از آق قلا تا سوته همراه با سختی های تبلیغی یک طلبه (بخش دوم)

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، جشنواره خاطره نگاری اشراق (خاطرات تبلیغ) اقدام به انتشار خاطرات منتخب ارسالی از سوی طلاب در قالب کتاب «از لس آنجلس تا پنجره فولاد» نموده که در این نوشتار، بخش دوم خاطره حجت الاسلام محمد حامی با عنوان: «از آق قلا تا سوته همراه با سختی های تبلیغی یک طلبه» را تقدیم حضور علاقمندان خواهیم کرد.

* پیرزنی که به خاطر ماندن در نفت از دنیا رفت

 روزی یکی از پیرمردهای محل به من گفت که یک خانم پیری در محله‌ی آن ها زندگی می کند که تنهاست. پیرمرد تا به حال به او کمک می کرده ولی دیگر نمی تواند به تنهایی از پس این کار بر بیاید. به خانه‌ی پیرزن که رفتم خیلی از خودم بدم آمد. گاهی آدم در وضعیتی که هست با مشکلاتی روبه رو می شود که خودش را به خودش مشغول می کند و شاید دیگر کسی را نبیند. مدتی بود که من هم به همین درد مبتلا شده بودم و راستش را بخواهید کمی از وضع مالی مان ناراحت بودم و به خدا گله می کردم . فراموش کرده بودم که مردمی هم که در کنار من زندگی می کنند با همین مشکلات درگیر هستند. همه‌ی این فکرها به ذهنم سرازیر شد و به شدت تکانی به من داد. پیرزن در اتاقی زندگی می کرد که فقط قسمتی از آن با کارتن و پتوهای کثیفی پوشیده شده بود و یک چراغ نفتی علاءالدین  برای گرم کردن اتاق داشت و معلوم بود که از این چراغ برای پخت و پز هم استفاده می شود. یک دبه آب برای آب خوردن و ...؛ به خانه که برگشتم وضعیت آن پیرزن را به خانم گفتم . مقداری از موکت های خانه را برای پوشاندن کف اتاق بردم و از آن روز به بعد قرار گذاشتم که هر شب برای غذا دادن به پیرزن به او سر بزنم. مدتی به همین منوال گذشت. یک روز که مثل همیشه برای سرزدن به او رفته بودم متوجه شدم که او در نفت غوطه ور است. من معمولاً سعی می کردم که این موارد را خودم حل کنم ولی چون پولی در بساط نبود مجبور شدم که به یکی از دوستان که ماشین داشت تلفن بزنم تا پیرزن را به بیمارستان ببریم. وقتی به گرگان رسیدیم، لباس او را عوض کردند. تمام بدن او به خاطر این که مدتی در نفت مانده بود تاول زده. بعد از چند روز او از دنیا رفت. خانم می گوید که اگر توفیقی در کارهایم داشته ام به خاطر دعاهای این پیرزن  بوده که همیشه از ته دل برای من و خانمم دعا می کرد. او درجوانی به دلیل ازدواج با یکی از ترکمن ها به آق قلا آمده بود و با فوت شوهرش چون فرزندی نداشت تنها مانده بود.

* حضور در روستای جذامیان تبعیدی رضاخان

یکی از دغدغه های اصلی من در طول دوره ای که در آق قلا بودم رسیدگی به مشکلات مالی مردم بود. نمی دانم که چه مقدار در این کار موفق بودم ولیخودم  طلبه‌ی یک لا قبا، چیزی برای بخشیدن نداشتم.  فقط آن چه باعث می شد که بهتر از یک فرد عادی بتوانم در این کار موفق بشوم احترامی بود که بقیه به این لباس می گذاشتند. مسئولین وقت کمیته امداد آق قلا از جمله‌ی این افراد بودند. آن ها بسیار سلیم النفس بودند و بعد از چند پی گیری که من انجام دادم دیدند واقعاً برای من فرقی ندارد که فرد شیعه است یا سنی و من فقط به دلیل نیاز افراد به دنبال گره گشایی از کار آن ها هستم . اتفاقاً همه‌ی مسئولین هم شیعه بودند، ولی بنا بر سیاست گذاری کمیته امداد و به دلیل اعتقادی که خود آن ها داشتند ملاک کمک به مردم نیاز آن ها بود. هرکسی نیازمندتر است در اولویت قرار دارد. به همراه مسئولین کمیته امداد به روستاهای اطراف سر می زدیم و اگر نیازی بود بر طرف می کردیم . یک بار یکی از مسئولین کمیته به من گفت  باید برویم به یک منطقه‌ی محروم. می گفت مردم آن جا تا به حال ماشین ندیده اند. فصل بهار بود . جاده ای که در آن به سمت لهوندر حرکت کردیم را جاده‌ی مرگ می گفتند. با جیپ کمیته امداد بودیم، ولی بعضی جاها مجبور بودیم که از ماشین پیاده شویم و ماشین را هل بدیم. سر بعضی از پیچ ها گاهی از ترس این که به ته دره برویم نفسمان در سینه حبس می شد. اما بالاخره رسیدیم . این جاده شش ماه از سال بسته بود وقتی که از مسئولین کمیته در مورد این روستا سؤال کردم گفتند که این افراد را رضاخان به این جا تبعید کرده است. جذامیان زمان رضاخان بودند . به روستا که وارد شدیم دیدم که افراد روستا هم شیعه و هم سنی به صورت مسالمت آمیزی با هم زندگی می کنند. نمی خواستم سنی ها فکر کنند که چون من شیعه هستم بیشتر با شیعیان رفت وآمد می کنم . به خانه ای رفتم که مرد خانه سنی و خانم خانه شیعه بود. به محض ورود شروع کردم به کار. یک گروه ده  نفری شیعه درست کردم پنج نفر مرد و پنج نفر زن. به آن ها غسل و نماز میت را آموزش دادم. باسوادترین آن ها خانمی بود که تا کلاس سوم دبستان سواد داشت. یک خانمی هم بود که به او کلانتر می گفتند و کسی جرأت نداشت روی حرف او حرفی بزند. وقتی که پیش ترکمن ها رفتم گوسفندی قربانی کردند. با بچه های ترکمن رفتم والیبال . اهالی رفته بودند بالای پشت بام که آخوند داره والیبال می کنه . فردا جوان ها آمدند دم در خانه که برویم والیبال.  وقتی داشتیم روستا را ترک می کردیم همه سنی ها آمده بودند پشت ماشین و گریه می کردند.

* مادر صادق؛ نامی آشنا برای من و خانمم

در مدت یک هفته ای که نبودم به خانم خیلی سخت گذشته بود. مخصوصاً به این خاطر که خانم من فرزند دوم مان را حامله بود و به شدت نیازمند بود که من در کنارش باشم. مادر صادق؛ نام آشنایی برای من و خانمم بود . خانم کاملی که انگار تمام وقتش را برای رسیدگی به خانم من گذاشته بود .خانم من برای او مثل دخترش بود حتی قبل از این که فرزند دوم من به دنیا بیاید برایش یک تشک و لحاف زیبا دوخت و به ما هدیه کرد . در این یک هفته ای که من نبودم او و دخترش نگذاشته بودند که خانم من احساس تنهایی کند. صادق پسرش، نزدیک مسجد سوپری کوچکی داشت و البته شیر محله را هم تأمین می کرد. هر روز با موتوری که داشت به دم در خانه ها می رفت و برای آن ها شیر می برد. صادق علاوه بر این که مسجدی پرو پاقرصی بود، قلب لطیف و روحیه‌ی بسیار صمیمی داشت. هنوز هم وقتی او را می بینم اشک در چشمان مشکی اش حلقه می زند. وقتی به او تلفن می زنم به راحتی می توانم بغضی که در گلو دارد را از پشت گوشی تلفن حس کنم.

* سفر به مشهد برای تأمین مالی تعمیر مسجد محل  

بعداز این که شرایط عمومی محله کمی سامان گرفت؛ به فکر افتادم که سر و سامانی به مسجد بدهم . رطوبت همه‌ی مسجد را فرا گرفته بود و بعضی از قسمت های دیوار به خاطر رطوبت، پوشش جلبک و گیاهان هرزه گرفته بود . علاوه بر این ترک هایی روی دیوار های بود که به راحتی موش ها از میان آن رد می شدند . ترک ها تقریباً بر روی همه‌ی دیوارها و سقف ها قابل رؤیت بود. ساخت این مسجد به 50 سال قبل باز می گشت. حجة الاسلام گلایری که در حال حاضر در یکی از صحن های مسجد گوهرشاد  نماز می خوانند برای تبلیغ به این محل می آیند و این رفت و آمد باعث می شود که به فکر ساخت مسجدی برای این محله بیافتند. بعد از این که این اطلاعات را به دست آوردم برای پیدا کردن آقای گلایری و درخواست کمک از ایشان راهی مشهد شدم. تنها رفتم. گفتم شاید به هر دلیلی نتوانم ایشان را مجاب کنم . وقتی به مشهد رسیدم برای نماز به صحنی رفتم که ایشان نماز برگزار می کرد. بعد از تمام شدن نماز جماعت جلو رفتم و از ایشان وقت ملاقات خواستم. ایشان بدون تکلف سر صحبت را باز کرد و بعد از این که توضیحی در مورد کارهایی که در آق قلا انجام داده بودم خدمت ایشان عرض کردم موضوع  منابع کمک هایی که ایشان برای ساخت این مسجد شناسایی کرده بودند مطرح شد . من را به مؤسسه ای در تهران  معرفی کردند و قرار شد که به همراه اعضای هیأت مدیره مسجد جلسه ای در تهران برگزار کنیم.

* از کارشکنی تا قهر یکی از هیأت أمنا

البته قبلاً گفته بودم که هیأت امنای مسجد افراد مسنی بودند که در ابتدا با شیوه‌ی که من در مسجد در پیش گرفته بودم سر سازگاری نداشتند. نق می زدند و یا حتی بعضی وقت ها کارشکنی می کردند. من به هیج وجه به روی خودم نمی آوردم و همه‌ی این مسائل را به لحاظ سن و سالی که داشتند به صورتی نادیده می گرفتم . گاهی جوان ترها می خواستند که مچ گیری کنند و یا در صدد تلافی بر می آمدند  ولی من هیچ وقت نگذاشتم حریمی که بین من و آن ها بود شکسته شود. بعد از این که نوبت برگزاری انتخابات هیأت مدیره رسید من به چند نفر از جوان ها پیشنهاد دادم که عضو هیأت أمنا بشوند و آن ها هم موافقت کردند و چون همه می خواستند که ترکیب جوانتری وارد هیأت امنا بشود به جوان ها رأی دادند. این موضوع باعث شد که یکی دو نفر از پیر مردها رأی نیاورند و به همین دلیل گله مند شوند. بعد از یکی دو روز دیدم که آن ها به مسجد نمی آیند. سراغ آنها را گرفتم. متوجه شدم که آنها قهر کرده اند باید این موضوع را از دل آن ها در می آوردم. از مدت ها قبل باب شده بود که اگر کسی به نماز نمی آمد چند نفر از اهالی و امام جماعت برای پرسیدن حال او به منزلش می رفتند.با دو سه نفر رفتیم به منزل .... اتفاقاً یکی از بچه ها که برای روشن کردن بلندگوی مسجد برای نماز صبح مسئول شده بود آن روز خوابش برده بود و اذان پخش نشده بود. من هم همین موضوع را بهانه کردم و گفتم از وقتی شما نمی آیید اذان پخش نمی شود و خلاصه با پا درمیانی بقیه از دل پیرمرد درآوردیم.

اما برگردم به موضوع ساخت مسجد. بعد از این که هیأت أمنا متوجه شدند که کار تا اینجا پیش رفته خیلی خوشحال شدند و قرار شد که برای جلسه ای به تهران برویم . بعد از این که به تهران رفتیم و گزارشی از وضعیت مسجد دادیم مسئولین مؤسسه شرایطی را برای کمک به ساخت مسجد پیشنهاد داد و ما هم قبول کردیم و قرار شد که برای بازدید مکان به آن جا بیایند. چون هیچ کدام از ما تلفن نداشتیم در روزی که آن ها از تهران می آمدند تأخیری پیش آمده بود و چون نمی توانستند به ما خبر دهند ما تا شب منتظر ماندیم . بعضی گفتند که شاید آن ها نیمه شب برسند و ندانند که باید به کجا مراجعه کنند . یک نفر از جوان ها پیشنهاد داد که در پارک نزدیک مسجد چادر بزنیم و منتظر بمانیم . آن شب تا صبح نخوابیدیم ولی خاطره‌ی بیسیار خوشی از همنشینی با اهل مسجد برایمان باقی ماند.

* کلنگی که با نام خدا به دیوار مسجد کوبیده شد

بالاخره بعد از مراجعت آن هیأت قرار شد که مسجد خراب شود ولی باز هم مردم دلشان نمی آمد که خانه‌ی خدا را خراب کنند . من هم کلنگی به دست گرفتم و با نام خدا دیواری را کلنگ زدم و دعا کردم که ان شاء الله هر چه زودتر ساخت مسجد تمام شود.

ساختن مسجد ادامه پیدا کرد ولی متأسفانه من مجبور شدم که آق قلا را ترک کنم و در موقع تکمیل شدن مسجد در آق قلا نبودم . اما ماجرای رفتنم از آق قلا چگونه بود.

گفته بودم که در سازمان تبلیغات کار می کردم و برگزاری کلاس های قرآن در آق قلا با استقبال مردم روبه رو شده بود ولی نمی دانستم که همین موضوع می تواند برای من مشکل شود . البته در ظاهر. بعد از مدتی که کلاس های سازمان رو به راه می شود . سازمان تبلیغات به فکر می افتد که برای دفتری که در آق قلا دارد مسئولی انتخاب کند. از طرف دیگر چون من با آن مجموعه کار کرده بودم از من خواستند که مسئولیت آن جا را قبول کنم ، من هم خیلی راحت به آن ها گفتم که من دوست دارم کار آخوندی خودم را بکنم و از مدیریت و این جور چیزها سر در نمی آورم. با خودم فکر می کردم که آن ها هم از این حرف من خوششان می آید و می گویند چه طلبه‌ی خوبی . اجازه بدهیم  به همان کاری که بلد است مشغول باشد. البته من از نظر اداری در واقع از طرف حوزه‌ی علمیه قم و به عنوان طرح هجرت آمده بودم و به همین دلیل هم نمی خواستم پست سازمانی بگیرم . یعنی در واقع توجیهی نداشتم. ولی همه چیز به شدت منفی تلقی شده بود و شاید برای مسئولین  یک جور دهن کجی. طوری با من برخورد شد که نفهمیدم از کجا خورده ام. به سرعت به من اعلام شد که باید آق قلا را ترک کنم و به محل دیگری برای تبلیغ بروم.

باور این موضوع برایم سخت بود ولی فهمیدم که دیگر نمی شود کاری کرد. حتی مردم به من گفتند که می خواهند طوماری بنویسند و به قم بفرستند؛ ولی من مخالفت کردم. در هر صورت آن ها طومار نوشتند و به قم فرستادند و حتی با مسئولین سازمان گرگان هم حرف زدند؛ ولی فایده ای نکرد. من برای مهاجرت به شهر دیگری آماده بودم . معاونت تبلیغ حوزه علمیه تصمیم گرفت که من را به سوته در استان مازندران بفرستند.

* خداحافظی اهالی با چشمانی گریان و حضور در سوته مازندران

صبح روز حرکت، مردم توی خونه‌ی ما جمع شده بودند. خانم ها گریه می کردند ، خانم من هم گریه می کرد.خیلی از خانم های ترکمن برای خداحافظی آمده بودند و کارهای بافتنی شان را آورده بودند که به خانم هدیه بدهند. خیلی برایمان سخت بود ولی باید می رفتیم . ما و دو تا از خانم های همسایه که برای کمک همراه ما آمدند با سواری حرکت کردیم و دو سه نفر از جوان ها  پشت خاور سوار شدند و با ما به سوته آمدند.

من چون طعم مشکلات را در خانه های آق قلا چشیده بودم، چند روز زودتر به سوته آمدم و خانه ای پیدا کردم. منزل زیبایی بود، مخصوصاً این که در حیاطش چند درخت پرتقال داشت و بوی پرتقال حیاط خانه را پر کرده بود.

اثاثیه را که پیدا کردیم ، خانم اشکالی کرد که در عالم طلبگی می گوییم فنی . نمی شد جوابی داد . مثل این که با همه پیش بینی هایی که کرده بودم باز هم در انتخاب خانه اشتباه کرده بودم . شاید هم همان چند تا درخت پرتقال هوش را از سر من پرانده بود. این خانه به سبک خانه های قدیمی بود که چند اتاق مجزا دورتادور حیاط دارد و سرویس بهداشتی هم در حیاط  است .گفته بودم که به  تازگی ما دختر دار شده بودیم و خانم می گفت با وجود این دختر کوچک و با این هوای سرد چطوری باید او را بشورم.از آن مهم تر این که چون فقط یک بخاری داشتیم گرم کردن بیش از یک اتاق برای ما ممکن نبود. وسایل را پیاده کرده بودیم و لی همان طور که بسته بودیم  گذاشتیم ، تا دوباره دنبال خانه‌ی دیگری بگردیم.

نزدیک ماه رمضان بودیم و زمان مناسب برای عروسی . اتفاقاً همان شب که رسیدیم میهمان یکی از روستائیان شدیم که عروسی داشت. خیلی شام لذیذی بود مخصوصا برای من که آماده کردن غذا در آن شرایط برایم ممکن نبود. اما  ورود ما به روستا حداقل برای اهالی روستا خیلی با خاطره‌ی خوشی همراه نبود. یکی از جوان هایی که همراه ما آمده بود بدون این که عمدی داشته باشند از درخت های پرتقال که شاخه اش به کوچه آمده بود یکی دو تا پرتقال چیده بود و اهالی فکر کرده بودند که او بچه‌ی من است . در روستا چو افتاده بود که بچه‌ی حاج آقا  رفته سراغ درخت های پرتقال. بگذریم.

* عبور صبحگانی از کنار سگ ها با چوبی بر دست

ده دوازده روزی در همان خانه ماندیم تا این که بالاخره خانه ای پیدا شد . البته این خانه درست در ابتدای روستا بود و بعد ها که علی را برای مدرسه ثبت نام کردیم متوجه شدیم که علی باید مسافت زیادی را پیاده تا مدرسه برود. حالا مجبور بودم که پیاده همراش بروم. البته محل منزل برای خود من هم مشکل ساز بود. برای نماز باید به مسجدی می رفتم که وسط روستا  قرار داشت . در طول روز و یا نماز مغرب مشکلی نبود ولی برای نماز صبح باید از کنار کشتزارهایی رد می شدم که محل عبور سگ ها هم بود. مجبور بودم با خودم یک چوب بردارم . البته مشکل دیگری هم بود. این خانه بر خلاف خانه های دیگر روستا گازکشی نداشت و ما باید دوباره بخاری نفتی راه می انداختیم.

از مشکلات خانه کمی فارغ شدم و پی گیر برنامه‌ی ماه رمضان شدم. دیدم که ، به به ! اهالی برای ماه مبارک روحانی دعوت کرده اند . این به معنی این بود که باید خودم به فکر جایی برای تبلیغ باشم . ته دلم ناراحت بودم ولی خودم را این طوری دلداری دادم که مردم نمی توانسته اند ماه مبارک را معطل من بمانند که آیا می روم یا نمی روم. شاید هم رسم مردم این است که در ماه های خاص روحانی از جای دیگری دعوت کنند.

بالاخره راه افتادم رفتم به دنبال محل دیگری برای تبلیغ . از روستاهای اطراف خودمان شروع کردم و اقبال من بلند بود چون اولین روستا که درست در کنار ما بود به روحانی احتیاج داشتند و این طوری بود که برای تبلیغ لازم نبود مسافت زیادی را بروم. یکی از پیرمردهای روستا مسئول هماهنگی های لازم با روحانی بود. وقتی پیش او رفتم دفتری را به من داد و گفت که من سواد زیادی ندارم و این مطالبی که را می بینی پول داده ام به یکی از جوان ها تا از صحبت های روحانی ماه مبارک نت برداری کند. این سخنرانی ها را ببین که موضوع صحبت هایت تکراری نباشد. من را بگو حسابی گرخیدم . شروع کردم به ورق زدن . از ده سال پیش تا به حال سخنرانی ها یادداشت برداری شده بود. برای خودم یادداشت برداشتم . معلوم بود که در این روستاها برخلاف آق قلا مردم در مسجد داری و برگزاری مراسم ها خیلی مقیدند و این ، کار من را خیلی مشکل تر می کرد. چند روزی مانده بود به ماه مبارک.همه‌ی کارها را تعطیل کردم و شروع کردم به مطالعه .

ماه مبارک رمضان در عین حال که به روستای همسایه می رفتم ولی از بچه های روستای خودمان هم غافل نبودم. چون تجربه جمع کردن بچه را داشتم به بچه ها گفتم که بعد از افطار قرار بگذارند برای فوتبال و خودم هم با لباس ورزشی سر زمین آماده بودم . بچه های روستا تا به حال ندیده بودند که روحانی برای فوتبال  لباسش را در بیاورد. بچه ها مثل همه جا پاک و بی آلایش و با قلب هایی خالی از هرنوع کینه و نفرت و هزار جور چیزهای دیگر بهترین محل برای کاشتن بذرمحبت و ارتباط با خدا هستند و جوان های سوته و روستاهای اطراف خیلی بیشتر از جاهای دیگر این خصوصیت را داشتند. بعد از مدتی متوجه شدم که اهالی روستا تمامی ایام مناسبتی را مراسم دارند. راستش خود من دل خوشی از این موضوع نداشتم و گاهی  حتی من هم خسته می شدم . البته کاری به درستی یا اشتباه بودن آن ندارم ولی این نشان می داد که مردم این جا دارای ریشه های عمیق دینی هستند.

* نیمه های شب و بلند شدن صدای زنگ خانه

یک شب دیر وقت بود زنگ خانه‌ی ما را زدند و من نگران از این که چه اتفاقی افتاده رفتم دم در. جوانی بود که تنها آمده بود تا من را ببیند. با پدرو مادرش اختلاف داشتند و چون با آن ها قهر کرده بود و از خانه زده بود بیرون آمده بود خانه‌ی ما. به او تعارف کردم که بیاید داخل . از طرفی می دانستم که جای مناسبی برای خواب نداریم . مانده بودم که چکار کنم . به جوان گفتم که کمی صبر کند و به داخل رفتم .به خانمم که گفتم او رخت خوابش را برداشت و گفت من توی آشپزخانه می خوابم و شما با این جوان بروید داخل اتاق . رفتم و آن جوان را آوردم داخل. اما از طرف دیگر نگران پدر و مادرش بودم . بالاخره با اصرار زیاد تلفن منزل آن هارا گرفتم و به مادرش گفتم که نگران نباشد.

بعد به جوان ها گفتم که می خوام اون ها را ببرم ییلاق؛ رامسر. یعنی همان محل پدری. به اون ها گفتم من همه‌ی مخارج را می دم . با سپاه هم هماهنگ کردم و یک مینی بوس گرفتم .فقط شرطم این بود که بچه ها را من انتخاب کنم. مسجدی ها می خواستند فقط بچه حزب اللهی ها را انتخاب کنند. ولی من یک لیست دادم و ده تا از بچه های بسیج و ده تا از لات و لوط های محل را نوشتم. وقتی برگشتیم  تعداد جوان هایی که می آمدند مسجد ده برابر شد . طوری شده بود که وقتی یک نفر می اومد مسجد تعجب می کرد . بعد از نمازعادت داشتم که بنشینم تا اگر کسی با من کاری دارد حرفش را بزند. جوان ها می اومدند دور من جمع می شدند.من می گذاشتم هر چه می خواند بگویند. آزادشون گذاشته بودم. بعد از مدتی این جوان ها یک هیأتی تشکیل دادند. بعضی از مسن تر های محل به من اعتراض کردند که تو به این ها پرو بال دادی و حالا این ها رفته اند یک هیأت دیگه تشکیل داده اند. من هم هیچی نگفتم . بعد از مدتی به جوان ها گفتم ببینید ما دو تا هیأت بزرگسال داریم . شما را توی هیأت حضرت امام حسین راه نمی دهند اشکال نداره شما برید و هیأت حضرت ابوالفضل را فعال کنید. این هیأت ثبت شده است و با شما هم مشکلی ندارند. جوان ها هم رفتند و آن هیأت را فعال کردند و الآن هم این هیأت فعال است. مدت هاست از این محل رفته ام ولی بچه ها هر جا که من را می بینند اگه با ماشین باشند تا من را به مقصد نرسانند دست بردار نیستند.

یادم رفت که بگویم . ماه مبارک رمضان که به روستای همسایه رفتم با آقای عیوضی آشنا شدم. ایشون ما را دعوت کرد به خانه‌ی پدری شون . ماه مبارک رمضان به خانه‌ی پدری اش در روستا می آمد. بعد هم ما او را دعوت کردیم . این طوری شد که ارتباط خانوادگی ما شکل گرفت. البته اول نمی دانستم که وضع مالی خوبی دارد ولی خیلی به هوش بالایی احتیاج نبود که این موضوع را بفهمی چون وقتی آمد منزل ما یک ماشین شاسی بلند سوار بود که من اسمش را بلد نیستم . من هیچ وقت نگذاشتم که با من در مورد مسائل مالی حرفی بزند و با خودم عهد کردم که هیچ وقت مشکل مالی هم اگر دارم با او مطرح نکنم. همان شبی که آمدند خانه‌ی ما بحث کار قرآنی شد و چون من از ابتدای کار تبلیغی یعنی قبل از طرح هجرت به معلمی قرآن علاقه داشتم و بعد هم در آق قلا کانون قرآن راه انداخته بودم خیلی استقبال کردم و قول دادم اگر ایشان مکانی برای کار آماده کنه من این مرکز را اداره می کنم. خلاصه در شهر فریدونکنار در کنار ساحل منزلی را اجاره کردیم . با خانم رفتیم و آن جا را تمیز کردیم . یک نقاشی درست و حسابی هم لازم داشت خلاصه کارها که روبه راه شد و مرکز را راه انداختیم . چون از مربیان خانم استفاده می کردیم خانم باید آنجا را اداره می کرد . برای همین از فکر کار در آموزش و پرورش آمد بیرون و هر روز صبح از سوته می آمد به شهر و بر می گشت و من گاهی در خانه مشغول بچه داری می شدم. یاد ایامی افتادم که در آق قلا زندگی خیلی سختی داشتیم تصمیم گرفتم که یک خانه‌ی عالم برای روستا درست کنم.به اهالی روستا اعلام کردم . همه‌ی پولی که جمع شد پانصد هزارتومان بود که حتی آن موقع اصلاً پولی به حساب نمی آمد. برای ادامه کار تصمیم گرفتم که بروم سراغ ادارات و ارگان هایی مثل بسیج و سپاه و کمیته امداد و به تدریج از آن ها کمک گرفتم.این خانه را تمام کردم . اما قسمت نبود که در این منزل ساکن شویم.

* تردید در تشکر یا کشیدن فریاد

در مدتی که در خانه‌ی ابتدای روستا بودیم یک روز صبح دیدم در خانه را می زنند . هوا مه آلود بود. ما طبقه بالا بودیم و باید می آمدیم پایین. چون سرویس پله در هوای باز بود معمولا می فهمیدیم که چه کسی با ما کار دارد ولی مه آن قدر زیاد بود که نمی شد تشخیص بدهی که چه کسی پشت در است. وقتی در را باز کردم دیدم مردی علی را بغل کرده و می گوید موتور زده ولی طوری نشده. من یک لحظه خشکم زد. مرد وقتی دید که من مات و مبهوت دارم نگاه می کنم ادامه داد که یک موتوری بود ولی دیدم بچه طوری نشده به موتوری گفتم برو. من علی را بغل کردم و همان طور هاج و واج به مرد نگاه می کردم . آن مرد که وضع من را دید خودش در را بست  رفت . مانده بودم به این مرد چه بگویم . از او تشکر کنم و یا به خاطر این که موتور سوار را رها کرده تا برود سر او فریاد بکشم. طبیعی بود که نمی توانستم چیزی بگویم. کاری نمی شد کرد. دوباره در را بستم و آمدم داخل.

علی پسر شیطانی بود و راستش را بخواهید مردم روستا خیلی وقت ها از دست علی به من شکایت می کردند؛ اما معلوم بود که خانم، بیشتر از من تحت فشار است؛ چون بارها به من گفته بود که چون علی پسر آخوند است همه توقع دارند که اون هم آخوندی برخورد کند. یک روز برای مراسم شهدا رفته بودم به حسینیه ای که در محل داشتیم . تعداد زیادی موتور در کنار هم پارک شده بود. همین طور که داشتیم با علی وارد مجلس می شدیم یک نفر از اهالی جلو آمد تا با من حال و احوالی بکند. من به محض این که از علی غافل شدم دیدم تمام موتورها دارند به صورت دومینویی می افتند روی هم . وقتی به اولین موتور نگاه کردم دیدم کار پسرم خودم است . طبیعی بود که خیلی خجالت بکشم.

* اگه زیاد سر و صدا کنی، شما را هم می زنم!!!

 چند وقت بود که متوجه شده بودیم ، علی چشمش ضعیف شده، بردمش دکتر . عینک براش نوشت . علی هم به عینک عادت نداشت و خیلی ما را برای گذاشتن عینک اذیت می کرد. هم به خاطر عینکی شدنش و هم به خاطر این که با عینک نمی ساخت. خیلی ناراحت بودم . یک بار که داشتم می رفتم خونه . تو راه دیدم بچه ها علی را دوره کرده و عینکش را گرفته اند و دارند مسخره اش می کنند. بی درنگ رفتم و گوش همه شون را گرفتم . نصیب هر کدام یک پشت گردنی بود. بچه ها پا گذاشتند به فرار و من ناراحت از این که با بچه ها درگیر شده ام آمدم خونه. یکی دو ساعت نگذشته بود. وقت اذان بود و داشتم می رفتم مسجد. نزدیک مسجد که شدم دیدم پدر یکی از بچه ها اومده. سید هم هست. گفت چرا بچه‌ی من را زدید؟ من گفتم، داشتند بچه من را می زدند. مرد هم گفت اونها بچه هستند. شما با این هیکل، خودتون را با بچه ها مقایسه می کنید؟  یک مقداری گوش کردم . خیلی بابت ضعیف شدن چشم علی ناراحت بودم . گفتم اگه زیاد سر و صدا کنی شما را هم می زنم. گفت شما من را می زنی؟ گفتم اشکالی نداره امتحان می کنیم . حالا چند نفر هم ایستاده بودند. یکی از این ها دایی این بنده خدا بود. دایی یک دفعه رفت پشت گردن این مرد را گرفت و هلش داد و گفت تو خجالت نمی کشی؟ ایشون میهمان ماست و شروع کرد به فحش دادن. اون مرد هم اول فکر کرد که من هلش داده ام ولی وقتی دید دایی اش این کار را کرده . سرش را انداخت پایین و رفت. فرداش همین آقا با پدرش آمد دم در خونه‌ی ما و شروع کرد به معذرت خواهی که ببخشید. البته من گفتم شما هم اگر جای من بودید عصبانی می شدید . من هم که معصوم نیستیم . بالاخره اشتباه می کنم . حالا که سال ها از این قضیه گذشته من و آن پدر با هم دوست صمیمی شده ایم .

* پاقدم حاج آقا

فصل زمستان ، در ماه دی و بهمن کم کم بازار صید پرنگان مهاجر در روستا رونق می گیرد. روستای سوته از این نظر یکی از بهترین مکان ها برای صید پرندگان مهاجر است . البته صید این پرندگان هم آداب مخصوص به خودش را دارد .کشاورزان در فصل صید تورهای بلندی را در زمین های زراعی خودشان نصب می کنند تا پرندگانی که با دیدن آب پایین می آیند به دام بیافتند. شب ها در اتاقک هایی تا صبح می مانند تا پرندگان شکار شده را از تور خارج کنند؛ البته غازهای اهلی هم دارند که غازهای وحشی را صدا می زنند؛ بگذریم. یک بار بعد از نماز مغرب عده ای از اهالی دور من جمع بودند. گفتند بیا امشب را بریم دامگاه. در همین بین یکی از آن ها گفت که سال قبل یک حاج آقایی با آن ها رفته دامگاه و تا صبح گفته و خندیده و هیچ صیدی نزدند. از پا قدم حاج آقا بوده. به اونها گفتم که نمی آیم هرچه هم اصرار کردند که چرا؛ نگفتم . تا الآن هم که حدود هشت سال می گذره با اونها به صید نرفته ام. گفته بودم که برای خودم یک جور کله شق بازی هایی دارم. این هم یکی دیگر از آن ها بود.

اهالی روستا با من گرم گرفته بودند و خیلی می شد که مسائل خصوصی زندگی شون را به من می گفتند . سید جلیل یکی از اهالی روستا بود که خیلی با هم صمیمی هستیم . در مدت چهار سال و چند ماه چهار تا از پنج فرزندش را در تصادف و در اثر بیماری از دست داده بود و خیلی داغون بود. آخرین فرزندی که از دست داد  پسر بزرگش بود که یک دختر داشت . این جوان خیلی در کارها به او کمک می کرد . سید خلیل حتی یک بار به من گفت که می خواهد دست به خودکشی بزند و من از این بابت خیلی نگران بودم . سعی می کردم قبل و بعد نماز مغرب به او سر بزنم . تا چهلم فرزندش هر شب به او سر می زدم . با خانواده برای شام می رفتم خانه شان و آن ها را دعوت می کردم . اگر می شد گاهی با هم می رفتیم بر سر مزار بچه ها. بعد از مدتی احساس کردم که گردنه‌ی خطرناک کم آوردن را رد کرده و کمی خاطرم جمع شد که می تواند تحمل کند. رفت و آمد ما هم به شرایط عادی بازگشت.

بعد از مدتی منزلی در وسط روستا که در ظاهر مناسب هم بود پیدا کردیم. برای این که رفت و آمد ما راحت تر باشد به آن جا نقل مکان کردیم. البته چشم تان روز بد نبیند . در همان شب اول وقتی که همه جا ساکت بود و چشمانم داشت سنگین می شد، صدایی از سقف اتاق شنیدم . صدای تیریک تیریک. خیلی آرام به خانمم نگاه کردم که ببینم آیا او هم همین صدا را شنیده . دیدم او هم دارد به من نگاه می کند . بله درست بود صدای پای موش ها بود.

از فردای آن روز درگیری ما با موش ها شروع شد ...

ادامه دارد ...

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.