با هم روضه بخوانیم

ماجرای دردناک جان­بازی این عاشق خردسال را همه­ ی عزیزان شنیدند که چگونه در فراق پدر می­سوخت!

و وقتی که گریه­ های او آرامش مرگ­بار کاخ یزیدی را نیمه ­شب به هم زد؛
یزید با عصبانیت سر خدمتکارانش داد زد که این سر و صدا چیست؟
گفتند دختر حسین بهانۀ پدر را می­‌گیرد.

* ملعون گفت: برای این­که آرامش کنید،
سر پدرش را بِبَرید. او بچّه است نمی­فهمد. سر را داخل طَبَقی گذاشتند و روپوشی روی آن انداختند؛

* در همان تاریکی­های دلِ شب سر مطهّر اباعبدالله علیه السلام را به مسجد خرابه‌ای که امروز مدفن این دختر بزرگوار اباعبدالله است، وارد کردند.

* خیلی تعجّب آور بود؛ نیمه‌های شب طَبَقی که ظاهراً طبق غذاست، و پارچه­‌ای بر روی آن انداخته شده است.

رقیه سلام ­الله­ علیها به عمّۀ بزرگوارشان، حضرت زینب علیها­السّلام عرضه داشت:
عمّه جان من غذا نخواستم که اینها برای من غذا آوردند!
حضرت زینب می­دانستند چه فاجعه­‌ای در پیش است؛ چیزی نگفتند؛ سکوت کردند


* روپوش را در برابر این دختر سه سالۀ اباعبدالله از روی آن طَبَق برداشتند
و سرِ خون­ آلود، لب­های خشکیده و ترکیده،
و دندان­های خرد شده­ ی با چوبِ خِیزَران یزید از زیر آن سرپوش آشکار شد.


* و آن­وقت معاشقۀ ؛
این بلبل اباعبدالله با سر مطهّر پدر بزرگوارش آغاز شد. 


* ماجرای سفر اسارت را
گام به گام برای پدر تعریف کرد؛
تازیانه خوردن­‌های عمّه،
از مرکب افتادن بین راه،
زخم زبان­‌ها،
مسخره کردن­‌های مردم شام،
لقمه‌های صدقه تعارف کردن به اهل بیت

و در حالی که سر پدر بزرگوار را در آغوش گرفته بود و لب بر لبِ مطهّر اباعبدالله علیه السلام گذاشته بود،
یک­باره عمّه دیدند سر یک سو افتاد و رقیه به سوی دیگر افتاد.

* روز سوم یا روز پنجم ماه صفر، روز مُلحَق شدن این دختر سه ساله به پدر بزرگوارش اباعبدالله الحسین علیه ­السّلام است.

* در محضر استاد مهدی طیب
جلسۀ ۱۸ بهمن ۸۶


التماس دعا

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.