مناسبات اقتصادی و روابط شغلی حضرت خدیجه علیه السلام با پیامبر اکرم (ص)

مقدّمه

یکی از موضوعاتی که همواره ذهن بشر را به خود مشغول می دارد این است که شخصیت های نام آور و فرهیخته هر دورانی چگونه پا به عرصه نهاده و در چه شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی بالیده اند. در بررسی زندگانی حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) که از او با عنوان «خاتم پیامبران» یاد می شود و بی تردید، برترین و کامل ترین انسان شناخته شده است، هماره به نام زنانی برخورد می کنیم که به هیچ روی نقش آنان در زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله)، قابل انکار نیست. در این میان، خدیجه (علیها السلام) یکی از مؤثرترین و موجه ترین شخصیت های آن زمان، پس از برقراری روابط و مناسبات کاری با پیامبر، با وی پیمان زناشویی بست و بیش از دو دهه از زندگی خود را در تعامل نزدیک و همکاری تنگاتنگ آن حضرت گذراند.

این نوشتار بر آن است تا به تبیین این مسئله بپردازد که چگونه در برهه ای از زمان که حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و حتی حق حیات مادی زن هم از او سلب شده بود، شخصیتی مانند خدیجه با بهره مندی از امکانات مادی و اقتدار و درایت مدیریتی خود، به امور بازرگانی مشغول می شد و مردانی را پس از اطمینان از کارآمدی آنان برای این منظور به کار گرفت، و مهم تر از همه آنکه او چرا و چگونه پیامبر را برای این امر برگزید، و چه وقایعی در این ارتباط رخ داد؟ البته این موضوع را نباید از نظر دور داشت که هر آنچه در این باره در کتب مربوطه گزارش شده است، مورد پذیرش نیست؛ زیرا برخی از گزارشگران با غرضورزی، بسیاری از حوادث و وقایع تاریخی را خلاف واقع حکایت کرده اند. از این رو، در این مقاله به نقد و بررسی موضوعات ذکر شده نیز خواهیم پرداخت.

مناسبات اقتصادی خدیجه(علیها السلام) با پیامبر (صلی الله علیه وآله)

خدیجه، دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزی بوده که در حدود پانزده سال پیش از عام الفیل به دنیا آمده است. (واقدی، بی تا، ج 8، ص 16 شماره 7 و ص 17 شماره 8) از دوران کودکی و جوانی او اطلاع چندانی در دست نیست، جز آنکه بنابر نقلی، او نخست با مردی به نام عتیق بن عائذ و پس از او با فردی دیگری به نام ابوهاله تمیمی ازدواج نموده و از آنان صاحب فرزندانی می شود. (ابن اسحاق، 1398 ق، ص 245) همسران او یکی پس از دیگری بدرود حیات گفته و او که بانویی نجیب زاده و ثروتمند بوده است با سرمایه خود به امور بازرگانی می پردازد. وی برای پیشبرد اهداف خود مردانی را به استخدام درآورده و پس از در اختیار گزاردن سرمایه اش، آنان را به منظور خرید و فروش کالا به مناطق دیگر گسیل می دارد. از جمله کسانی که خدیجه با او مناسبات شغلی برقرار می کند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بوده است که در آن زمان، روزگار جوانی خود را سپری می نموده است. در منابع مختلفی از این روابط یاد شده و از نوع پیمان کاری و قراردادهای معاملی میان خدیجه و کارمندانش نام برده شده است. در ذیل، به انواع این قراردادها اشاره می شود:

الف. اجاره

اجاره عقدی است که به موجب آن، مستأجر، مالک منافع عین مستأجره می شود. اجاره دهنده را «موجر»، اجاره کننده را «مستأجر»، و مورد اجاره را «عین مستأجره» می نامند. مورد اجاره می تواند اشیا، حیوان و یا انسان باشد؛ و در صورتی که انسان مورد اجاره باشد، مورد اجاره را «اجیر» و مال پرداختی را «اجرت» می نامند.

اخباری که در آنها از قرار میان خدیجه و کارگزاران او به اجاره یاد شده و یا در آنها واژه اجیر آمده عبارتند از:

1- ابوبشیر دولابی به سند خود از یونس بن عبدالأعلی، و او از عبداللّه بن وهب، و وی از یونس بن یزید، و او از ابن شهاب زهری چنین روایت کرده است: «وقتی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به سن بلوغ رسید در حالی که از ثروت برخوردار نبود، خدیجه دختر خویلد او را استخدام (اجیر) نمود تا به بازار حُباشَه[1] که در منطقه تهامه[2] قرار داشت  برود، و برای همراهی با او مرد دیگری از قریش را نیز به استخدام خود درآورد.

پیامبر(صلی الله علیه وآله) درباره خدیجه این گونه سخن می گفت: بهتر از خدیجه کارفرمایی را [در ارتباط] با کارمند خود نیافتم؛ چراکه هرگاه من و همراهم باز می گشتیم پیش کشی از غذا که آن را برای ما پنهان داشته بود در نزد او می یافتیم.» (دولابی، 1407، ص 49، ش 8)

2- ابن سعد واقدی از عبداللّه بن جعفر رقی، و او از أبوالملیح و او از عبداللّه بن محمّد بن عقیل روایت می کند که «ابوطالب به پیامبر گفت: ای برادرزاده! باخبر شدم که خدیجه، فلانی را در ازای دو بچه شتر به استخدام خود درآورده است، ولی ما زیر بار مقداری مانند آنچه به او داده نمی رویم، آیا تو مایلی تا در این باره با خدیجه گفتوگو کنم؟

پیامبر در پاسخ فرمود: هر آنچه خود دوست داری انجام بده. ابوطالب نزد خدیجه رفت و به او گفت: ای خدیجه! آیا محمّد(صلی الله علیه وآله) را به استخدام خود در می آوری؟ چون ما باخبر شدیم که تو فلانی را با دستمزدی معادل دو بچه شتر به استخدام خود درآورده ای، ولی ما کمتر از چهار بچه شتر را نمی پذیریم.

خدیجه پاسخ داد: اگر این درخواست را برای دشمن ناشناسی می نمودی آن را می پذیرفتم، چه رسد به آنکه برای دوست نزدیکی درخواست کنی». (واقدی، بی تا، ج1، ص130)

3- در روایت دیگری، حاکم نیشابوری از ابوعبداللّه محمّد بن یعقوب، و وی از علی بن حسن هلالی، و او از معلی بن اسد عمی، و وی از حماد و ربیع بن بدر، و آن دو از ابی زبیر و او از ابوجابر نقل نموده است که «خدیجه دوبار رسول خدا را به استخدام خود درآورد تا به جُرَش[3] سفر کند و در ازای هر سفری به او یک شتر جوان داد.» (نیشابوری، 1406، ج 3، ص 182)

4- شیخ صدوق در خبری از احمد بن حسن قطان و علی بن احمد بن محمّد و محمّد بن احمد شیبانی، و آنان از احمد بن یحیی بن زکریا القطان، و وی از محمّد بن اسماعیل، و او از عبداللّه بن محمّد، و او از پدرش و قیس بن سعد دیلمی، و آن دو از عبداللّه بن بحیر فقعسی، و او از بکر بن عبداللّه اشجعی، و وی از پدرانش نقل کرده است که «سالی پیامبر، با عبد مناة بن کنانه و نوفل بن معاویة بن عروة بن صخر برای بازرگانی به شام سفر کردند. در آنجا، ابوالمویهب راهب به آنان برخورد کرد و پرسید: شما کیستید؟

گفتند: ما بازرگانانی از اهل مکه و از قریش هستیم.

ابوالمویهب پرسید: از کدام قریش؟! او را در این باره آگاهی دادند؛ سپس أبوالمویهب پرسید: آیا فرد دیگری از قریش نیز شما را همراهی می کند؟

گفتند: آری، جوانی از بنی هاشم به نام محمّد است.

ابوالمویهب گفت: به خدا سوگند مقصودم هموست.

عبد مناة و نوفل گفتند: سوگند به خدا که کسی گمنام تر از او در قریش نیست1 و او را یتیم قریش می نامند که در استخدام زنی از قریش به نام خدیجه است.» (صدوق، 1405، ص 190، ش 37)

ب. مضاربه

مضاربه عقدی است که به موجب آن، یکی از دو طرف معامله، سرمایه می دهد با این شرط که طرف دیگر با آن کار کند و هر دو در آن شریک باشند. صاحب سرمایه را «مالک»، و عامل را «مضارب» می نامند.

در تفسیر منسوب به امام عسکری(علیه السلام) روایتی آمده که فرموده است: «از پدرم علی بن محمّد پرسیدم: خبرهای مربوط به معجزاتی که در مکه و مدینه بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)آشکار گردید چگونه بوده است؟

پدرم پاسخ داد: پسرم! فردا دوباره آن را بپرس! وقتی صبح فرا رسید فرمود: پسرم! [معجزه ای که پرسیدی تکه ابری بوده است ]آن تکه ابر زمانی بود که پیامبر به سبب [عقد] مضاربه با خدیجه دختر خویلد به سوی شام سفر می کرد و فاصله مکه تا بیت المقدس یک ماه به طول می انجامید.» (امام عسکری، 1409، ص 155، ش 77)

 باید اذعان نمود که چنین ادعایی در آن زمان پذیرفتنی نیست؛ چراکه پیامبر(صلی الله علیه وآله) اولا به دلیل امانت داری و راست گویی شهرت داشته، و ثانیاً قرابت و نزدیکی با بزرگانی همچون عبدالمطلب، ابوطالب و حمزه(علیهم السلام) سبب دیگری برای شهرت آن حضرت بوده است.

ج. اجاره و مضاربه

در برخی اخبار از هر دو نوع قرارداد اجاره و مضاربه نام برده شده است که در ذیل به آنها اشاره می شود:

1- ابوبشر دولابی از احمد بن عبدالجبّار، او از یونس بن بکیر، و وی از محمّد بن اسحاق روایت نموده که گفته است: «خدیجه دختر خویلد زنی بازرگان، پاک نژاد و ثروتمند بود. او مردانی را به استخدام خود درآورده و با آنان قرارداد مضاربه می بست تا از سود حاصله مقداری به آنان بپردازد. قریش مردمی تاجر پیشه بودند؛ وقتی خبر راست گویی، امانت داری و بزرگواری پیامبر به خدیجه رسید، در پی او فرستاد و از او تقاضا کرد تا با سرمایه ای که خدیجه در اختیار او می گذارد به همراه خدمتکارش به نام میسره، برای بازرگانی به شام سفر کند ؛ و خدیجه در ازای آن بیش از آنچه به دیگر بازرگانان می دهد به پیامبر بپردازد. پیامبر نیز پیشنهاد او را پذیرفت.» (دولابی، 1407، ص 47، ش 7)

2- ابن سعد واقدی از محمّد بن عمر، و او از موسی بن شیبه، و وی از عمیره بنت عبیداللّه بن کعب بن مالک، و او از ام سعد بنت سعد بن ربیع روایت کرده که او از نفیسه بنت امیه  خواهر یعلی بن امیه  شنیده است که «خدیجه دارای اصالت خانوادگی بوده و ثروت بسیار و کالاهای فراوانی در اختیار داشته که آنها را به شام می فرستاده است. کاروان او به مانند همه کاروان های قریش بوده است؛ او مردانی را استخدام کرده و با آنان عقد مضاربه می بست. وقتی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به سن بیست و پنج سالگی رسید و در مکه با نام "امین" شهرت یافت، خدیجه پیکی را نزد او روانه کرد و از او درخواست نمود تا همراه خدمتکارش میسره به شام سفر کند و گفت: در ازای آن من دو برابر آنچه به افراد قوم تو می دهم به تو خواهم پرداخت؛ رسول خدا(صلی الله علیه وآله) [پیشنهاد او را پذیرفت و] آنچه او گفته بود انجام داد.» (واقدی، بی تا، ج 8، ص 1516)

نقد و بررسی: چنان که ملاحظه می شود، در روایات مربوط به این بخش، سخن از اجاره و مضاربه  هر دو  به میان آمده است و تعابیری مانند «تستأجر الرجال فی مالها و تضاربهم ایّاه بشیء تجعله لهم منه» و «کانت تستأجر الرجال و تدفع المال مضاربة» به چشم می خورد. با توجه به اینکه معاملات در اسلام امضایی است و اسلام در این زمینه تأسیسی ننموده است، و با عنایت به اینکه اجاره و مضاربه دو نوع عقد و قرارداد جداگانه به شمار می آیند و هر یک تعریف خاص خود را دارا بوده و آثار معاملی آنها نیز با هم تفاوت دارند، از این رو، می توان گفت: عبارات یادشده ابهام دارند، و معنا ندارد که استیجار به صورت مضاربه باشد، مگر آنکه در اینجا مفهوم خاصی از اجاره یا مضاربه مورد نظر باشد که این نیز با در نظر گرفتن امضایی بودن معاملات، امری بعید است.

نکته دیگر آنکه یعقوبی در تاریخ خود مدعی شده است که پیامبر هیچ گاه اجیر کسی نبوده است (یعقوبی، بی تا، ج 2، ص 21) و طبری نیز از واقدی نقل می کند که او چنین ادعاهایی را باطل پنداشته است. (طبری، بی تا، ج 2، ص 36) ولی باید اذعان نمود که آنان دلیل محکمی بر مدعای خود ارائه ننموده اند. شاید تنها دلیل ایشان این باشد که شأن پیامبر(صلی الله علیه وآله) را فراتر از آن می دانسته اند که به خدمت کسی درآید، حال آنکه این امر هیچ منافاتی با جایگاه و شأن پیامبر ندارد؛ چراکه پیامبر نیز همانند دیگر افراد جامعه زندگی می کرده است. شاهد به این مدعا، خدمت موسی(علیه السلام) به شعیب نبی بنا بر پیشنهاد یکی از دختران او بوده است. قرآن در این باره می فرماید: (قالَتْ إِحدَاهُمَا یا أَبتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خیْرَ منِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَج فإِنْ أَتمَمْتَ عشْرًا فَمِنْ عِندِکَ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ علَیْکَ ستَجِدُنِی إِن شاء اللَّه منَ الصالِحِینَ قَالَ ذَلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَیَّ وَاللَّهُ عَلَی مَا نَقُولُ وَکِیلٌ) (قصص: 26 28)؛ یکی از آن دو دختر گفت: ای پدر! او را استخدام کن؛ زیرا بهترین کسی که به استخدام درآوری فرد نیرومند و مورد اعتماد است. شعیب گفت: من می خواهم یکی از این دو دختر را به ازدواج تو درآورم، به شرط آنکه تو هشت سال برای من کار کنی و اگر ده سال را تمام کنی به اختیار توست، و نمی خواهم بر تو سخت گیرم، ان شاءاللّه تو مرا از نیکوکاران خواهی یافت. موسی[(علیه السلام)] گفت: این [قراردادی] میان من و توست، و هر یک از دو مدت را که به انجام رسانیدم بر من ستمی نباشد و خدا بر آنچه می گوییم وکیل است.

میزان دستمزد

درباره میزان اجرت و کارمزدی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) از خدیجه دریافت می کرد به مقادیر مختلفی اشاره شده است که روایات مربوطه در ذیل خواهد آمد:

الف. بیش از دیگران: ابوبشر دولابی روایت می کند: پس از آنکه خدیجه پیکی را نزد پیامبر فرستاد و به او پیشنهاد داد تا به همراه خدمتکارش میسره برای تجارت به شام سفر کند، درباره دستمزد او چنین می گوید: «و تعطیه أفضل ما کانت تعطی غیره من التجار»؛ یعنی بیش از آنچه به دیگر بازرگانان می داده به پیامبر خواهد پرداخت. (دولابی، 1407، ص 47، ش 7)

ب. دوبرابر دیگران: ابن سعد واقدی نظر خدیجه را درباره دستمزد آن حضرت چنین حکایت کرده است: «قالت: أنا اعطیک ضعف ما اعطی قومک»؛ خدیجه گفت: من دو برابر آنچه به افراد قوم تو می دهم به تو خواهم پرداخت. (واقدی، بی تا، ج 8، ص 16)

ج. دو بچه شتر در ازای هر سفر: ابن شهر آشوب در این باره می گوید: «و کان النبیّ(صلی الله علیه وآله) قد استأجرته خدیجة علی أن تعطیه بکرین»؛ خدیجه، پیامبر را در ازای دو بچه شتر استخدام کرد. (مازندرانی، 1376، ج 1، ص 38)

د. چهار بچه شتر: در خبر دیگری به نقل از ابن سعد بیان شده که ابوطالب از خدیجه می خواهد که پیامبر را استخدام نماید و به او می گوید: «لسنا نرضی لمحمد دون أربع بکار»؛ ما [دستمزدی] کمتر از چهار بچه شتر را نمی پذیریم. (واقدی، بی تا، ج 1، ص 130)

ه . یک شتر جوان برای هر بار سفر به منطقه جُرَش: نیشابوری به سند خود از جابر روایت می کند: «استأجرت خدیجة رسول اللّه(صلی الله علیه وآله)سفرتین الی جرش، کلّ سفرة بقلوص»؛ خدیجه دو بار رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را استخدام نمود تا به منطقه جرش سفر کند و در ازای هر سفر، یک شتر جوان به او داد. (نیشابوری، 1406، ج 3، ص 182)

جمع اخبار: چنان که گذشت، در متن روایات مزبور، سخن از مقادیر مختلفی به میان آمده است؛ در برخی، به طور صریح از مقدار مشخصی نام برده شده و در بعضی دیگر، در مقایسه با دیگران تنها به عبارت «بیش از دیگران» یا «دو برابر آنان» اشاره شده است. در توجیه این مقادیر مختلف، باید به این نکته توجه داده شود که چون سفرهای متعددی صورت گرفته  و همان گونه که در بحث از محل تجارت توضیح آن خواهد آمد  این سفرها به مناطق مختلف بوده است و بدین ترتیب، برای هر سفری، قرارداد جداگانه ای بسته می شده است؛ از این رو، با توجه به طول مسیر و مشکلات سفر، کارمزد معینی متناسب با آن در نظر گرفته می شده است.

محل تجارت

در منابع تاریخی  روایی که به شرح اخبار مربوط به سفرهای بازرگانی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)پرداخته اند، از مناطقی نام برده شده که پیامبر بدان جا سفر نموده و در تمامی آنها، سفر او با اموال خدیجه و به منظور تجارت و دادوستد کالا بوده است. آن مکان ها عبارتند از:

1- شام:

 بعثت الیه فعوضت علیه أن یخرج فی مالها تاجراً الی الشام؛ خدیجه در پی رسول خدا فرستاد و از او خواست تا برای تجارت با مال او به شام سفر کند. (دولابی، 1407، ص 47، ش 7)

 و کان النبی(صلی الله علیه وآله) قد استأجرته خدیجة علی أن تعطیه بکرین و یسیرمع غلامها میسرة الی الشام؛ خدیجه، رسول خدا را استخدام کرد تا به همراه خدمتکار او میسره برای تجارت به شام سفر کند و در ازای آن، به او دو بچه شتر [دستمزد] بدهد. (مازندرانی، 1376، ج 1، ص 38)

 و خرج الی الشام فی تجارته لخدیجة و له خمس و عشرون سنة: رسول خدا(صلی الله علیه وآله)در سن بیست و پنج سالگی برای بازرگانی، با مال خدیجه به شام سفر کرد. (همان، ج 1، ص 149)

2- بصری:

 فخرج مع غلامها میسرة، و جعل عمومته یوصون به أهل العیر حتی قد ما بصری من الشام؛ پیامبر در حالی که عموهای آن حضرت سفارش او را به کاروانیان نمودند همراه با میسره خدمتکار خدیجه به منطقه بصری از سرزمین شام وارد شدند.

 (واقدی، بی تا، ج 1، ص 130)

 و خرج الی سوق بصری فباع سلعته التی أخرج و اشتری غیرها؛ پیامبر(صلی الله علیه وآله) به بازار بصری رفت و کالاهایی را که همراه برده بود فروخت و کالای دیگری خریداری کرد. (واقدی، بی تا، ج 8، ص 15)

3- حُباشَه:

 استأجرته خدیجة بنت خویلد الی سوق حباشه  و هو سوق بتهامه؛ خدیجه دختر خویلد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را استخدام کرد تا به بازار حباشه  که در منطقه تهامه بود  برود. (دولابی، 1407، ص 49، ش 8)

 قال رسول اللّه(صلی الله علیه وآله): لمّا رجعنا من سوق حباشة قلت لصاحبی: انطق بنا نتحدّث عند خدیجه؛ رسول خدا فرمود: وقتی از بازار حباشه بازگشتیم به همراهم گفتم: بیا نزد خدیجه برویم و با او به گفتوگو بنشینیم. (همان، ص 49، ش 9)

4- جُرَش:

 استأجرت خدیجة رسول اللّه(صلی الله علیه وآله) سفرتین الی جرش، کل سفرة بقلوص؛ خدیجه دو بار رسول خدا را به استخدام درآورد تا به منطقه جرش سفر کند، و در ازای هر سفری به او یک شتر جوان ]دستمزد[ داد. (نیشابوری، 1406، ج 3، ص 182)

رخدادها و وقایع پیش آمده در سفرهای بازرگانی

در طی سفرهایی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) برای تجارت با سرمایه خدیجه انجام داد وقایعی رخ داده است که در برخی کتب تاریخ و سیره به طور مشروح بیان شده است و شرح تفصیلی آنها در پی خواهد آمد:

1- محمّد بن اسحاق می گوید: «پس از آنکه رسول خدا درخواست خدیجه را پذیرفت، همراه خدمتکار او میسره برای تجارت با اموال او رفت تا به شام رسید؛ در زیر درختی در نزدیکی صومعه راهبی از راهبان نشست. راهب به میسره رو کرد و گفت: مردی که زیر این درخت نشسته کیست؟

میسره پاسخ داد: او مردی قرشی از اهل مکه است.

راهب گفت: هرگز در زیر این درخت جز پیامبری ننشسته است.

پس از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه وآله) کالایی را که همراه آورده بود، فروخت و آنچه می خواست خریداری نمود، همراه با میسره رو به سوی مکه نهادند. میسره در این باره می گوید: وقتی روز به نیمه رسید و گرما رو به شدت نهاد، در حالی که پیامبر سوار بر شتر و در حال حرکت بود، دو فرشته فرود آمدند و بر وی سایه گسترانیدند. پس از آنکه پیامبر به مکه رسید و با کالاهای خریداری شده نزد خدیجه رفت، خدیجه آنها را به دو برابر قیمت یا نزدیک به دو برابر فروخت؛ و میسره درباره گفتار راهب و آنچه از سایه گسترانیدن دو فرشته به رسول خدا مشاهده کرده بود با خدیجه گفتوگو کرد.» (ابن اسحاق، 1398، ص 81 / دولابی، 1407، ص 47، ش 7)

2- واقدی در خبری به نقل از نفیسه بنت منیه می گوید: «وقتی رسول خدا به بیست و پنج سالگی رسید و در مکه شهرتی جز امین نداشت  زیرا از عادات نیکو در حد کمال برخوردار بود  ابوطالب به او گفت: ای پسر برادر! من مردی هستم که ثروتی ندارم، زمانه بر ما سخت گرفته و سال های متمادی می گذرد که ما را به ستوه آورده است، و ما نه کالایی داریم و نه تجارتی. این کاروان قوم توست که آماده رفتن به شام شده است و خدیجه دختر خویلد مردانی از قوم تو را به همراه کاروان خود روانه می کند، پس [اگر مایلی] تو نیز خود را به او بنمایان.

وقتی این خبر به خدیجه رسید، در پی رسول خدا فرستاد و دو برابر دستمزدی که به دیگران می پرداخت به رسول خدا داد؛ آنگاه پیامبر به همراه میسره، خدمتکار خدیجه رفت تا به بصری در شام رسیدند و در بازار بصری در زیر درختی نزدیک صومعه راهبی نسطور نام از راهبان نشستند. راهب که از پیش میسره را می شناخت رو به او کرد و گفت: این کیست که در زیر این درخت نشسته است؟

میسره پاسخ داد: مردی قرشی از اهل مکه است.

راهب به او گفت: هیچ گاه جز پیامبری در زیر این درخت ننشسته است. سپس پرسید: آیا در چشمان او سرخی است؟

میسره گفت: آری! آن سرخی از بین نمی رود.

راهب گفت: او همان پیامبر آخرین است؛ ای کاش زمانی که به خروج او فرمان داده می شود من او را درک کنم. پس از آن، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در بازار بصری حاضر شد و کالایی را که آورده بود فروخت و کالای دیگری خریداری کرد. در این هنگام، درباره چیزی میان او و دیگری اختلافی به وجود آمد و آن مرد به پیامبر گفت: به لات و عزی سوگند یاد کن!

پیامبر فرمود: من هرگز به ایشان سوگند یاد نکرده ام و هرگاه بر آنان گذر کنم از ایشان روی بر می تابم.

آن مرد پاسخ داد: حق با توست؛ و وقتی با میسره خلوت کرد به او گفت: ای میسره! به خدا سوگند می خورم که این پیامبر است؛ قسم به آنکه جانم در دست اوست، او همان کسی است که دانشمندان اوصاف او را در کتاب های خود یافته اند. میسره سخن او را به خاطر سپرد.

کاروانیان همگی بازگشتند. زمانی که روز به نیمه رسید و گرما شدت یافت، میسره دید وقتی پیامبر بر شترش سوار بود دو فرشته به خاطر [دور ماندن او از] نور خورشید بر وی سایه گسترانیده اند.

کاروانیان می گفتند: خداوند چنان محبت رسول خدا را در دل میسره قرار داده که گویا او خدمتکار پیامبر است. وقتی آنان بازمی گشتند و به روستای مرّ در کنار درّه های ظهران[4] رسیدند، میسره گفت: ای محمّد! تو زودتر نزد خدیجه برو و در مورد آنچه خداوند به خاطر مقام و منزلت تو نصیب او گردانیده است به او خبر بده و او می فهمد که آن [سودی که برده است] به خاطر وجود تو بوده است. رسول خدا(صلی الله علیه وآله) جلوتر رفت و در وقت ظهر به مکه وارد شد. خدیجه با گروهی از زنان که نفیسه بنت منیه نیز در میان آنان حضور داشت، در طبقه بالای خانه بودند که رسول خدا به مکه وارد شد. خدیجه او را دید در حالی که بر شتر خود نشسته بود و دو فرشته بر او سایه گسترانیده بودند. خدیجه، پیامبر را به آنان نشان داد. ایشان از دیدن آن صحنه شگفت زده شدند. رسول خدا بر خدیجه وارد شد و وی را از سودی که به سبب نفوذ آنان به دست آمده بود آگاه کرد؛ خدیجه از این خبر خوشحال شد. و وقتی میسره آمد، خدیجه را از آنچه دیده بود آگاه کرد و گفت: وقتی از شام بیرون رفتیم این طور دیدم و سپس گفتار نسطور راهب و آن فرد دیگری را که در معامله با رسول خدا اختلاف پیدا کرده بود برای خدیجه بازگو کرد.

این بار خدیجه دو برابر موارد پیشین سود برد و چهار برابر دستمزدی که از آن نام برده بود به رسول خدا پرداخت کرد.» (واقدی، ج 1، ص 155-157)

3- ابن شهر آشوب خبر مرسلی را بدین مضمون آورده است: «خدیجه، پیامبر را با این شرط که همراه خدمتکار وی میسره به شام سفر کند و در ازای آن به او دو شتر جوان بدهد، به استخدام خود درآورد. وقتی آنان به سفر رفتند، رسول خدا در زیر درختی نشست، و راهبی نسطور نام وی را دید و به استقبال او رفت و بر دست ها و پاهای آن حضرت بوسه زد و گفت: "أشهد أن لا اله الاّ اللّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه"؛ چون نشانه ها[ی پیامبری] را در او دیده بود و مشاهده کرده بود که وی در زیر آن درخت نشسته است. آنگاه رو به میسره کرد و گفت: در فرامین و نواهی وی از او پیروی کن؛ زیرا او پیامبر است و سوگند به خدا که پس از عیسی[(علیه السلام)] جز او کسی در اینجا ننشسته است، و عیسی(علیه السلام) به او بشارت داده است: "و به فرستاده ای که پس از من می آید و نام او احمد است، مژده می دهم" (صف: 6) [و سپس افزود:] او بر همه اهل زمین فرمان خواهد راند.

میسره به پیامبر گفت: راه های کوهستانی را که باید طی روزهای متمادی می پیمودیم، یک شبه طی کردیم و به برکت وجود تو در این سفر، سودی به دست آوردیم که حتی در مدت چهل سال نیز حاصل نمی شد؛ پس نزد خدیجه برو و در مورد سودی که به دست آورده ایم به او مژده بده.

خدیجه در اتاق پذیرایی خود نشسته بود که ناگهان سواری را دید که در سمت راست او فرشته ای با شمشیر براق و از نیام برکشیده، و در بالای سر او ابری قرار دارد که آویزی از زبرجد از آن آویخته است و در اطراف آن گنبدی از یاقوت سرخ قرار داشت. خدیجه گمان کرد که آن سوار، پادشاهی است که به خواستگاری او می آید. [با خود] گفت: خدا کند که نزد من و به خانه من درآید ؛ ولی وقتی نزدیک شد دید او محمّد(صلی الله علیه وآله) است، و آنگاه خدیجه را به سود فراوانی مژده داد.

خدیجه پرسید: میسره کجاست؟

پیامبر فرمود: او در پی من می آید.

خدیجه گفت: نزد او بازگرد و همراه با او بیا  و مقصود او این بود که نسبت به چگونگی آن ابر اطمینان حاصل کند. [خدیجه دید]ابر همچنان با او در حرکت است.

میسره نزد خدیجه آمد و درباره پیامبر به او خبر داد و گفت: من و او غذا می خوردیم تا اینکه سیر می شدیم، ولی غذا همان طور باقی بود! همچنین دیدم که در نیمروز دو فرشته بر او سایه گسترانیده اند. خدیجه، طبقی از خرمای تازه درخواست نمود و رسول خدا و مردان دیگری را فراخواند. ایشان از آن طبق خرما خوردند تا سیر شدند، ولی چیزی از آن کاسته نشد.» (مازندرانی، 1376، ج 1، ص 38)

4- قطب راوندی وقایع پیش آمده را چنین حکایت کرده است: «وقتی میسره از سفر بازگشت، خبر داد که پیامبر بر درخت و کلوخی گذر نمی کرد، مگر آنکه [آن درخت و کلوخ] می گفت: السلام علیک یا رسول اللّه. و گفت: وقتی بحیرای راهب دید که در روز ابر بر بالای سر آن حضرت حرکت می کند و هر کجا می رود بر او سایه می اندازد، آمد و از ما پذیرایی کرد.

آنان در این سفر سود بسیار بردند و وقتی بازمی گشتند میسره گفت: ای محمّد! اگر تو جلوتر به مکه بروی و به خدیجه در مورد سودی که برده ایم مژده دهی، برای تو سودمندتر است.

رسول خدا(صلی الله علیه وآله) سوار بر مرکب جلوتر حرکت کرد. خدیجه در آن روز در اتاق طبقه بالای خانه نشسته بود که محمّد سوار بر مرکب پدیدار شد. خدیجه به ابری که بر بالای سر وی همراه با او حرکت می کرد نگاه کرد و دو فرشته را در سمت راست و چپ او دید که در دست هر یک شمشیری برهنه قرار دارد و در هوا همراه او می آیند. پس [با خود] گفت: این سوار مقام والایی دارد؛ ای کاش به خانه من بیاید. ناگهان دید او محمّد(صلی الله علیه وآله) است که قصد خانه او را دارد. خدیجه با پای برهنه به سمت در خانه پایین آمد  هرگاه خدیجه می خواست از جایی به جایی برود، کنیزان تختی را که بر آن تکیه زده بود، حرکت می دادند.» (راوندی، بی تا، ج 1، ص 139، ش 226)

5- روایت دیگری به نقل از شیخ صدوق بیان شده است که بخشی از آن مربوط به دیدار عبدمناة و نوفل بن معاویه با ابوالمویهب راهب می باشد که در حین روایات قبلی ذکر شد و اینکه او سراغ پیامبر را از آنان می گرفت. در ادامه آمده است: «آنان گفتند: تو از او چه می خواهی؟!

ابوالمویهب شروع به سر تکان دادن کرد و گفت: او خودش است؛ مرا به سوی او راهنمایی کنید.

عبد مناة و نوفل گفتند: ما پیامبر را در بازار بصری رها کرده بودیم، و در همان حال که با راهب گفتوگو می کردیم یکباره رسول خدا سر رسید و ابوالمویهب گفت: این همان است، و ساعتی با او خلوت نموده و به نجوا و گفتوگو پرداخت. سپس شروع به بوسیدن میان دو چشم وی کرد، و چیزی را از آستین خود درآورد که ما ندانستیم چه بود، ولی پیامبر از پذیرش آن سر باز می زد؛ و وقتی از وی جدا شد به ما گفت: این را از من بشنوید! سوگند به خدا که او پیامبر آخرالزمان است، و بدو سوگند

یاد می کنم که به زودی خروج نموده و مردم را به شهادت "لا اله الاّ اللّه" فرا می خواند، پس وقتی او را چنین دیدید از او پیروی نمایید. آنگاه پرسید: آیا فرزند عموی او ابوطالب که علی نام دارد متولد شده است؟

آن دو پاسخ دادند: نه.

ابوالمویهب گفت: یا او [تاکنون] متولد شده است یا در همین سال به دنیا می آید؛ وی نخستین کسی است که به پیامبر ایمان می آورد، ما او را شناخته، و دریافته ایم که همان طور که محمّد، پیامبر است، علی، وصی است؛ او سیّد، ناخدا و ذوالقرنین عرب است و به حق شمشیر می زند. او در ملأ اعلی، علی نام دارد و پس از انبیا، برترین کسی است که از او یاد می شود؛ فرشتگان او را دلاور زیبای رستگار می نامند، به هیچ سوی رو نکند، مگر آنکه رستگار و پیروز گردد. به خدا سوگند که او در میان یاران خود در آسمان شناخته شده تر از خورشید تابان است.» (صدوق، 1405، ص 90، ش 37)

6- در خبری به نقل از امام عسکری (علیه السلام) آمده است که آن حضرت از پدربزرگوار خود درباره معجزات و وقایعی که در سفرهای تجارتی پیامبر پیش آمده، پرسش می نماید و امام هادی(علیه السلام) در پاسخ می فرماید: «پسرم! در مورد آن ابر، وقتی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با خدیجه دختر خویلد قرارداد مضاربه بست و به سویشام سفر کرد، در حالی که فاصله میان مکه تا بیت المقدس یک ماه به طول می انجامید و آنان آن مسیر را در گرمای سوزان می پیمودند و گرمای آن دشت ها آنان را می آزرد، و گاه بادهای شدیدی وزیدن می گرفت و شن و خاک بر ایشان فرو می ریخت، در آن احوال بود که خدای متعال ابری فرستاد تا بر بالای سر رسول خدا سایه افکند؛ به طوری که با ایستادن آن حضرت، ابر نیز از حرکت می ایستاد و با حرکت او، حرکت می کرد. اگر پیامبر به جلو می رفت ابر نیز به سمت جلو حرکت می کرد، و اگر پیامبر به عقب باز می گشت آن ابر نیز به سمت عقب حرکت می کرد. اگر پیامبر به سمت راست یا چپ می رفت، ابر نیز به راست یا چپ حرکت می کرد و از بالای سر، وی را از گرمای خورشید در امان می داشت. طوفان هایی که به پا می خاست شن و خاک را پراکنده می ساخت و آن را به سر و صورت قریش و مرکب های آنان می ریخت، ولی زمانی که آن طوفان ها به پیامبر نزدیک می شدند، فرو نشسته و آرام می گرفتند و شن و خاک را به سمت پیامبر نمی بردند، بلکه باد خنک و ملایمی وزیدن می گرفت، به طوری که بعضی کاروانیان قریش می گفتند: بودن در جوار محمّد(صلی الله علیه وآله)بهتر از زیر چادر است؛ زیرا با وجود آنکه ابر تنها بر سر پیامبر سایه گسترانیده بود، ولی آنان به پیامبر پناه برده و خود را به او نزدیک می ساختند، و راحتی و آسایش آنان را دربر می گرفت.

وقتی بیگانگان به آن کاروان ها می پیوستند و ابر در جای دیگری دور از آناندر حرکت بود می گفتند: این ابر به هر که نزدیک گردد [معلوم می شود که] او فردبزرگ و ارجمندی است. و به کاروانیان می گفتند: به آن ابر بنگرید که نام مصاحبآن و رفیق، همراه، همدم و برادر او را در آن می یابید؛ [و وقتی] کاروانیان به آنابر نگاه می کردند این نوشته را بر آن می یافتند: "لا اله الاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، أیّدته بعلیّ سیّد الوصیّین، و شرفته بآله الموالین له و لعلیّ و أولیائهما و المعادین لأعدائهما" فردی آن را می خواند و به دیگری که آن را به نیکویی می نوشت تفهیم می کرد و کسی که به خوبی نمی نوشت تنها آن را می خواند.» (امام عسکری، 1409، ص 155، ش 77)

نقد و بررسی

نخست باید به این نکته اشاره گردد که سند هیچ یک از اخبار مطرح شده، معتبر و مورد وثوق نیست، به ویژه در مورد تفسیر عسکری(علیه السلام) باید توجه نمود که انتساب آن کتاب به امام(علیه السلام) قابل تأمّل است؛ زیرا:

اولا، برخی از واسطه هایی که این تفسیر را از امام(علیه السلام) نقل کرده اند ضعیف، ناشناخته و یا شناخته هایی ساختگی هستند.[5]

ثانیاً، پس از بررسی شرایط سیاسی  اجتماعی حاکم بر آن دوره، معلوم می گردد که در آن زمان امام(علیه السلام) در حصر به سر می برده و امکان دسترسی و ارتباط با آن حضرت وجود نداشته است (ر. ک: طبرسی، ج 2، ص 140 تا 151) از این رو، ادعای کسانی که می گویند خود، روایات را از امام(علیه السلام) شنیده اند و این تفسیر گردآمده از همان روایات است، ادعایی خلاف واقع است.

ثالثاً، غیر از دلایلی که ذکر شد، با توجه و تأمّل در عبارات و مضمون این خبر روشن می شود که ظاهراً چنین خبری، کلام امام (علیه السلام)نیست؛ زیرا دربردارنده مطالبی است که احتمال ساختگی بودن آن را تقویت نموده است. علاوه بر آن، در آیاتی از قرآن مجید تصریح شده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) مانند سایر انبیای بشر است و از خصایص بشری مانند دیگر انسان ها برخوردار است، مگر در نزول وحی. (کهف: 110 / فصلت: 6 / ص: 71)

به هر حال، بخشی از آنچه در زمینه وقایع سفر آمده، به داستان های تخیلی شبیه تر است تا به واقعیاتی تاریخی؛ مانند سایه گسترانیدن فرشتگان بر پیامبر و مشاهده آنها که جای تأمّل دارد و معلوم نیست چرا در تمامی طول مسیر باید پیامبر به واسطه آنان از گرمای خورشید در امان می بود و بدین ترتیب، رنج ها و سختی های سفر در آن بیابان های گرم و سوزان بر او بی اثر می گشت؟! آن هم برای کسی که در زمانی نه چندان دور باید بار گران بعثت، رسالت و هجرت را با تمام دشواری ها و مصایب آن بر دوش کشد، و مدیریت و فرماندهی جنگ هایی سخت و توان فرسا را بر عهده گیرد؛ مگر آنکه بگوییم ذکر چنین مطالبی جز از سر داستان سرایی و خیال پردازی برخی راویان نیست. همچنین اوصاف یادشده درباره فرشتگان با واقعیت وجود آنها مطابقت ندارد؛ و آیا می توان پذیرفت که هر کس قادر به دیدن فرشته باشد، آن هم با اوصافی که بیان آنها گذشت؟!

در اینجا برای تنویر اذهان به کلامی از علامه طباطبائی(رحمه الله) درباره حقیقت وجود فرشتگان و رؤیت و تمثل آنان تمسّک می جوییم: «در قرآن کریم بارها از فرشتگان سخن به میان آمده است، ولی بجز جبرئیل و میکائیل نامی از آنان برده نشده است و از دیگر فرشتگان به اوصاف آنان یاد شده است، مانند ملک الموت، کرام الکاتبین، کرام البرره، رقیب، عتید و غیر آن.

آنچه خداوند در کلام خود، از صفات و اعمال آنان یاد کرده عبارت است از اینکه آنان موجوداتی گرامی بوده که میان خداوند و جهان محسوسات، واسطه قرار گرفته اند، و هیچ حادثه بزرگ و کوچکی نیست مگر آنکه فرشتگان در آن شأنی دارند و فرشته یا فرشتگان موکلی، متناسب با جهت یا جهات آن حادثه و واقعه مأمور شده اند، و جز اجرای امر الهی در مسیر خود و یا استحکام آن امر در جای خود، دخالتی ندارند. خداوند می فرماید: "در سخن از آن پیشی نمی گیرند و فرمان الهی را به انجام می رسانند. " (انبیاء: 27). . .

فرشتگان موجوداتی هستند که وجودشان از ماده جسمانی منزه است؛ زیرا ماده همواره در معرض زوال و فساد قرار دارد و از ویژگی های آن کمال تدریجی تا نیل به غایت مورد نظر است، و چه بسا که ماده در اثر برخورد با موانع و آفاتی از رسیدن به کمال مطلوب خود بازمانده و از بین می رود.

با توجه به این مطلب، روشن می گردد که مواردی که در روایات درباره صورت و شکل و هیئت های جسمانی فرشتگان بیان شده است در واقع، تمثلات و ظهورات ملائکه برای انبیا و ائمّه مورد نظر بوده است و مقصود از آنها شکل و تصویر نیست؛ زیرا تمثل با تشکل، تفاوت دارد. تمثل فرشته به صورت انسان، یعنی او برای کسی که فرشته را می بیند به صورتی انسانی، ظاهر می شود و فرشته تنها در ظرف ادراک کسی که او را می بیند دارای شکل و صورت انسانی است، وگرنه در ذات خود و خارج از ادراک آن شخص دارای صورتی مَلکی است، بر خلاف تشکل و تصور؛ یعنی اگر به صورت انسان، متشکل و متصور شود، چه در ظرف ادراک او و چه در خارج از آن، انسانی واقعی خواهد بود.» (طباطبائی، بی تا، ج 17، ص 12)

از دیگر مواردی که در اخبار یاد شده آمده بود و انسان را به اندیشه وا می دارد این است که چگونه آن راهبان دانسته اند که در طول هزاران سال هیچ کس در زیر آن درخت ننشسته است مگر پیامبران الهی؟! و یا آنکه در خبری، راهب شهادتین می گوید و آیه ای از قرآن را تلاوت می کند و آن دیگری به وصایت علی(علیه السلام) گواهی می دهد و. . . ؟!

البته اشعار به این نکته ضروری است که دانشمندان یهود و نصارا ویژگی های پیامبر را می دانستند؛ چراکه در کتب پیشین نام و اوصاف آن حضرت بیان شده است و پیامبران پیشین به نبوت او بشارت داده بودند، ولی هیچ چیزی توسط آنان درباره وصایت و امامت علی(علیه السلام) انتشار نیافته بود. بنابراین، نقل مطالبی این چنین را باید از افزوده های راویان دانست، بهویژه آنکه ضعف برخی و ناشناخته بودن بعضی دیگر از آنان، از این موضوع حکایت دارد.

موضوع دیگری که لازم است بدان پرداخته شود این است که در بعضی از روایاتی که گذشت، از راهب مذکور نامی به میان نیامده است و در بعضی دیگر با نام نسطور و در برخی با نام ابوالمویهب از او یاد شده است، و شرح حال چندانی درباره آنان به دست نیامد؛ ولی درباره اینکه پیش از بعثت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) دانشمندانی از یهود و نصارا به ظهور آن حضرت مژده داده اند امری اجماعی و اتفاقی است و بعضی از آن پیش گویی ها در سفرهای پیامبر (صلی الله علیه وآله) به وقوع پیوسته است.

در روایات، از راهب دیگری به نام بحیرا سخن به میان آمده است که از دو شخصیت پیشین شناخته شده تر است. روایت معتبری در قرب الاسناد حمیری ذکر گردیده که به شرح ماوقع سفر پیامبر پرداخته است و راهب مورد نظر را بحیرا معرفی می کند: «حسن بن ظریف بن ناصح، از معمر، و وی از امام رضا(علیه السلام)، و او از پدر خود موسی بن جعفر(علیهما السلام) روایت کرده که فرمود: در حالی که کودکی پنج ساله بودم در نزد پدرم ابی عبداللّه (علیه السلام) بودم که گروهی از یهودیان وارد شدند و گفتند: آیا تو پسر محمّد (صلی الله علیه وآله) پیامبر این امت و حجت او بر اهل زمینی؟!

پدرم فرمود: آری.

آنان گفتند: ما در تورات یافته ایم که خداوند  تبارک و تعالی  به ابراهیم و فرزندش کتاب، حکمت و نبوت عطا فرمود، و فرمان روایی و امامت را برای آنان قرار داد؛ همچنین یافته ایم که نبوت، خلافت و وصایت به فرزندان آنان نمی رسد. پس شما را چه می شود که به آن قانون بی احترامی می کنید، حال آنکه این قانون در مورد غیر شما به ثبوت رسیده است؟! و ما شما را ناتوانان و از پای فتادگانی یافته ایم که امیدی نیست در اینکه عهد و پیمان پیامبرتان درباره شما تحقق یابد!

اشک از چشمان امام صادق(علیه السلام) روان گشت و فرمود: امانت داران الهی همواره مورد ستم قرار گرفته و از پای فتاده اند. . .

یهودیان گفتند: علم پیامبران و فرزندان آنان غیراکتسابی است و به طور تلقینی به آنان داده شده است و سزاوار است امامان، جانشینان و اوصیای آنان نیز چنین باشند. آیا آن علم به شما نیز داده شده است؟

[پدرم] امام صادق(علیه السلام) فرمود: موسی نزدیک من بیا. من نزدیک رفتم، پس دست خود را بر سینه من کشید و فرمود: خدایا به حق محمّد و آل محمّد او را با یاری خود تأیید فرما! آنگاه [به آنان] فرمود: درباره آنچه برای شما روشن گردد از او بپرسید. . .

یهودیان پرسیدند: چه معجزاتی به پیامبر شما داده شد تا شک را از دل های آنان که به سویشان فرستاده شده بود بزداید؟

پاسخ دادم: معجزات بسیاری بوده است که ان شاءاللّه آنها را بر می شمارم ؛

پس گوش فرا دارید و به خاطر سپارید و آگاه باشید. . . از آن نشانه ها این است کهپیامبر پیش از مبعث خود با گروهی از قریش به سوی شام رفتند و وقتی بابحیرای راهب روبه رو شدند در حیاط دیر او نشستند  بحیرا از کتب مقدسآگاهی داشت و در تورات خوانده بود که پیامبر از آنجا گذر می کند و زمان آن را می دانست  بحیرا آنان را به صرف غذا فراخواند، سپس خود آمد و به جستوجوی نشانه مورد نظر پرداخت ولی آن را نیافت؛ گفت: آیا فرد دیگری از کاروان شما باقی مانده است؟

گفتند: پسر یتیمی!

بحیرا برخاست تا از حال او با خبر شود، ناگهان چشمش به رسول خدا(صلی الله علیه وآله) افتاد که خوابیده بود و ابری بر وی سایه افکنده بود. بحیرا به آن گروه گفت: این یتیم را صدا کنید. او را صدا زدند.

بحیرا بر آن حضرت نظارت داشت [و می دید وقتی] پیامبر حرکت می کند ابر همچنان بر وی سایه گسترانیده است. بحیرا آن قوم را از مقام وی با خبر ساخت و از اینکه به زودی در میان آنان به پیامبری مبعوث می گردد؛ و [گفت] این از حالت و نفوذ و شأن او هویداست.

از آن پس، آن قوم، پیامبر را گرامی و بزرگ می داشتند و به او احترام می گزاردند و زمانی که از سفر بازگشتند قریش را از آن آگاه نمودند و این خبر در حضور خدیجه دختر خویلد داده شد و خدیجه ترجیح داد تا با پیامبر ازدواج کند با آنکه او سیده زنان قریش بود و هر فرد بزرگ و دلاوری که از او خواستگاری نمود او را نپذیرفت؛ ولی خود را به همسری کسی درآورد که از طریق بحیرا خبرش به او رسیده بود. (حمیری، 1413، ص 317، ش 1228)

نتیجه

خدیجه در دوران میان سالی با ثروتی که در اختیار داشت به امر بازرگانی می پرداخت. او خود برای انجام امور بازرگانی سفر نمی کرد، بلکه مردانی را به استخدام درمی آورد تا ایشان به این امر اهتمام ورزند و برای خرید و فروش کالا به بازارهای پررونق آن روزگار سفر کنند. یکی از کسانی که با درخواست خدیجه، به انجام این مهم مبادرت کرد رسول خدا(صلی الله علیه وآله) بود که دوران جوانی خود را سپری می کرد. بدین ترتیب، وی روابط شغلی و مناسبات اقتصادی خود را با خدیجه بنیان نهاد. وی یا به صورت اجیر و دریافت کارمزد معین و یا بر اساس عقد مضاربه به مشارکت در سود حاصله با خدیجه قرارداد می بست و برای داد و ستد کالا به مناطقی همچون شام، حباشه و جرش سفر می کرد.

احادیثی در زمینه مناسبات تجاری میان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) قبل از رسیدن به مقام بعثت و حضرت خدیجه وارد شده است. برخی از این روایات متضمن نقل وقایعی هستند که ظاهراً بیشتر جنبه داستان سرایی، اغراق و خیال پردازی داشته و با مضامین قرآنی و مبانی دینی سازگاری ندارند. در مجموع، آنچه مسلم است اینکه حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) با سرمایه های حضرت خدیجه به تجارت مشغول بوده و در طی سفرهای تجارتی آن حضرت، وقایعی رخ می داد که نشان از شأن و منزلت والای او داشت و بدین وسیله، راهبی نشانه های نبوت را در او یافت و به بعثت و ظهور او مژده داد.

منابع

* قرآن کریم.

1- ابن اسحاق مدنی، محمّد؛ السیر و المغازی؛ تحقیق: دکتر سهیل زکار؛ لبنان: دارالفکر، 1398 ق.

2- حموی رومی بغدادی، ابی عبداللّه یاقوت بن عبداللّه؛ معجم البلدان؛ بیروت  لبنان: داراحیاء التراث العربی، 1399 ق.

3- حمیری بغدادی، ابی عباس عبداللّه؛ قرب الاسناد؛ تحقیق و نشر: مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث؛ قم: چاپ مهر، 1413 ق.

4- خویی، ابوالقاسم؛ معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة؛ چاپ پنجم، [بی جا]، مرکز نشر الثقافة الاسلامیه، 1413 ق.

5- دولابی، محمّد بن احمد بن حماد انصاری رازی؛ الذریة الطاهره؛ قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1407 ق.

6- راوندی، قطب الدین؛ الخرائج و الجرائح؛ تحقیق و نشر: مؤسسة الامام المهدی(علیه السلام)، [بی جا]، [بی نا]، [بی تا].

7- صدوق، ابی جعفر محمّد بن علی بن حسین؛ کمال الدین و تمام النعمة؛ تصحیح و تعلیق: علی اکبر غفاری؛ قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1405 ق.

8- طباطبائی، محمّد حسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ قم: منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة، [بی تا].

9- طبرسی، فضل بن حسن؛ اعلام الوری باعلام الهدی ؛ تحقیق و نشر: مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث؛ قم: مطبعة ستاره، 1417.

10- طبری، ابی جعفر محمّد بن جریر ؛ تاریخ الامم والملوک؛ بیروت  لبنان: مؤسسة الاعلمی، [بی تا].

11- عسکری(علیه السلام)، ابی محمّد حسن بن علی؛ التفسیر؛ تحقیق و نشر: مدرسة الامام المهدی(علیه السلام)؛ قم: چاپ مهر، 1409 ق.

12- مازندرانی، ابی عبداللّه محمّد بن علی بن شهر آشوب؛ مناقب آل ابی طالب؛ تصحیح، شرح و مقابله: لجنة من اساتذ. النجف الاشرف، نجف: [بی نا]، 1376 ق.

13- نیشابوری، ابی عبداللّه حاکم؛ المستدرک علی الصحیحین؛ بیروت  لبنان: دارالمعرفة، 1406 ق.

14- واقدی، محمّد بن سعد؛ طبقات کبری؛ بیروت: دارصادر، [بی تا].

15- یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح الکاتب العباسی ؛ تاریخ یعقوبی؛ قم: مؤسسة نشر فرهنگ اهل البیت (علیهم السلام)، [بی تا].

پی نوشت ها

[1] حُباشه بازاری از بازارهای عرب در زمان جاهلیت بوده است. ( حموی، 1399، ج 1، ص 11)

[2] تهامه نام صحرایی در منطقه یمامه است. (همان، ج 2، ص 63)

[3] جرش نام شهری در یمن بوده که از سمت مکه جزء آبادی های یمن به شمار می آمده است. (حموی، 1399، ج 2، ص 136)

[4] ظهران دره ای در نزدیکی مکه است و در کنار آن روستایی به نام مرّ قرار دارد. (حموی، 1399، ج 4، ص 63)

[5] در مقدمه این تفسیر دو طریق ذکر شده است که بیانگر آن است که نقل روایات مذکور به یکی از آن دو طریق بوده است. در طریق اول، راویانی همچون ابوالفضل شاذان بن جبرئیل بن اسماعیل قمی و محمّد بن احمد دوریستی قرار دارند که مورد توثیق یا تضعیف رجال شناسان قرار نگرفته اند و از راویان مهمل به شمار می آیند؛ و محمّد بن شراهتک حسنی جرجانی و ابوجعفر مهتدی بن حارث حسینی از جمله راویان ناشناخته اند. دیگر از افراد این طریق، ابوالحسن محمّد بن قاسم استرآبادی خطیب است که ابن غضائری او را ضعیف و کذاب دانسته و این نکته را یادآور می شود که او در این تفسیر، احادیث جعلی و منکری را از سهل بن دیباجی و او به نقل از پدرش روایت کرده است. (خویی، 1413، ج 18، ص 161، ش 11613) افزون بر آنچه گذشت، انقطاع سند نیز دلیل دیگری بر ضعف آن است ؛ یعنی واسطه هایی که میان محمّد بن قاسم استرآبادی و امام حسن عسکری (علیه السلام) قرار دارند مشخص نشده اند. در طریق دوم، علاوه بر برخی اشکالات طریق اول، راویان ناشناخته دیگری همچون محمّد بن علی بن محمّد بن جعفر دقّاق، ابویعقوب یوسف بن محمّد بن زیاد و ابوالحسن علی بن محمّد سیار وجود دارد. بنابراین، از آنچه گذشت نتیجه می شود که اساساً انتساب تفسیر یاد شده به امام عسکری(علیه السلام)صحیح نیست.

منبع : مباحث بانوان شیعه » پاییز و زمستان 1386 - شماره 13 و 14

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.