دلایل تفاوت شیوه امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) در نهضت - صلح و قیام - چه بود؟

امام حسن و امام حسین(علیهما‌السلام) در سایر شرایط نیز خیلی با یکدیگر فرق داشتند. سه عامل اساسی در قیام امام حسین(علیه‌السلام) دخالت داشته است. هر کدام از این سه‏ عامل را که در نظر بگیریم، می‏بینیم در زمان امام حسن(علیه‌السلام) به شکل دیگر است.

‏عامل اول که سبب قیام امام حسین(علیه‌السلام) شد، این بود که حکومت ستم‌کار وقت، از امام حسین(علیه‌السلام) بیعت می‏‌خواست: «خذ الحسین بالبیعة اخذ شدیداً لیس فیه رخصة... حسین(علیه‌السلام) را بگیر برای بیعت، محکم بگیر، هیچ گذشت هم نباید داشته باشی، حتماً باید بیعت کند». از امام حسین(علیه‌السلام) تقاضای بیعت می‌‏کردند. از نظر این‏ عامل، جواب امام حسین(علیه‌السلام) فقط این بود: نه، بیعت نمی‌‌کنم، و نکرد؛ جوابش منفی بود.

امام حسن(علیه‌السلام) چطور؟ آیا وقتی که قرار شد با معاویه صلح کند، معاویه از امام حسن(علیه‌السلام) تقاضای بیعت کرد که تو بیا با من بیعت کن؟ (بیعت یعنی قبول خلافت)؟ نه، بلکه جزء مواد صلح بود که تقاضای بیعت‏ نباشد و ظاهراً احدی از مورخین هم ادعا نکرده است که امام حسن(علیه‌السلام) یا کسی از کسان آن‌حضرت یعنی امام حسین(علیه‌السلام) ، برادرها و اصحاب و شیعیان امام حسن(علیه‌السلام) با معاویه بیعت کرده باشد. ابداً صحبت بیعت در میان نیست. بنابراین مسئله بیعت - که یکی از عواملی بود که امام حسین(علیه‌السلام) را وادار کرد شدیداً مقاومت کنند - در جریان کار امام حسن(علیه‌السلام) نیست.

عامل دوم قیام امام حسین(علیه‌السلام) ، دعوت کوفه بود به عنوان یک شهر آماده. مردم کوفه بعد از این که بیست سال حکومت معاویه را چشیدند و زجرهای زمان‏ معاویه را دیدند و مظالم معاویه را تحمل کردند، واقعاً بی‌تاب شده بودند، که حتی می‏‌بینید بعضی معتقدند که واقعاً در کوفه یک زمینه صددرصد آماده‏‌ای بود و یک جریان غیرمترقب اوضاع را دگرگون کرد.

مردم کوفه‏ هجده‌هزار نامه می‏‌نویسند برای امام حسین(علیه‌السلام) و اعلام آمادگی کامل می‏‌کنند. حال‏ که امام حسین(علیه‌السلام) آمد و مردم کوفه یاری نکردند، البته همه می‏‌گویند پس زمینه‏ کاملاً آماده نبوده، ولی از نظر تاریخی، اگر امام حسین(علیه‌السلام) به آن نامه‏‌ها ترتیب‏ اثر نمی‏داد، مسلماً در مقابل تاریخ محکوم بود؛ می‏‌گفتند یک زمینه بسیار مساعدی را از دست داد.

حال آن‌که در کوفه زمان امام حسن(علیه‌السلام) ، اوضاع درست برعکس بود؛ یک کوفه خسته و ناراحتی بود، یک کوفه متفرق و متشتتی بود، یک کوفه‏‌ای بود که در آن هزار جور اختلاف عقیده پیدا شده بود، کوفه‏‌ای بود که ما می‌بینیم امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در روزهای آخر خلافتشان مکرر از مردم کوفه‏ و از عدم آمادگی‌شان شکایت می‏‌کنند و همواره می‌گویند: خدایا مرا از میان این‏ مردم ببر و بر این‌ها حکومتی مسلط کن که شایسته آن هستند، تا بعد این‌ها قدر حکومت مرا بدانند.

این که عرض می‏‌کنم کوفه آماده، یعنی بر امام‏ حسین(علیه‌السلام) اتمام حجتی شده بود؛ نمی‏خواهم مثل بعضی‌ها بگویم کوفه یک آمادگی‏ واقعی داشت و امام حسین(علیه‌السلام) هم واقعاً روی کوفه حساب می‏‌کرد. نه، اتمام‏ حجت عجیبی بر امام حسین(علیه‌السلام) شد که فرضاً هم زمینه آماده نباشد، ایشان نمی‏تواند آن اتمام حجت را نادیده بگیرد.

از نظر امام حسن(علیه‌السلام) چطور؟ از نظر آن‌حضرت، اتمام حجت برخلاف شده بود؛ یعنی مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگی نداریم. آن‌چنان وضع داخلی کوفه بد بود که خود امام حسن(علیه‌السلام) از بسیاری از مردم کوفه محترز بود و وقتی که بیرون می‏‌آمد -حتی وقتی که‏ به نماز می‏‌آمد- در زیر لباس‌های خود زره می‏‌پوشید برای این که خوارج و دست‏‌پرورده‏‌های معاویه زیاد بودند و خطر کشته شدن ایشان وجود داشت، و یک‏ دفعه حضرت در حال نماز بود که به طرفش تیراندازی شد، ولی چون در زیر لباس‌هایش زره پوشیده بود، تیر کارگر نشد، والا امام را در حال نماز با تیر از پا در آورده بودند.

پس، از نظر دعوت مردم کوفه که بر امام حسین(علیه‌السلام) اتمام حجتی بود و چون‏ اتمام حجت بود باید ترتیب اثر می‌‏داد، در مورد امام حسن(علیه‌السلام) برعکس، اتمام حجت برخلاف بوده و مردم کوفه تقریباً عدم آمادگی‌شان را اعلام کرده‏ بودند.

عامل سومی که در قیام امام حسین(علیه‌السلام) وجود داشت، عامل امر به معروف و نهی‏ از منکر بود؛ یعنی قطع‌نظر از این‌که از امام حسین(علیه‌السلام) بیعت می‏‌خواستند و ایشان حاضر نبود بیعت کند، و قطع‌نظر از این‌که مردم کوفه از ایشان دعوت کرده‏ بودند و اتمام حجتی بر امام حسین(علیه‌السلام) شده بود و ایشان برای این‌که پاسخی به آن‌ها داده باشد آمادگی خودش را اعلام کرد، قطع‌نظر از این‌ها، مسئله دیگری‏ وجود داشت که امام حسین(علیه‌السلام) تحت آن عنوان قیام کرد، یعنی اگر از او تقاضای‏ بیعت هم نمی‏‌کردند باز قیام می‏‌کرد و اگر مردم کوفه هم دعوت نمی‏کردند باز قیام می‏‌نمود. آن مسئله چه بود؟

مسئله امر به معروف و نهی از منکر، مسئله این‌که معاویه از روزی که به خلافت رسیده است (در مدت این بیست سال) هرچه عمل کرده، برخلاف اسلام عمل کرده است، این حاکم جائر و جابر است، جور و عدوانش را همه مردم دیدند و می‏‌بینید، احکام اسلام را تغییر داده است، بیت‌المال مسلمین را حیف و میل می‏‌کند، خون‌های محترم را ریخته است، چنین کرده، چنان کرده، حالا هم بزرگترین گناه را مرتکب شده است و آن‏ این‌که بعد از خودش پسر شراب‌خوار قمارباز سگ‌باز خودش را [به عنوان‏ ولایتعهد] تعیین کرده و به زور سرجای خودش نشانده است. بر ما لازم است که به این‌ها اعتراض کنیم، چون پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند:

من رأی سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام‌الله، ناکثاً عهده، مخالفاً لسنة رسول‌الله، یعمل فی عبادالله بالاثم و العدوان، فلم یغیر علیه بفعل و لا قول، کان حقاً علی‌الله‏ ان یدخله مدخله، الا و ان هولاء قد لزموا طاعةالشیطان... اگر کسی حاکم ستمگری را به این وضع و آن وضع و با این نشانی‌ها ببیند و اعتراض نکند به عملش یا گفته‏‌اش، آن‌چنان مرتکب گناه شده است که‏ سزاوار است خدا او را به همان عذابی معذب کند که آن حکمران جائر را معذب می‏‌کند.

اما در زمان معاویه در این‌که مطلب بالقوه همین‌طور بود بحثی نیست. برای خود امام حسن(علیه‌السلام) که مسأله محل تردید نبود که معاویه چه‏ ماهیتی دارد، ولی معاویه در زمان علی(علیه‌السلام) معترض بوده است که من‏ فقط می‏خواهم خونخواهی عثمان را بکنم، و حال می‌‏گوید من حاضرم به کتاب‏ خدا و به سنت پیغمبر و به سیره خلفای راشدین صددرصد عمل بکنم، برای‏ خودم جانشین معین نمی‏کنم، بعد از من خلافت مال‏ حسن‌بن علی است و حتی بعد از او مال حسین‌بن علی است (یعنی به حق آن‌ها اعتراف می‏‌کند)، فقط آن‌ها تسلیم امر کنند ( کلمه‏‌ای هم که در ماده قرار داده بود، کلمه تسلیم امر است) یعنی کار را به من واگذار کنند؛ همین مقدار، امام حسن(علیه‌السلام) عجالتاً کنار برود، کار را به من واگذار کند و من‏ با این شرایط عمل می‏‌کنم. ورقه سفید امضا فرستاد، یعنی کاغذی را زیرش امضا کرد، گفت هر شرطی که حسن‌بن علی خودش مایل است در این جا بنویسد، من قبول می‏‌کنم. من بیش از این نمی‏خواهم که زمامدار باشم،‏ والا من به تمام مقررات اسلامی صددرصد عمل می‏‌کنم. تا آن‌وقت هم که هنوز صابون این‌ها به جامه مردم نخورده بود.

حال فرض کنیم الان ما در مقابل تاریخ این‌جور قرار گرفته بودیم که‏ معاویه آمد، یک چنین کاغذ سفید امضایی برای امام حسن(علیه‌السلام) فرستاد و چنین‏ تعهداتی را قبول کرد، گفت تو برو کنار، مگر تو خلافت را برای چه‏ می‏‌خواهی؟ مگر غیر از عمل‌کردن به مقررات اسلامی است؟ من مجری منویات‏ تو هستم. فقط امر دائر است که آن کسی که می‏‌خواهد کتاب و سنت الهی را اجرا بکند، من باشم یا تو. آیا تو فقط به خاطر این که آن کسی که این کار را می‏‌کند تو باشی، می‏‌خواهی چنین جنگ خونینی را بپا بکنی؟!

اگر امام حسن(علیه‌السلام) با این شرایط تسلیم امر نمی‏کرد، جنگ را ادامه می‏‌داد، دو سه سال‏ می‏‌جنگید، ده‌ها هزار نفر آدم کشته می‏‌شدند، ویرانی‌ها پیدا می‏‌شد و عاقبت‏ امر هم خود امام حسن(علیه‌السلام) کشته می‏‌شد، امروز تاریخ، امام حسن(علیه‌السلام) را ملامت می‏‌کرد، می‏‌گفت در یک چنین شرایطی [باید صلح می‏‌کرد] پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم در خیلی موارد صلح کرد، آخر یک جا هم آدم باید صلح کند. غیر از این نیست‏ که معاویه می‏‌خواهد خودش حکومت کند، بسیار خوب، خودش حکومت کند؛ نه‏ از شما می‌‏خواهد که او را به عنوان خلیفه بپذیری، نه از شما می‏‌خواهد که او را امیرالمؤمنین بخوانی، نه از شما می‌خواهد که با او بیعت کنی، و حتی اگر بگویی جان شیعیان در خطر است، امضا می‏‌کند که تمام شیعیان پدرت‏ علی در امن و امان، و روی تمام کینه‏‌های گذشته‏‌ای که با آن‌ها در صفین دارم‏ قلم کشیدم. از نظر امکانات مالی حاضرم مالیات قسمتی از مملکت را نگیرم و آن را اختصاص بدهم به شما که به این وسیله بتوانی از نظر مالی‏ محتاج ما نباشی و خودت و شیعیان و کسان خودت را آسوده اداره کنی.

اگر امام حسن(علیه‌السلام) با این شرایط [صلح را] قبول نمی‏کرد، امروز در مقابل تاریخ‏ محکوم بود. قبول کرد، وقتی که قبول کرد، تاریخ آن‌طرف را محکوم کرد. معاویه با آن دستپاچگی که داشت، تمام این شرایط را پذیرفت. نتیجه‏‌اش‏ این شد که معاویه فقط از جنبه سیاسی پیروز شد؛ یعنی نشان داد که یک مرد صددرصد سیاستمداری است که غیر از سیاستمداری هیچ‌چیز در وجودش نیست‏، زیرا همین قدر که مسند خلافت و قدرت را تصاحب کرد، تمام مواد قرارداد را زیر پا گذاشت و به هیچ‌کدام از این‌ها عمل نکرد و ثابت کرد که آدم‏ دغل‌بازی است، و حتی وقتی که به کوفه آمد صریحاً گفت: مردم کوفه! من‏ در گذشته با شما نجنگیدم برای این که شما نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج‏ ‏ بکنید، زکات بدهید، ولکن لاتأمر علیکم، من جنگیدم برای این که امیر و رئیس شما باشم. بعد چون دید خیلی بد حرفی شد، گفت این‌ها یک‏ چیزهایی است که خودتان انجام می‏‌دهید، لازم نیست که من راجع به این‏ مسائل برای شما پافشاری داشته باشم.

شرط کرده بود که خلافت، بعد از او تعلق داشته باشد به حسن‌بن علی، و بعد از حسن‌بن علی به حسین‌بن علی، ولی بعد از هفت هشت سال که از حکومتش گذشت، شروع کرد مسئله ولایت‌عهدی یزید را مطرح کردن. شیعیان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را - که در متن قرارداد بود که‏ مزاحمشان نشود- به حد اشد مزاحمشان شد و شروع کرد به کینه‌توزی نسبت به‏ آن‌ها. واقعاً چه فرقی هست میان معاویه و عثمان؟ هیچ فرقی نیست، ولی‏ عثمان کم و بیش مقام خودش را در میان مسلمین (غیر شیعه) حفظ کرد به‏ عنوان یکی از خلفای راشدین که البته لغزش‌هایی هم داشته است، ولی معاویه‏ از همان اول به عنوان یک سیاستمدار دغل‌باز معروف شد که از نظر فقها و علمای اسلام عموماً نه فقط ما شیعیان (از نظر شیعیان که منطق جور دیگر است) معاویه و بعد از او، از ردیف خلفا، از ردیف کسانی که جانشین‏ پیغمبرند و آمدند که اسلام را اجرا کنند، به کلی خارج شدند و عنوان سلاطین‏ و ملوک و پادشاهان به خود گرفتند.

بنابراین وقتی که ما وضع امام حسن را با وضع امام حسین(علیهما‌السلام) مقایسه می‏‌کنیم،‏ می‏‌بینیم که این‌ها از هیچ جهت قابل مقایسه نیستند.

جهت آخری که خواستم‏ عرض بکنم، این است که امام حسین(علیه‌السلام) یک منطق بسیار رسا و یک تیغ برنده داشت. آن چه بود؟ من رأی سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام‌الله... کان‏ حقاً علی‌الله ان یدخله مدخله... اگر کسی حکومت ستمگری را ببیند که‏ چنین و چنان کرده است و سکوت بکند، در نزد پروردگار گنه‌کار است. اما برای امام حسن(علیه‌السلام) این مسئله‏ هنوز مطرح نیست. برای آن‌حضرت حداکثر این مطرح است که اگر این‌ها بیایند، بعد از این چنین خواهند کرد. این‌که اگر بیایند، بعد از این‏ چنین می‏‌کنند، غیر از این است که یک کاری کرده‏‌اند و ما الان سند و حجتی‏ در مقابل این‌ها بالفعل داریم.

این است که می‌‏گویند صلح امام حسن زمینه را برای قیام امام حسین(علیهما‌السلام) فراهم‏ کرد. لازم بود که امام حسن(علیه‌السلام) یک مدتی کناره‌گیری بکند تا ماهیت اموی‌ها که‏ بر مردم مخفی و مستور بود، آشکار شود؛ تا قیامی که بناست بعد انجام گیرد، از نظر تاریخ قیام موجهی باشد. پس‌از همین قرارداد صلح که بعد معلوم شد معاویه پایبند این مواد نیست، عده‏‌ای از شیعیان آمدند به امام حسن(علیه‌السلام) عرض‏ کردند: دیگر الان این قرارداد صلح کأن‌لم‌یکن است - و راست هم می‌‏گفتند زیرا معاویه آن را نقض کرد- و بنابراین شما بیایید قیام کنید. فرمود: نه، قیام برای بعد از معاویه؛ یعنی کمی بیش‌از این باید به این‌ها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن کنند، آن‌وقت وقت قیام است. معنی این جمله این است که اگر امام حسن(علیه‌السلام) تا بعد از معاویه زنده می‏‌بود و در همان موقعی قرار می‏‌گرفت که امام حسین(علیه‌السلام) قرار گرفت، قطعاً قیام می‏‌کرد. بنابراین از نظر هر سه عاملی که انگیزه‏‌های صحیح و مشروع و جدی قیام امام‏ حسین(علیه‌السلام) بود، وضع امام حسن(علیه‌السلام) با وضع امام حسین(علیه‌السلام) کاملاً متفاوت و متغایر بود. از ایشان تقاضای بیعت می‏‌کردند و از امام حسن(علیه‌السلام) بیعت نمی‏خواستند. (خود بیعت‏‌کردن یک مسئله‏‌ای است.) برای امام حسین(علیه‌السلام) از ناحیه مردم کوفه اتمام حجتی‏ شده بود و مردم می‏‌گفتند کوفه دیگر بعد از بیست سال بیدار شده است. کوفه بعد از بیست سال معاویه غیر از کوفه قبل از بیست سال است. این‌ها دیگر قدرشناس حضرت علی(علیه‌السلام) شده‏اند، قدرشناس امام حسن(علیه‌السلام) شده‏اند، قدرشناس امام حسین(علیه‌السلام) شده ‏اند، نام امام حسین(علیه‌السلام) که در میان مردم کوفه برده می‏‌شود اشک می‏‌ریزند، دیگر درخت‌ها میوه داده‌‏اند و زمین‌ها سرسبز شده است، بیا که آمادگی کامل‏ است. این دعوت‌ها برای امام حسین(علیه‌السلام) اتمام حجت بود. برای امام حسن(علیه‌السلام) برعکس بود، هر کس وضع کوفه را مشاهده می‏‌کرد، می‌دید کوفه هیچ آمادگی‏ ندارد.

مسئله سوم مسئله فساد عملی حکومت است. (فساد حاکم را عرض‏ نمی‏کنم، فساد حاکم یک مطلب است، فساد عمل حکومت مطلب دیگری است.) معاویه هنوز در زمان امام حسن(علیه‌السلام) دست به کار نشده است تا ماهیتش آشکار گردد و تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر زمینه‏‌ای [برای قیام موجود] باشد، یا به اصطلاح تکلیفی بالفعل به وجود آید، ولی در زمان امام حسین(علیه‌السلام) صددرصد این چنین بود.

مفاد قرارداد

حال مقداری از مفاد قرارداد را مرور می‌کنیم تا ببینیم وضع قرارداد چگونه بوده است. مواد قرارداد را به این شکل نوشته‏‌اند:

1. حکومت به معاویه واگذار می‏‌شود بدین شرط که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره خلفای شایسته عمل کند.

[در این جا لازم است مطلبی را عرض کنم:]

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) یک منطقی‏ دارند و آن منطق این است که می‏فرمایند: من به خاطر این که خودم خلیفه باشم یا دیگری، با این‌که خلافت حق من است قیام نمی‏‌کنم، آن وظیفه مردم است، من آن وقت قیام می‏‌کنم که آن کسی که خلافت را بر عهده گرفته است، کارها را از مجرا خارج کرده باشد. در نهج‌البلاغه است: و الله لاسلمنّ ماسلمت‏ امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا علی خاصة. یعنی مادامی که‏ ظلم فقط بر شخص من است که حق مرا از من گرفته‏‌اند، و منهای این، سایر کارها در مجرای خودش است، من تسلیمم، من آن‌وقت قیام می‏کنم که کارهای‏ مسلمین از مجرا خارج شده باشد.

این ماده قرارداد این است [و در واقع] امام حسن(علیه‌السلام) این چنین قرارداد می‏‌بندد: مادامی که ظلم فقط به من است و مرا از حق خودم محروم کرده‏اند، ولی آن غاصب متعهد است که امور مسلمین را در مجرای صحیح اداره کند، من‏ به این شرط حاضرم کنار بروم.

2. پس از معاویه، حکومت متعلق به حسن (علیه‌السلام) است و اگر برای ایشان حادثه‏‌ای پیش آمد متعلق به حسین. این جمله مفهومش این است که این صلح یک‏ مدت موقتی دارد، نه این‌که [امام حسن(علیه‌السلام) ] گفت دیگر ما گذشتیم و رفتیم، این تو و این خلافت، تا هر وقت هر کار می‏خواهی بکن، نه؛ تا معاویه هست، این صلح تا زمان معاویه است، شامل بعد از زمان معاویه نمی‏‌شود، پس معاویه حق ندارد برای بعد از زمان خودش توطئه‏‌ای بچیند: و معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند.

3. معاویه در شام لعن و ناسزای به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را رسم کرده بود. این‏ را در متن صلح‌نامه قید کردند که باید این عمل زشت موقوف باشد؛ معاویه باید ناسزا به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و لعنت بر او را در نمازها ترک کند و علی(علیه‌السلام) را جز به نیکی یاد ننماید که این‌را هم معاویه تعهد و امضاء کرد. این‌ها روی علی(علیه‌السلام) تبلیغ می‏‌کردند، می‏‌گفتند علی را ما به این دلیل لعنت‏ می‏کنیم که -العیاذ بالله- او از دین اسلام خارج شده بود!! آدمی که این‌جا امضا می‏‌دهد، لااقل این مقدار اتمام حجت بر او شده که تو اگر علی را یک‏ آدمی می‏‌خوانی که - العیاذبالله - واقعاً مستحق لعن است، پس چرا متعهد می‏شوی که او را جز به نیکی یاد نکنی؟ و اگر مستحق لعن نیست و آن‌طور که متعهد شده‌‏ای درست‏ است، پس چرا این‌طور عمل می‏کنی؟! که بعد، این را هم زیر پا گذاشت و تا نود سال این کار ادامه پیدا کرد.

4. بیت‌المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است، مستثنی است‏ و تسلیم حکومت، شامل آن نمی‏شود و معاویه باید هر سالی دو میلیون‏ درهم برای حسن(علیه‌السلام) بفرستد. این قید را کرده بودند برای همین که می‌‏خواستند نیاز شیعیان را از دستگاه حکومت معاویه رفع کنند که این‌ها مجبور نباشند و بدانند اگر نیازی داشته باشند می‏شود خود امام حسن و امام حسین(علیهما‌السلام) مرتفع‏ کنند. و بنی‌هاشم را از بخشش‌ها و هدیه‏‌ها بر بنی‌امیه امتیاز دهد و یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدایی که در کنار امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در جنگ‌های جمل و صفین کشته شده‏اند، تقسیم کند و این‌ها همه باید از محل خراج‏ دارابجرد تأدیه شود. دارابجرد در اطراف شیراز است که خراج و مالیات این نقطه را به بنی‌هاشم اختصاص دادند.

5. مردم در هر گوشه از زمین‌های خدا، (شام یا عراق یا یمن و یا حجاز) باید در امن و امن باشند و سیاه‌پوست و سرخ‌پوست از امنیت برخوردار باشند و معاویه باید لغزش‌های آنان را نادیده بگیرد. مقصود کینه‏‌توزی‌هایی است که به گذشته مربوط می‏‌شود، چون این‌ها اغلب کسانی بودند که‏ در گذشته با معاویه در صفین جنگیده‌‏اند و هیچ‌کس را بر خطاهای گذشته‏‌اش‏ مؤاخذه نکند و مردم عراق را به کینه‌های گذشته نگیرد. اصحاب علی(علیه‌السلام) در هر نقطه‏‌ای که هستند در امن و امان باشند و کسی از شیعیان علی(علیه‌السلام) مورد آزاد واقع‏ نشود و یاران علی(علیه‌السلام) بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بیمناک نباشند و کسی ایشان را تعقیب نکند و صدمه‏‌ای بر آنان وارد نسازد، و حق هر حق‌داری‏ بدو برسد و هرآن‌چه در دست اصحاب علی(علیه‌السلام) است از آنان باز گرفته نشود. به‏ قصد جان حسن‌بن علی و برادرش حسین(علیهما‌السلام) و هیچ‌یک از اهل‌بیت رسول‌خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توطئه‏‌ای در نهان و آشکار چیده نشود.

این مواد، مخصوصا ماده 5 و ماده 3 که مسئله لعن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است، اگرچه از همان شرط اول تأمین شده‏ (زیرا وقتی که او متعهد می‌شود که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیره خلفای‏ راشدین عمل کند، طبعاً این‌ها در آن مستتر است) ولی معذلک این‌ها را که‏ می‏دانستند مورد توجه خاص معاویه است و برخلاف عمل می‏کند، برای این‌که‏ بعدها هیچ‌گونه تأویل و توجیهی در خصوص این کارها به کار نبرد، به طور خصوصی در مواد قرار داد گنجاندند. و در هیچ‌یک از آفاق عالم اسلام‏ ارعاب و تهدیدی نسبت به آنان انجام نگیرد. خواستند نشان بدهند که‏ ما از حالا به روش تو بدبین هستیم. این‌ها بود مجموع مفاد این قرارداد.

معاویه نماینده‏‌ای داشت به نام عبدالله‌بن عامر. او را با نامه‏‌ای که زیر آن را امضا کرده بود، نزد امام حسن(علیه‌السلام) فرستاد و گفت شرایط همه همان است که تو می‏گویی، هرچه تو در آن صلح‌نامه بگنجانی، من آن را قبول دارم. امام حسن(علیه‌السلام) هم این شرایط را در صلح‌نامه گنجانید. بعد هم معاویه با قسمت‌های خیلی زیادی که من، خدا و پیغمبر را ضامن قرار می‏دهم، اگر چنین نکنم چنان، اگر چنین نکنم چنان، همه این شرایط را گفت و این قرارداد را امضا کردند. بنابراین به نظر نمی‏رسد که در صلح امام حسن(علیه‌السلام) ، در آن شرایطی که آن‌حضرت می‏زیست ایرادی باشد، و مقایسه‌کردن میان صلح امام حسن(علیه‌السلام) در مسند خلافت با قیام امام حسین(علیه‌السلام) به عنوان یک معترض، با این‌همه اختلافات دیگری که عرض‏ کردم، مقایسه صحیحی نیست؛ یعنی به نظر این‌جور می‏رسد که اگر امام حسن(علیه‌السلام) در آن‌وقت نبود و بعد از شهادت امیرالمؤمنین، امام حسین(علیهما‌السلام) خلیفه شده بود، قرارداد صلح امضا می‏کرد، و اگر امام حسن(علیه‌السلام) تا بعد از معاویه زنده بود، مثل امام حسین(علیه‌السلام) قیام می‏‌کرد، چون شرایط مختلف بوده است.

منبع: حسین بن علی(علیهما‌السلام) احیاگر حق‌خواهی به نقل از سیری در زندگی ائمه اطهار(علیهم‌السلام)

مجله  افق حوزه  8 آبانماه 1392 شماره 376

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.