ کرده یا آنها را اشکار نکند. این در مدت زمانی نه چندان طولانی انقدر این خطوط قرمز را موسع ساخت که هویت اصلی جریان داستان انقلاب را تهدید می‌ کرد و پارادوکسی اشکار را شکل می ‌داد.

این بلاتکلیفی و فقدان تئوری منطبق بر حرکت انقلابی و متناسب با مبانی انقلاب اسلامی وضعیت ادبیات داستانی پس از انقلاب را به سمت فتنه ‌های ادبی سوق داد. نفوذ جریانهای مسموم و زاویه دار در نهادهای انقلابی نتیجه چنین مسامحه ‌ای بود که بر اساس آن جریان انقلاب اراده کافی را برای اخراج برخی نویسندگان از بدنه خود نداشت بنابر این تخم نفاق را در بدنه خود اشراب کرد. آنچه در پی این تصمیم رخ داد حضور چهره ‌های نفوذی در ادبیات داستانی انقلاب بود که با استفاده از کم دانشی و بی ارادگی مدیران و برخی منتقدان و چهره ‌های ادبی انقلاب اسلامی عملا رطب و یابس را به هم امیختند. در نتیجه این فتنه ادبی، جریان جدیدی آغاز شد که به اندازه جریان شبه روشنفکریِ شناسنامه دارِ ضد دین و ضد انقلاب، شناخته شده و واضح و اشکار نبود و نسبتی هم به جریان ادبیات داستانی متعهد انقلابی نداشت. حضور و تقویت این شبه جریان که به مثابه کاتالیزوری برای استحاله ادبیات داستانی انقلاب اسلامی عمل می‌ کرد عملا وضعیت را برای جریان انقلابی بغرنج تر ساخت. جریانی که به ظاهر متعلق به برخی نهادهای دولتی و انقلابی است و با مجموعه ‌های ظاهر الصلاح کار می‌ کند و در عین حال رفیق گرمابه و گلستان جریان شبه روشنفکری نیز هست. کتابهایش را در شناخته شده ترین ناشران روشنفکری چاپ می‌ کند. حضور مستمری در جشنواره ‌های این جریان دارد و ابایی از همنوایی و همسویی سیاسی و ادبی با شبه روشنفکران ندارد.

آموزش

در پیش از چهار دهه گذشته، اعتقاد راسخ و سنت رایجی درباره اموزش داستان در کشور وجود نداشت و تاثیر و تجربه آموزشهای کارگاهی و روشهای عملی اموزش بر اندک نویسندگان کشور معلوم نبود. اما کثرت مراکز و محافل اموزش داستان نویسی و تنوع خیره کننده روش ها و مبانی در دهه ‌های اخیر غیر قابل انکار است. این بدان معنی است که یکی از علل موثر در شکل گیری ادبیات داستانی معاصر و دخیل در نواقص و کاستی‌های آن در حال و آینده، امر آموزش داستان است. تا جایی که نگارنده تفحص کرده است هیچ پژوهش دقیق و جامعی از گستردگی مراکز آموزش داستان در کشور، مبانی نظری، روش های عملی، مدرسان و مخاطبان و نتایج آموزشهای کارگاهی و نظری انجام نشده است. مجموعه ‌هایی چون بنیاد ادبیات داستانی ایرانیان که در بُعد ملی وظیفه ‌ای جز تحقیق و پژوهش و گردآوری اطلاعات در این زمینه ندارند عملا با خرده کاری خود به مجموعه ‌ای آموزشی تبدیل شده و عملا فرصت سیاست گذاری را در این زمینه از دست داده ‌اند. سیل کتاب ‌های ترجمه آموزش داستان نویسی و روش های بعضا عجیب و قریب پیشنهادی آنها، به انضمام ورود بی حساب و کتاب و قاعده و قانون افراد به حوزه آموزش داستان، بدون وجود و ورود مرجع مشخصی در تایید صلاحیت علمی، عملی و اخلاقی، در کنار اشتیاق وافر هنرجویان داستان نویسی و بی اطلاعی آنها از فضای ادبی کشور، وضعیت بغرنجی را رقم زده است. تردیدی نیست که مدرسان داستان و مراکز آموزشی باید در قبال سهم خود در ساخت ادبیات داستانی معاصر پاسخگو و مسئول باشند.

 پیروی بی چون و چرا و غرب ستایانه برخی کارگاه های آموزش داستان از روش ‌های ترجمه ای که موفقیت عملی و بازده قطعی آنها هیچ گاه مورد ارزیابی قرار نگرفته، خسارت‌ های زیادی را اولا بر ادبیات داستانی کشور تحمیل کرده است و ثانیا خسارت‌ های مالی و معنوی را بر گرده هنرجویان غالبا جوان این مراکز که امیدهای خود را در نویسندگی از دست می ‌دهند، قرار داده است. حلقه مفقودی که غالب این کارگاه ها را درگیر خود ساخته عدم تناسب مبانی، روشها و راهکارها با اهداف ادبیات داستانی انقلاب اسلامی است. بکارگیری روش‌ها و مبانی سکولار در تربیت داستان نویس متعهد انقلابی از جمله پارادوکس‌های رایج در این فرایند است.

پارادوکسی که جریان ادبیات متعهد به ارزش ‌های انقلاب همچنان و پس از گذشت چهار دهه تدبیری برای آن نیندیشیده است. نسل اول مدرسان داستان جریان ادبیات متعهد اکنون به دوره کهنسالی رسیده یا از جهان رخت بر بسته ‌اند. در مقابل جریان شبه روشنفکر که با زاد و ولد موسسه ‌های رنگارنگ و استفاده از امکانات دولتی و غیر دولتی در حال تکثیر و معرفی نسلی از مدرسان جوان هستند، برخی نهادهای انقلابی همچنان بر استفاده از مدرسان شناخته شده شبه روشنفکر اصرار می ‌ورزند. اینده ادبیات داستانی در کارگاه های آموزش داستان ساخته می ‌شود و کارگاه ها بازتاب دهنده و تکثیر کننده نگاه مدرسان‌شان هستند.

شرایط کنونی ادبیات داستانی

شرایط کنونی ادبیات داستانی به نحوی است که کثرت بی سابقه دوره ‌های آموزشی و کارگاهی داستان و روشهای متنوع مطرح در این زمینه، به انضمام کتب ترجمه و تالیفی که تعداد آنها بالغ بر دویست عنوان است همه شرایط جدیدی را برای ادبیات داستانی رقم زده است به نحوی که به نظر می ‌رسد آینده ادبیات داستانی، بخصوص ادبیات داستانی متعهد، مرهون تلاش های کنونی در زمینه آموزش داستان باشد. طبیعی است در این شرایط بهترین شیوه برای تربیت نسل جدید نویسندگان داستان بخصوص نویسندگان متعهد، برگزاری دوره ‌ها و کارگاههای داستان نویسی باشد. مروری بر تجربه ‌های گذشته موفق و ناموفق آموزشی نشان می ‌دهد. تربیت داستان نویس متعهد جدای از وضعیت هنرجو و میزان قوت و استحکام اعتقادات و باورهای دینی و سبک و سلوک زندگی، تا حد زیادی به مبانی آموزشی باز می ‌گردد. این روش‌های آموزش و مبانی ادبی هستند که به ذهن و قلم هنرجو جهت می ‌دهند و قادرند او را در یکی از جریان ‌های ادبی وارد سازند. در این زمینه همانطور که شخصیت و اعتقادات هنرجو به تنهایی کافی نیست، به نظر می ‌رسد اموزش مبانی داستان بر اساس ارزش‌های دینی نیز کافی نباشد بلکه این دو به صورت توامان کارگر خواهد افتاد. جریان ادبیات داستانی متعهد، پیرو سیاست رایج خود مبنی بر تولید ادبیات خلاقه، توجه لازم را به مبانی شکل گیری داستان صورت نداد. گرچه تجربه آموزش داستان در برخی مجموعه ‌های انقلابی همواره در طول دهه ‌های گذشته ادامه داشته است و طول برخی کارگاههای آموزشی در این نهادها به قریب به سه دهه می ‌رسد، با این وجود همچنان خلاهای متعددی در حوزه اموزش وجود دارد که اهم ان از این قرار است: گم بود اطلاعات کافی درباره مجموعه ‌ها و مراکز اموزش داستان در سراسر کشور، عدم نظارت بر حوزه اموزش و رهاشدگی کامل ان توسط نهادهای دولتی، تمرکز بر کتابهای ترجمه ‌ای اموزشی داستان و غفلت از تالیف کتابهای بومی مبتنی بر داشته ‌های ادبیات بومی و تجربه ادبیات داستانی انقلاب اسلامی و مبادی حکمی و فلسفی ان، بکارگیری مدرسان غرب زده و زاویه دار با ارزش‌های انقلاب اسلامی در مجموعه ‌های متعلق به جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، غفلت از پرورش مدرسان جوان و توانای داستان نویسی، کم کاری علمی درباره تئوری بومی اموزش داستان و بایسته ‌ها و مولفه ‌های ان، حضور متنوع مدرسان بی صلاحیت و ترویج روش ‌های ناکارامد در اموزش داستان، بلاتکلیفی هنرجویان دوره ‌های داستان نویسی در ورود به فضای حرفه ای.

نقد ادبی:

مقوله دیگری که آشکارا بر ادبیات داستانی و بخصوص رمان نویسی تاثیر گذاشته، نقد ادبی است. این مقوله در دو بُعد سلبی و اثباتی قابل بررسی است. در دوره کنونی و پس از دوره نسبتا درخشانی که با نقدهای آقای محمد رضا سرشار همراه بود، اساسا جریانی با عنوان نقد ادبی متعهد قابل شناسایی نیست. وقتی از جریان نقد ادبی سخن به میان می ‌اید دقیقا ابعاد گسترده و تاثیر گذاری، پویایی و استمرار ان مد نظر است. اندک چیزی که بعضا رسانه ‌ها بدان می ‌پردازند از جنس یادداشت نویسی‌هایی در توصیف، معرفی و تحلیل اثار داستانی است.  یادداشت هایی که از کشف و فهم مسائل ادبی نوعا ناتوان بوده و ساختار مناسب و لازم را جهت بررسی دقیق و کامل اثر در اختیار ندارند. در بخشی دیگر محافل دانشگاهی و مجلات علمی پژوهشی ادبی انباشته از نقد و بررسی رمان ها و داستانهای ایرانی اند. با این توضیح که این تولیدات اولا نوعا برای اهالی دانشگاه تولید شده و توسط همان قشر مصرف می ‌شود و اساسا مخاطبی فراگیر یا جدی در میان نویسندگان داستان ندارد. ثانیا مبانی استفاده شده در این نقدها عموما ترجمه ‌ای بوده در ذیل نقد سکولار جای می ‌گیرند.

در فقدان جریان نقد متعهد و حضور منتقدانی که به صورت تخصصی به این حوزه ورود پیدا کنند، فضای ادبیات از پراکنده گویی ‌ها و اظهار نظرهای شخصی و بعضا سلیقگی انباشته شده است. نقدهایی که نوعا یا مبتلا به مبانی نظری غربی اند، یا در پیدا و پنهان خود با تعهد در ادبیات به مخالفت می ‌پردازند و مطالبه گر ارزش‌های حاکم بر ادبیات داستانی انقلاب اسلامی نیستند. در این خلا ناشران و موسسه ‌ها و برخی نهادها به تولید نقدهای جانبدارانه، سفارشی، تبلیغی، کم مایه و محفلی می ‌پردازند. نقدهایی که وظیفه نخست شان رونق فروش آثار این یا ان موسسه و انتشاراتی است. در این شرایط نقد مستقل، انقلابی و مطالبه گر که وامدار هیچ مجموعه ‌ای نیست جایی در معادلات ادبیات داستانی معاصر نخواهد داشت. نتیجه نخست ضعف در جریان نقد، عدم مواجهه نویسنده با واقعیت متنی خواهد بود که تولید کرده است. آسیب‌ هایی که بعضا در تاریخ ادبیات داستانی تکرار می ‌شوند چون هیچ گاه جزو مطالبات جریان نقد نبوده ‌اند. نتیجه دیگر ضعف نقد، عدم تعامل درست و دقیق ساحت پژوهش با ساحت آفرینش است. جریان نقد، کاتالیزور اندیشه و عمل در حوزه ادبیات داستانی است. این منتقد است که باید یافته ‌های پژوهشی را در قالب نظریه و تئوری و قواعد به نویسنده عرضه کند و همو است که باید یافته ‌های خود از آخرین اثار داستانی را به عنوان موضوعات و مسائل پژوهشی به محافل علمی معرفی نماید. کم کاری یا انحراف جریان نقد ادبی ان خط ارتباطی را مختل و منسد خواهد کرد. همه اینها به انضمام مسئله پیش گفته ورود غیر متخصصین نقد رد حوزه ‌های اظهار نظر و نقد ادبی و طرح مطالبات کم اهمیت یا بی اهمیت، استنباط غیر دقیق و غلط از آثار داستانی، مجامله و مداهنه درباره آثار داستانی، عدم دانش کافی در حوزه ‌های معارفی و حکمی اسلامی، ترس و تردید در اظهار عقیده و مخف ی کردن حقیقت اثر، بده بستان ‌های محفلی در تصویری که از ادبیات داستانی به نویسنده و مخاطبان ارائه می ‌شود موثر بوده است.

پژوهش:

جریان ادبیات داستانی انقلاب اسلامی در گسستی با ادبیات داستانی پیش از انقلاب پا گرفت. اما باید این گسست را فرصتی مقطعی ارزیابی کرد که با اغاز دفاع مقدس تقویت شد. ادبیات انقلاب اسلامی که ریشه در تجربه دینی عمیق و ارمان خواهانه داشت با دستمایه قرار دادن عالم جدید و انسان جدید انقلابی حرکت جدیدی را پایه گذاری کرد. اما تولید داستان به تنهایی قادر نبود ادبیات انقلاب اسلامی را استحکام بخشد و اینده رو به رشد ان را تضمین نماید. ادبیات داستانی انقلاب اسلامی نیازمند بستری بود که در ان فهم شده، نقد شود و پیوست معنی دار و عمیقی با بن مایه ‌های فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی برقرار نماید. اما فرایند پر شتاب تولید ادبیات –بخصوص ادبیات گونه ای- در طول دوران دفاع مقدس در دهه ‌های پس از ان نیز دنبال شد. در نتیجه آثار داستانی تولید شده در فضای سکولار دانشگاهی و با مبانی ادبیات داستانی غربی مورد مطالعه و تحلیل قرار گرفتند و ان چه موجب تمایز ادبیات داستانی انقلاب از ادبیات ترجمه ‌ای قبل از انقلاب تلقی می ‌شد به نحو واژگونی موجبات سرخوردگی ادبیات انقلاب را فراهم اورد. تقسیم بندی‌های رایج محافل دانشگاهی درباره ادبیات داستانی دفاع مقدس که بر پایه ان ادبیات داستانی دهه ۶۰ متهم به شعاری گرایی و ایدئولوژی زدگی می ‌شوند و تعهد در ادبیات به ادبیات تبلیغی و دولتی تقلیل داده می ‌شود از ثمرات تقابل دانشگاه غرب زده با ادبیات داستانی انقلاب اسلامی بوده است.

نتیجه ورود محافل علمی و دانشگاهی به آثار تولید شده در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی تایید و تحریک شبه گونه ‌ای از ادبیات داستانی جنگ است که باید آن را ادبیات داستانی سیاه دفاع مقدس دانست. تلاش محافل دانشگاهی در اقبال و تمجید از آثار داستانی سیاه دفاع مقدس که با رویکردی اومانیستی، ارزش‌های اصیل انقلاب را از جهان داستان حذف کرده و ایدئولوژی انقلابی را مسبب ایجاد جنگ می ‌دانند به تثبیت جایگاه دانشگاهی و تئوریک ادبیات داستانی سیاه دفاع مقدس بلکه تبدیل ان به گفتمان رسمی جمهوری اسلامی بدل شد! این در حالی است که پژوهش در مبانی حکمی و فلسفی ادبیات داستانی انقلاب اسلامی می ‌توانست ضمن معرفی الگوی بومی در تحلیل و نقد و ارزش‌گذاری و فهم ادبیات داستانی، ظرفیت‌ های بی پایانی را برای روایت از معارف دینی مهیا نماید. به قطع می ‌توان گفت سنگر فتح نشده ادبیات داستانی متعهد، در دوران معاصر دانشگاهها هستند و حضور معدود چهره ‌های فاضل و علاقمند به انقلاب اسلامی و ادبیات تحول خواه آن نتوانسته است این جریان غالب را تغییر دهد.

ادامه دارد...

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.