بر ستیغ ایمان (شهادت سیدمجتبی نواب صفوی)

سرود شکفتن

آفتاب در پشت ابرهای سیاه ستم، آخرین نفس های خود را می کشید و نور اندکی به زمین می رسید. در سال 1303 ش، در خانواده ای روحانی، فرزندی به دنیا آمد که نامش را مجتبی نهادند. مادر وی، زنی پاک دامن و مؤمن از خانواده ای اصیل و بزرگ بود. پدرش نیز سیدجواد میرلوحی، مردی فاضل و روحانی بود که با ظلم و ستم مبارزه ای پی گیر داشت. سیدجواد، به اقدامات مختلف دولت در متحد کردن لباس ها و کشف حجاب اجباری زنان اعتراض کرد. در پی این اعتراض، وی را ناگزیر کردند لباس روحانیت را از تن درآورد. پس از آن، سیدجواد با عنوان وکیل در دادگستری مشغول به کار شد. وی در دادگستری نیز به دلیل اعتراض به سیاست های نادرست علی اکبر داور، وزیر عدلیه، روانه زندان گردید و پس از سه سال، همانجا با وضع مشکوکی جان سپرد.

نخستین تجربه سیاسی

سیدمجتبی نواب صفوی، در هر فرصت مناسبی که پیدا می کرد برای دانش آموزان از اسلام و تعلیمات اسلامی می گفت. تا آنکه در تاریخ 17 آذرماه 1321 سیدمجتبی هجده ساله، مبارزات سیاسی خود را آغاز کرد. سید وارد مدرسه شد و روی یک صندلی چوبی ایستاد و طی یک سخنرانی پرشور به دانش آموزان گفت: «برادران! ما در مقطعی از تاریخ وطنمان قرار گرفته ایم که در برابر آینده مسئولیم. هجوم اجانب به خصوص فرهنگ غربی، همه بنیادهای مذهبی ما را تهدید می کند و انسان عصر ما را به صورت برده درمی آورد. در گذشته اقتصاد ما و اکنون شخصیت ما را می کوبند... بهتر اینکه ما حرکت کنیم و برویم جلو مجلس و خواسته هایمان را به دولت بگوییم تا تکلیفمان را معیّن بکنند». سخنان سید موجب شد تظاهرات وسیعی از سوی دانش آموزان بر ضد دولت برپا شود، ولی با مداخله پلیس به درگیری انجامید و نواب نیز تحت تعقیب قرار گرفت.

ورود ممنوع

نواب صفوی پس از پایان تحصیلاتش در شرکت نفت استخدام شد و مدتی بعد به آبادان انتقال یافت. روح مبارزه هیچ گاه به وی اجازه سکوت نمی داد. از آنچه درباره تحقیر ملت مسلمان ایران و به بازی گرفتن جان و مال آنان می دید، همواره در دل رنجی جانکاه داشت. سید شب ها جلساتی برای کارکنان برگزار و آنان را با وظایف دینی و اجتماعی خود آگاه می کرد. او می گفت: «نفت از آنِ ملت ایران است و خارجی ها آمده اند تا ما را زیر سلطه خود درآورند و قسمت هایی از آبادان را در اختیار گرفته و اجازه ورود به ما نمی دهند.... این چیست که در چند جای شهر نوشته اند: «ورود ایرانی و سگ ممنوع». خارجی ها ایرانیان را در ردیف سگ قرار داده اند، در حالی که آنها مستخدم ما هستند».

خطر کسروی

پس از خروج رضاخان در شهریور 1320، دیکتاتوری به پایان رسید و نظام نوپا به دلیل شرایط موجود، قدرت اجرایی نداشت. با ایجاد فضای آزاد سیاسی در کشور، احزاب جدیدی شکل گرفت و هر حزب از یکی از قدرت های خارجی دستور می گرفت؛ عده ای با آمریکا، دسته ای با روسیه، و برخی نیز با انگلستان سر و سِرّ داشتند. در چنین شرایطِ اجتماعیِ خاص، سید احمد کسروی، به عنوان نماد تفکر مجموعه این احزاب شناخته شده بود. در اوضاع بحرانی که مردم قصد بازگشت به فرهنگ و شخصیت واقعی خود را داشتند، ناگهان با کتاب های انحرافی و قلم مسموم کسروی روبه رو شدند. کسروی، پاک دینی را جانشین اسلام می شمرد؛ از این رو، گروه فدائیان اسلام، این عامل گمراهی را از سر راه برداشتند.

سادات مبارز

بزرگداشت فرزندان فاطمه علیهاالسلام ، درسی بود که نواب صفوی از علامه امینی آموخت؛ راهی که خشنودی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را به همراه داشت و نواب احیاگر این آیین در ایران شد. سیدمجتبی از همان روزهای نخست طلبگی، در این مسئله بسیار تأمل کرد که چون سادات، مادری مانند فاطمه زهرا علیهاالسلام و پدری چون فاتح خیبر دارند، اظهار علاقه و محبت به آنان واجب است. او در آغاز ورود به حوزه، با این فرهنگ آشنا شد و به همین دلیل یارانی را برای اجرای هدف الهی خود برگزید که همگی از فرزندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بودند؛ سید عبدالحسین واحدی، سید محمد واحدی، سید حسین امامی، سید هاشم حسینی، سید هادی میرلوحی (برادر نواب) و سیدمحمدعلی لواسانی.

شکل گیری جمعیت فداییان اسلام

نواب صفوی معتقد بود که باید به مقابله با حرکت های الحادی پرداخت و چنین مقابله ای، نیازمند ایجاد تشکیلات منسجم نظامی ـ سیاسی در قالب آموزش های اسلامی بود. این تشکیلات باید از عناصری زُبده و دارای روحیه ایثار، شهامت و شجاعت تشکیل می شد. با این اندیشه، نواب صفوی در سال 1324 این مجموعه را بنیان نهاد تا از این راه، به سازمان دهی نیروهای جوان بپردازد. وی با صدور اعلامیه ای، موجودیت این جمعیت را با عنوان «جمعیت فداییان اسلام» اعلام کرد.

فداییان اسلام

نواب صفوی به این دلیل نام گروه خود را «فداییان اسلام» گذاشت که یقین داشت در راه مبارزه بزرگی که در پیش دارد، همه گونه فداکاری لازم است؛ گرچه به فدا شدن جمعی بینجامد. او در مورد انتخاب عنوان "فداییان اسلام" برای تشکیلات سیاسی اش می گوید: «حضرت سید الشهدا علیهاالسلام را در خواب دیدم که بازوبندی بر بازویم بست که روی آن نوشته شده بود: فداییان اسلام. من هم از این جهت نام فداییان اسلام را بر این تشکل اسلامی نهادم».

نواب، جامعه و حکومت اسلامی

سیدمجتبی نواب صفوی با انتشار کتابی تحت عنوان جامعه و حکومت اسلامی یا اعلامیه فداییان اسلام، به تبیین دیدگاه ها و برنامه های پیشنهادی حکومت اسلامی همت گماشت. او در این کتاب ضمن بررسی مفاسد موجود در جامعه به نمایاندن راه های اصلاح عموم طبقات اجتماعی پرداخت. نواب افزون بر تقاضای اصلاحات در سطح روحانیت و مرجعیت، خواستار دگرگونی در وزارت خانه های فرهنگ، دادگستری، کشور، دارایی و دستگاه های دولتی آن زمان شد و آن گاه از چگونگی مجلس شورا و کیفیت انتخابات صحیح مجلس اسلامی بحث کرد. در اداره کشور، نواب صفوی به قوه قضائیه اهمیت زیادی داده و معتقد بود امنیت برای افراد در جامعه، تنها در سایه قوه قضائیه به وجود می آید؛ ضمن آنکه قوه قضائیه، باید از استنباط، فقاهت و اجتهاد تهی نباشد.

اقدامات فداییان اسلام

نخستین اقدام جدّی فداییان اسلام، در روز بیستم اسفند 1324 با کشتن احمد کسروی آغاز شد. آنها کسروی را در حالی که در اتاق بازپرس وزارت دادگستری مشغول بیان توضیحاتی بود، با ضربات گلوله از پای درآوردند. در پی این اقدام، نواب صفوی برای مدتی ایران را ترک کرد و پس از مدتی دوباره به کشور بازگشت.

دومین اقدام فداییان اسلام، با ترور عبدالحسین هژیر وزیر دربار شاهنشاهی در روز جمعه سیزدهم آبان 1328 تحقق یافت. یک سال و چهار ماه بعد، یعنی در تاریخ چهاردهم اسفند 1329، سومین اقدام آنان با اعدام رزم آرا، نخست وزیر وقت صورت پذیرفت.

تفکر نواب

اهمیت تاریخی تفکر و اندیشه نواب صفوی، در تأثیری است که او و سازمانش بر ویژگی اسلام گرایی انقلاب ایران و گسترش آن گذاشته اند. برخی از شخصیت های پرنفوذ جمهوری اسلامی و تعدادی از سازمان های سیاسی مهم اسلامی، نظیر هیئت های مؤتلفه اسلامی، ریشه های عمیقی در فداییان اسلام دارند. البته نکته مهم تر اینکه نواب صفوی و سازمان او، با طرح و تنظیم برنامه مفصل یک آرمان شهر اسلامی، دیدگاه، گفتمان و لحن فرهنگی خاصی برای جنبش اجتماعی مردمی بنا نهادند که سرانجام به وقوع انقلاب اسلامی ایران انجامید.

حکومت اسلام

برخی از برنامه های اصلاحی نواب برای حکومت چنین بود:

1. مهم ترین اصلاح باید از وزارت فرهنگ (دبستان، دبیرستان و دانشگاه) آغاز شود. علت اینکه آموزش در ایران بوعلی، زکریا و صنعتگر تربیت نمی کند، به دلیل حاکمیت رجال جنایت پیشه بر آن است. لذا باید کادر آموزش و پرورش عالی، از عالمان و متخصصان مسلمان باشد.

2. نظام مالیاتی باید بر مبنای احکام اسلام و از طریق تبلیغ صورت گیرد نه نظام ظالمانه و زور.

3. اصلاح وزارت دادگستری در دو جهت باید صورت پذیرد:

الف) انقلاب در قوانین، یعنی تبدیل کلیه قوانین به قوانین مدنی، حقوقی و جزایی اسلام.

ب) تربیت فقها برای قضاوت.

4. اصلاح قانون انتخابات، به طوری که اصل انتخابات آزاد باشد و نمایندگانی از مسلمان های پاک انتخاب شوند. کلیه قوانین خلاف اسلام لغو و دوباره قانون نظارت علمای طراز اول اجرا شود.

و اکنون می بینیم با شکل گیری انقلاب اسلامی، بسیاری از ایده های آن شهید بزرگ به بار نشسته است.

کیان شیعه

در سال 1327، پهلوی دوم برای اضافه کردن مفاد تازه ای به قانون اساسی، از جمله اختیار شاه برای انحلال مجلس، دادن فرماندهی کل قوا به شاه، تأسیس مجلس سنا و لغو رسمیت مذهب شیعه، دستور به تأسیس مجلس مؤسسان داد. با وجود خفقان شدید، فداییان اسلام اعلامیه ای بدین شرح منتشر کرد:

هوالعزیز، مصوبّات مجلس مؤسسان، در پیشگاه ملت مسلمان ایران رسمیت ندارد و ما ناظر و دیده بان اقدامات هستیم و کارگزاران را از عواقب وخیم تصمیمات شایعه برحذر می داریم.

با صدور این اعلامیه، تشکیل مجلس مؤسسان به مدت یک روز به تعویق افتاد و ماده واحده لغو رسمیت مذهب شیعه از برنامه آن مجلس حذف شد.

برخورد با بی حجابی

فداییان اسلام برای نشان دادن حساسیت خود در برابر مباحث اسلامی، تصمیم گرفتند به تحرک آشکار و مبارزه با بی حجابی دست بزنند. آنان برای آغاز کار، مسجد سلطانی را برگزیدند. فداییان با نصب پرده ای در جلوی مسجد که روی آن نوشته شده بود: «ورود زنان بی حجاب به مسجد سلطانی اکیدا ممنوع» انتظامات آن محل را به دست گرفتند. اعلامیه هایی نیز با عنوان: «آتش شهوت از بدن های عریان زنان بی عفت شعله کشیده، خانمان ایران را می سوزاند» و «نوامیس اسلام را به نام تمدن به بازار شهوت، روز و شب کشیده اند، کجاست روح غیرتی که به درد آید» منتشر شد.

رهایی فلسطین

اعلام موجودیت اسرائیل و اوج گیری جنگ اعراب و اسراییل و پخش اخبار آن در ایران، موجی از هیجان دینی را در مردم پدید آورد. آیت اللّه کاشانی، پس از مشورت با نواب صفوی، اعلام کرد برای اعتراض به کشتار بی رحمانه مردم فلسطین به دست صهیونیست ها، در مسجد تجمع خواهند کرد. پس از پایان اجتماع، مکان هایی برای نام نویسی داوطلبان جنگ با اسرائیل تعیین شد. جالب اینکه در کمترین زمان ممکن، نزدیک به پنج هزار نفر برای اعزام به فلسطین نام نویسی کردند. در این باره فداییان اسلام بیانیه ای صادر و خواستار اعزام نیرو به فلسطین شدند.

مخالفت با انتقال جنازه رضاخان به ایران

پس از مرگ رضاخان، عده ای می کوشند برای دفن جنازه او در جوار حرم مطهر حضرت علی علیه السلام امضای برخی افراد با نفوذ نجف را به دست آورند. نواب صفوی که آن زمان در نجف اشرف تحصیل می کرد، شخص امضا گیرنده را در مقابل صحن حضرت علی علیه السلام به باد کتک گرفت. در نتیجه، موضوع حمل جنازه به نجف، منتفی شده، سرانجام جنازه وی در مصر به امانت دفن شد. پس از تثبیت سلطنت محمدرضا، او تصمیم گرفت که برای افزایش وجاهت خانواده و سلطنت، جنازه پدرش را از مصر به ایران بیاورد و در مراسم باشکوهی از او تجلیل کند. در این زمینه، فداییان اسلام همه نیروهای خود را بسیج کرد تا از سوی مسلمانان، کوچک ترین احترامی به جنازه او صورت نگیرد. به این ترتیب جنازه رضاشاه در میان اعتراض گروه های مذهبی جامعه و تنفر شدید مردم، در مقبره از پیش ساخته شده شهر ری به خاک سپرده شد.

ملاقات با شاه

شهید نواب صفوی برای لغو حکم اعدام یکی از شاگردانش نزد شاه رفت. ایشان می گوید: وقتی به دربار رفتم، آقای جم، وزیر دربار به من گوشزد کرد ملاقات با اعلیحضرت عرفی دارد؛ از جمله تعظیم به وی، رعایت زمان ملاقات و...، ولی من گوشم بدهکار این حرف ها نبود. به نزد شاه که رسیدم، تعظیم نکردم، بلکه سلام دادم و سر جایم ایستادم. به ناچار شاه دستش را دراز کرد و با من دست داد و پرسید: آقای نواب صفوی چه می خوانید؟ من شنیده ام شما طلبه هستید و درس می خوانید. ما آمادگی داریم هزینه تحصیل شما را تأمین کنیم. نواب می گوید: دستم را محکم بر روی میز کوبیدم و گفتم: «من درس هستی و سیاه مشق زندگی می خوانم...، من به شما نصیحت می کنم باید از فلسطین حمایت کنید و با مردم مظلوم و فقیر باشید».

پس از پایان وقت ملاقات، شاه به وزیر دربار می گوید: «این سید مثل یک افسر که با سرباز صحبت می کند با من صحبت کرد، و اصلاً انگار نه انگار شاهی وجود دارد».

فعالیت های بین المللی نواب صفوی

نواب صفوی در شهریور ماه سال 1332، برای شرکت و سخنرانی در جلسه کنگره عظیم اسلامی، راهی بیت المقدس شد. او در آنجا با ایراد سخنرانی به زبان عربی، برای رهایی امت اسلام و سرزمین فلسطین، مسلمانان را به قیام برضد دولت های دست نشانده شان فراخواند. نواب سپس به اردن و سوریه سفر کرد و به دیدار ملک حسین، پادشاه اردن رفت و او را به پشتیبانی از آرمان فلسطین و آزاد ساختن آن از چنگال صهیونیست های غاصب تشویق کرد. سپس با تشویق علامه امینی رحمه الله به مصر رفت. اخوان المسلمین در مصر از او استقبال کردند و از او خواستند که به مناسبت شهادت دو تن از اعضای این جمعیت، در دانشگاه الازهر سخنرانی کند.

ورزش صبحگاهی

در هیئت فداییان اسلام، معمولاً سه شنبه ها دعای توسل بود و شب های جمعه، جلسات تفسیر قرآن و اسلام شناسی. زیارت عاشورا، دعای کمیل و ندبه هم که جای خود داشت. جالب اینکه تقریبا بیشتر افراد اصلی هیئت، سید بودند. نماد هیئت هم پرچم سبزی بود که با کلمات زیبای لااله الاّاللّه ، محمد رسول اللّه و علی ولی اللّه داخل یک هلال ماه آراسته شده بود. قرائت اذان با صدای بلند هنگام نماز و ورزش صبحگاهی، از جمله ویژگی هایی بود که مردم، کم کم فداییان اسلام را با آن می شناختند.

دستگیری و بازداشت

در سال 1334، زمزمه های پیوستن ایران به پیمان نظامی «سنتو» شنیده می شد. فداییان اسلام در تحلیل این پیمان گفتند که از این پس، ایران به پایگاه نظامی آمریکا در منطقه تبدیل خواهد شد؛ بنابراین، سرسختانه با آن مخالفت کردند. حسین علا، نخست وزیر وقت تصمیم گرفت ایران به طور جدّی در این پیمان شرکت کند. فداییان اسلام نیز ترور علا را پی ریزی کردند؛ ولی هنگام انجام عملیات، گلوله در تفنگ گیر کرد و علا از این مهلکه نجات یافت و ذوالقدر که مأمور انجام این عملیات بود، دستگیر شد. سپس دستور دستگیری همه اعضای رسمی و مطرح فداییان اسلام صادر شد و رهبر و اعضای فداییان اسلام به دام می افتند و از روز پانزده آذر، بازجویی از آنان آغاز شد. دادگاه پس از سه روز دادرسی، نواب صفوی، سید محمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل تهماسبی را به اعدام محکوم کرد.

روح بزرگ

یوسف حنا، خبرنگار لبنانی در کنار دیگر خبرنگاران منتظر نشسته بود. نواب در حالی که می گفت: «ما حکومت های خاورمیانه را تغییر و حکومت اسلامی تشکیل خواهیم داد» وارد سالن شد. بیشتر خبرنگاران سخنان نواب را تأیید می کردند، اما یوسف مات و مبهوت نشسته بود و سید را نگاه می کرد. نواب نزدیک رفت و پرسید: نظر تو چیست؟ یوسف گفت: متأسفم من مسیحی هستم. نواب پرسید: چرا مسیحی؟ چرا به مسلمانان نپیوستی؟ قلب یوسف به تپش درآمد. گویا تا به حال هیچ کس با این صراحت در این باره از او سؤال نکرده بود. لحظه ای سکوت کرد و همان طور که به چشم های مهربان نواب خیره شده بود، با صدایی لرزان گفت: ... استاد چه بگویم تا مسلمان شوم؟ یک روز بعد، یوسف حنا در روزنامه اش نوشت: «من بعد از ملاقات با نواب صفوی مسلمان شدم.... هنگام دیدار با او، جسم نحیفی دیدم که در ورای آن روح بزرگی نهفته بود...؛ روحی که می تواند دنیای اسلام را دگرگون کند».

شجاعت ستودنی

مرحوم علامه محمدتقی جعفری که مدتی در نجف اشرف با نواب صفوی همراه بوده است، در مورد شهامت و شجاعت بی نظیر ایشان می گوید: به پیشنهاد سیدمجتبی، پیاده از نجف برای زیارت به کربلا می رفتیم. هنوز چند کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که مردی تنومند از اعراب، خنجر به دست راهمان را بست و گفت: پول و جواهر هرچه دارید رو کنید. داشتم پول هایم را درمی آوردم که ناگهان سید با چالاکی عجیبی، خنجر عرب را گرفت و با سرعت، نوک آن را نزدیک گلوی مرد گرفت و رعدآسا فریاد زد: «با خدا باش و از خدا بترس...». چند لحظه گذشت و مرد عرب، در عین ناباوری تسلیم شد. سید خیلی آرام خنجر را کنار گرفت و رو به من گفت: برویم؟! در این فکر بودم یعنی چه که دزدی را همین طور رها کنیم، که مرد عرب پیش آمد و با سرافکندگی ما را به خیمه اش دعوت نمود! از تعجب و شگفتی دیگر نمی فهمیدم چه خبر است. فقط شنیدم که نواب فورا پذیرفت و گفت: اینها عرب هستند و به میهمان ارج می نهند، خیالت راحت باشد.

کلام و منطق قوی

نبوغ شهید نواب صفوی تنها در میدان مبارزه و ایجاد حماسه رزمی نبود؛ بلکه او از نظر منطق، بیان و استدلال هم بسیار قوی می نمود. او با داشتن ایمانی عمیق و اخلاصی کامل و نیتی پاک، چون لب به سخن می گشود، همه را تحت تأثیر قرار می داد و سخنانش چون از دل برمی خاست، بر دل می نشست و تحولی ژرف در فکر و اندیشه ها به وجود می آورد.

تقویت باورهای دینی

شهید نواب صفوی برای اعتلای کلمه حق و نمایاندن حقیقت اسلام و قرآن، از هر فرصتی بهره می برد و به تقویت باورهای دینی مردم می پرداخت. هنگامی که مرحوم کربلایی کاظم کریمی ساروقی را، که در یک لحظه با اینکه هیچ سواد خواندن و نوشتن نداشت، حافظ کل قرآن شده بود شناخت و به صورت مکرر او را آزمایش کرد، او را به تهران برد و در یک مصاحبه مطبوعاتی، جایگاه والای او و معجزه قرآن را به آگاهی عموم رساند. در نتیجه این تلاش ها، برخی از جوانان و افراد فریب خورده و منحرف، مقام معنوی و عنایات امامان معصوم را درک کرده و به حقیقت گرویدند.

شهید نواب صفوی به همراه هیئتی از علما، مرحوم کربلایی کاظم را به سفر زیارتی مشهد مقدس برد و در مسیر راه در شهرهای سمنان، دامغان، شاهرود، سبزوار و نیشابور نیز او را به مردمِ استقبال کننده معرفی کرد و اعجاز الهی را شرح داد.

عبادت و مناجات

نواب صفوی در حال نماز و در برابر پروردگار خود، بنده ای نمونه بود. فروتنی ای که این بزرگ مرد در هنگام نماز خود داشت، هر بیننده ای را به شگفتی وا می داشت. از نظر نواب، هیچ چیزی به اندازه نماز ارزش و اهمیت نداشت. او در هر حالتی و هر جایی که بود، به محض داخل شدن وقت نماز، کار خود را رها کرده، به نماز مشغول می شد. نواب برای گرفتن وضو خود را معطل نمی کرد، ولی اذان را با صدای بلند و دلنواز می گفت. نواب با آنکه جثه ای نحیف داشت، ولی بیشتر روزها را روزه می گرفت و مقیّد به خوردن سحری نبود.

عزّت نفس و آزادگی

شهید نواب صفوی از جمله افرادی است که دنیادوستی را از وجودش پاک کرده، دوستی خود را برای خدا و اولیای گرامی اش خالص گردانیده بود. به همین دلیل کسی نتوانست او را با دام های ظاهری و زرق و برق دنیوی فریب دهد.

در سال 1333، یکی از عالم نماها، صدهزار تومان وجه نقد اهدایی شاه را به نواب تقدیم داشت و گفت: شاه افزون بر این وجه، سه پیشنهاد دیگر نیز دارد: 1. در یکی از کشورهای اسلامی به عنوان سفیر ایران عمل کنید؛ 2. منزلی برای شما در نظر گرفته شود و شما در آن منزل ساکن شوید؛ 3. با همکاری شما یک حزب بزرگ اسلامی تشکیل شود و مخارج آن را دربار تأمین کند.

نواب که غیرت و شهامت را از مولایش علی علیه السلام به ارث برده بود، از این پیشنهادها آشفته شد. به همین دلیل با کمال قاطعیت به امامی گفت: «خجالت نمی کشی مرا به درگاه معاویه دعوت می کنی؟» او نیز پول ها را برداشته، به سرعت بیرون رفت.

رعایت شئون اجتماعی

شهید نواب صفوی، در هر مجلسی که وارد می شد لابه لای جمعیت می نشست و توقع نداشت در جای مخصوصی بنشیند. در کوچه و بازار به تمام کسانی که برخورد می کرد، سلام می کرد و تا وقتی که آن فرد خداحافظی نمی کرد، او نیز مؤدب می ایستاد.

پس از پایان یکی از جلسات عمومی، مردی جلو آمد، نواب را بوسید و عرض کرد سؤالی دارد. در آن هنگام، فشار جمعیت به قدری زیاد بود که بین آن مرد و شهید نواب صفوی که روبه روی یکدیگر ایستاده بودند، هیچ فاصله ای وجود نداشت. مرد در اثر ازدحام جمعیت، کفش خود را روی انگشت نواب گذاشت و آن را زخمی کرد. اما شهید نواب، بدون توجه جواب سؤال او را داد. وقتی جمعیت متفرق شدند، معلوم شد انگشت پای نواب مجروح شده و احتیاج به درمان دارد. یکی از دوستان به ایشان گفت: چرا در همان وقت چیزی نگفتید؟ ایشان فرمودند: «اگر من چیزی می گفتم، موجب خجالت آن مرد می شد و این درست نبود؛ در صورتی که تحمل این درد مختصر برای من آسان تر از تحمل شرمندگی اوست».

شوق لقاء اللّه

در آخرین ملاقات شهید نواب صفوی با خانواده اش، مادر ایشان گفت: کاش ما مُرده بودیم. کاش ما از بین می رفتیم، بعد شما خودتان را به کشتن می دادید. نواب ناراحت شد، ولی مهربانانه به مادر گفت: خانم! اجازه بدهید من دست شما را ببوسم، پای شما را ببوسم، نمی خواهم جسارتی بکنم، ولی دلم می خواهد مانند مادرهای صدر اسلام باشید. مگر نمی دانید که یک مادر چهار پسرش را در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به جنگ فرستاد و هر چهار فرزندش شهید شدند. وقتی پیامبر بازگشت، آن زن آمد و رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بوسید و گفت: ای رسول خدا! مفتخرم که چهار پسرم لایق بودند در رکاب چون تو مردی کشته شوند. از آن مادرها باشید. مرگ برای هر انسانی هست، بالاخره پیر یا جوان، انسان می میرد. تصادف می کند یا بیمار می شود. اما آن مرگی بهتر است که باعزّت باشد، مرگ باعزّت، بهتر از زندگی با ذلت است. مرگ در راه خدا، خیلی بهتر از مرگ عادی است».

غسل شهادت

نزدیک صبح جوخه اعدام در کنار میدان بزرگ پادگان به خط ایستادند. نواب و یارانش از سلول بیرون آمدند. ناگهان سید محمد واحدی فریاد زد: «اللّه اکبر، اللّه اکبر». به اشاره سرهنگ اللهیاری، پاسبانی دست بر دهان سید محمد گذاشت. سرهنگ پرسید: اگر خواسته ای دارید بگویید. سید برای غسل شهادت آب طلبید. آبی که فراهم شد سرد بود. نواب خشمگین بر سر سرهنگ بختیار فریاد زد: «اگر آب گرم نباشد، رنگ ما می پرد و تو و امثال تو فکر می کنند ترسیده ایم. اما مهم نیست. خدا آگاه است که لحظه به لحظه اشتیاق ما به شهادت بیشتر می شود» آن گاه یارانش را مورد خطاب قرار داد و گفت: «خلیلم، محمدم، مظفرم! زودتر آماده شوید. زودتر غسل شهادت کنید، امشب جده ام فاطمه زهرا علیهاالسلام منتظر ماست». پس از غسل شهادت به نماز ایستاد. افسران و درجه داران با ناباوری به آنان نگاه می کردند. دستان به قنوت رفته اش حریم آسمان مناجات بود.

سخن آخر

لحظاتی قبل از شهادت و پس از اتمام نماز، نواب بار دیگر امت جدش را چنین هدایت نمود: «شما بندگانی ضعیف در برابر خدای جهان هستید. چند روزِ دنیا به زودی می گذرد. کاری کنید که در جهان دیگر در برابر آفریدگارتان شرمنده نباشید. شما به دستور شاه ستمگر، ما را شهید می کنید، ولی طولی نمی کشد که همگی از این کردار زشت پشیمان می شوید. آن روز پشیمانی دیگر سودی ندارد. شما باید سرباز اسلام باشید و در راه دین بجنگید، نه اینکه سلاحتان را برای حفظ حکومت شاه روبه سینه عاشقان اسلام نشانه بگیرید.... ای افسران و مقامات عالی مرتبه ارتش! شما هم به جای اینکه خود را به حکومت پوسیده و فاسد شاهنشاهی بفروشید، به اسلام رو بیاورید تا در دو جهان به عزت برسید. فریب این درجه ها و مقامات ظاهری را نخورید و بدانید که قیامت بسیار نزدیک است».

مسافر سحر

سحرگاه 27 دیماه 1334، مصادف با شب شهادت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام ، لحظات عروج یکی از قهرمانان عالم تشیع، سیدمجتبی نواب صفوی و یارانش بود. او که جانش با نغمه وحی دمساز بوده، افتخار حماسه سازی در راه احیای ارزش های الهی و اعتلای پرچم حق را در نقاط مختلف جهان به نام خود ثبت کرد. نواب، آن منادی اندیشه های عاشورایی، پرچم دین باوری را در عصر سلطه ناپاکان به دوش کشید و با استقبال از مرگ سرخ و شهادت در راه خدا، نام خود را زنده ساخت و با ابدیت پیوند زد.

خطبه ای همچون زینب علیهاالسلام

پس از انجام حکم اعدام، پیکر مطهر شهید نواب صفوی و یارانش را به قبرستان مسگرآباد بردند و در آن مکان دفن کردند. عصر روز 27 دیماه 1334، همسر شهید نواب صفوی به قبرستان رفت و چند لحظه کنار قبر همسر شهیدش گریه کرد. ناگهان یکی از افسران جلو آمد و با خشونت گفت: بلند شو! این قدر گریه نکن. در این هنگام، آن شیرزن، دیگر سکوت را جایز ندانست و اجازه نداد که با شهادت نواب همه چیز فراموش شود. به همین دلیل زینب وار گفت: «آری! خاندان آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم را بنی امیه همین گونه تسلیت دادند. ای یزید، ای پسر پهلوی! چه خوب ثابت نمودی که از چه قوم و چه سلسله ای هستی. تو فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را نیمه شب به جرم دین داری می کُشی، و تصور می کنی که می توانی جابرانه و ظالمانه حکومت نمایی. هیهات! به خدا سوگند اگر تمام مردان ما را بکشی، ما زن ها حاضریم در مقابل گلوله های ناجوانمردانه شما و دشمنان اسلام بایستیم».

انتقال پیکر نواب به قم

چند سال پس از شهادت نواب صفوی، شهرداری تهران تصمیم گرفت قبرستان مسگرآباد را به پارک تبدیل کند. بنابراین، برخی از دوستان باوفای شهید نواب صفوی که قبرها را از قبل شناسایی کرده بودند، تصمیم گرفتند اجساد را به قبرستان وادی السلام قم منتقل کنند. دوستان نواب و از جمله برادر آن شهید پس از کندن قبرها، با بدن سالم نواب مواجه شدند؛ گویی همین چند لحظه پیش دفن شده بود. این افراد که در تاریکی شب اقدام به نبش قبر کرده بودند، موفق به خارج کردن اجساد نواب صفوی، سیدمحمد واحدی و مظفر علی ذوالقدر شدند، ولی نتوانستند اجساد سید عبدالحسین واحدی و خلیل تهماسبی را به قم منتقل کنند.

شهید نواب صفوی از منظر بزرگان

امام خمینی رحمه الله : «نواب بسیار اخلاص داشت».

علامه امینی رحمه الله : «نواب، ذخیره خدا برای جهان تشیع است».

مرحوم طالقانی: «فداییان اسلام یک اقدام انقلابی کردند، وکلای واقعی مردم را به مجلس فرستادند؛ اقدام انقلابی دیگر کردند، نفت ملی شد».

حضرت آیت اللّه سید صدرالدین صدر (پدر امام موسی صدر) خطاب به فداییان اسلام فرمود: «من تاکنون هر راهی را که نواب صفوی رفته، تأیید کرده ام و هم اکنون هم تأیید می کنم».

فرجام سخن

با مروری کوتاه بر زندگی نه چندان طولانی شهید نواب صفوی، این روحانی دل سوخته و غیرتمند، می توان دو درس بزرگ و کارآمد از آن گرفت:

یکی اینکه خدمت به اسلام، حتما افراد فراوان و مال و امکانات زیاد نمی خواهد، بلکه با کمترین افراد و با امکانات محدود، البته با توکل بر خدا و ائمه علیهم السلام ، می توان تحولات بزرگی انجام داد.

و دوم اینکه در راه مبارزه، انسان باید از مال و جان خود بگذرد؛ چرا که لغزیدن و ترسیدن برای هر کدام از آنها، می تواند کارهای بزرگ را بی نتیجه سازد.

مجله  گلبرگ  دی 1384، شماره 70

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.