نقد و بررسی نامه ابو سلمه خلال به امام صادق علیه السلام

درآمد

پژوهش های فراوانی درباره قیام عباسیان، بهره برداری آنـان از مـحبوبیت علویان و تأثیر ایرانیان در پیروزی آنان سامان یافته، اما به سبب نبودن اطلاعات کافی، پاره ای از این رویدادها مبهم مانده است.نامه ابو سلمه خلاّل به علویان به ویژه امام صادق علیه السـّلام و واکـنش آن حضرت در برابر آن، اهمیت ویژه ای دارد؛ زیرا که این واکنش تنها عملی سیاسی نبود، بلکه پشتوانه اعتقادی نیرومندی داشت. بنابراین، محققان به ویژه شیعیان و دوستان امامان معصوم علیه السّلام به علل آن بـاید آگـاه شـوند و به قدرت تدبیر آنان بـرای بـرون رفـت از بحران ها وتوطئه ها پی ببرند. نویسنده در این نوشتار تنها به بررسی انگیزه های ابو سلمه خلاّل برای نامه نگاری به علویان می پردازد و درباره فراهم بودن یـا نـبودن زمـینه قیام امام صادق علیه السّلام، در مقاله دیگری سـخن مـی گوید.

پرسش ها

ابو سلمه خلال با چه هدفی به علویان به ویژه امام صادق علیه السّلام نامه نوشت؟ چرا امام صادق عـلیه السـّلام بـه نامه او پاسخ نگفت و آن را سوزاند؟

فرضیه

گفتار و رفتار امام صادق علیه السـّلام نشان می دهد که ابو سلمه در پی توطئه ای بر ضد علویان به ویژه امام صادق علیه السّلام بود.

زندگی نامه و کوشش های سـیاسی ابـو سـلمه

جزئیات زندگی او تا پیش از پیوستنش به عباسیان، اطلاعی در دست نیست. مـورخان اورا حـفص بن سلیمان (حفص بن غیاث بن سلیمان) مولی بنی الحارث بن کعب ابو سلمه خلاّل خوانده اند.نـویسنده تـاریخ فـخری، از سه دلیل برای نامیده شدن او به خلاّل یاد می کند:

1-خانه او نزدیک مـحله سـرکه فروشان بـود و او همواره با ایشان نشست وبرخاست می کرد. از این رو، وی را به آنان نسبت داده اند؛

2-ابو سلمه دکان هایی داشـت کـه در آنـها سرکه می ساختند. بنابراین، به خلاّل مشهور شد[1].

3-خلاّل به «خلّه/خلاّل»؛یعنی نیام شمشیر منسوب است[2].

ابـو سـلمه بـنابر روایت سوم، از موالی بنی حارث بن کعب و از توان گران اهل کوفه به شمارمی رفت[3].

برخی از تـاریخ نویسان او را از مـوالی بنی سبیع از تیره بنی همدان [4]و برخی از آنان او را از بنی مسلیه (تیره ای از بنی حارث بـن کـعب) دانـسته اند[5].

عده ای به سبب اینکه ابو سلمه داماد بکیربن ماهان بوده و ماهان از موالی بنی مسلیه به حـساب مـی آمده او را از اعضای این قبیله به حساب آورده اند[6]. و دیگر اینکه محمد بن علی بن عـبد اللّه بـن عباس در وصیت خود به ابراهیم امام، ابو سلمه را از بنی مسلیه خوانده است[7].

گرچه درباره پیوستن ابـو سـلمه بـه عباسیان اندک اختلافی میان مورخان وجود دارد، بیشتر آنان بر این باورند کـه وی پس از مرگ «بکیر بن ماهان» با معرفی و پیشنهاد او به ابراهیم امام پیوست. ابن طقطقی می نویسد: «چون هنگام مـرگ بـکیر فرا رسید به ابراهیم امام گفت: من در کوفه دامادی دارم که ابو سلمه خـلاّل نـام دارد و او را در کار دعوت شما به جای خود بـرمی گزینم و سـپس درگذشت.»

ابـراهیم امام نیز نامه ای به ابو سلمه نـوشت و وی را از گفته بکیر بن ماهان آگاه کرد و او را به اجرای کارهای لازم درباره دعوت فرمان داد. ابـو سـلمه نیز با از خودگذشتگی بسیار بـه کار دعـوت عباسیان قـیام کـرد[8].

بـنابر روایت جهشیاری، ابراهیم امام در نامه ای بـه ابـو سلمه دستور داد که کار یارانش را به عهده بگیرد و به مردم خراسان نـیز نـامه نوشت که کار شما را به او واگـذاردم. ابو سلمه به خراسان رفـت و آنـان حکم او را پذیرفتند و خمس اموالشان و نـفقات شـیعه را به او دادنـد. [9]بنابر دیگر گزارش ها، بـکیر بن ماهان در زمان محمد بن علی مرد و امام عباسی به دلیل پیش نهاد او، ابو سلمه را به سـرپرستی امـور داعیان گمارد[10].او مانند بکیر بن مـاهان برای پیـشرفـت کـار عـباسیان بسیار تلاش کـرد.

ایـن مطالب، وابستگی ابو سلمه را به عباسیان نشان می دهد، اما آنچه می توانست رابطه ای معقول میان امام صادق عـلیه السـّلام و ابـو سلمه خلاّل برقرار سازد، مذهب ابو سـلمه بـود کـه مورخان بـدان چـندان تـوجه نکرده و تنها با عبارت های مبهی به آن پرداخته اند.برای نمونه دینوری می نویسد:«ابو سلمه از بزرگان شیعه بود»[11]، اما بنابر روایت بیشتر مورخان، امام صادق علیه السّلام به پیک ابـو سلمه گفت: «من با ابو سلمه چه کار دارم؟ ابو سلمه شیعه دیگران است». [12]بنابراین، ابو سلمه نه شیعه امامیه که به گمان قوی «شیعه زیدی» یا «کیسانی» بوده است و بیشتر شیعیان کوفه از او پیـروی مـی کردند و بنی عباس نیز برای پیشرفت کار خود، با دعوت به «الرضا من آل محمد»، از این افراد بهره می بردند. اگرچه آنان شیعه خوانده می شدند، از عقاید و اهداف امام صادق علیه السّلام بسیار دور بـودند و نـمی توانستند با او در رسیدن به هدف هایش همراه شوند و به وی کمک رسانند.ابو مسلم نیز بنابر روایت شهرستانی، به امام علیه السّلام درباره پذیرش رهبری ایشان بـرای قـیام، نامه نوشت، اما امام در پاسـخ او نـیز فرمود: «تو از متابعان من نیستی.این زمان، زمان من نیست[13]». بنابراین، ابو سلمه تا پیش از نوشتن نامه به امام صادق علیه السّلام، هیچ رابـطه ای بـا آن حضرت نداشته است.

انـگیزه ابـو سلمه خلاّل از نامه نگاری به علویان

انگیزه نامه نگاری ابو سلمه به امام صادق علیه السّلام درباره پذیرفتن رهبری قیام به پشتیبانی عباسیان چه بود؟ پاسخ این پرسش را با توجه به نبود اطلاعات لازم در ایـن باره، در واکـنش امام (سوزاندن نامه ابو سلمه در برابر چشمان پیک [14]او) باید جست؛یعنی رفتار امام نشان می دهد که در زیر این دعوت، توطئه ای بزرگ نهفته بوده است؛ پدیده ای که کشفِ آن جز به قدرت امـام شـدنی نبود. آن حضرت افزون بر سوزاندن نامه، با استفاده از شعر کمیت بن زید از توطئه ابـو سـلمه پرده بـرداشت:

[ای که آتشی می افروزی و روشنایی آن برای دیگری است / و ای هیزمچینی که هیزم دیگران را فراهم می کنی][15]. مجلسی روایـت می کند که ابو هریره ابار، یکی از اصحاب امام صادق علیه السّلام گفت: مـولای من مانند خریداران گـمراهی نـیست و گمراهی را با لباس ثواب نمی پوشاند ولیکن او حجت خدا در زمین است و راهنما به سوی خوبی و عاقبت به خیری است[16]. امام همچنین به عبد اللّه بن حسن گفت که «ابو سلمه فریب خورده و جـانش را به خطر انداخته است»[17]. توصیه امام به عبد اللّه بن حسن درباره نپذیرفتن دعوت ابو سلمه نیز توطئه آمیز بودن دعوت وی را آشکار می سازد. امام به او گفت: «ای عبد اللّه! این آرزوهای باطل را از خود دور کن و بدان کـه ایـن دولت از آن بنی عباس خواهد بود[18]»و بنابر روایت یعقوبی، به پیک ابو سلمه گفت: «من آنی نیستم که منظور شماست. رهبر شما در زمین شراه است[19]».

خواندمیر نیز به موضوعی می پردازد که از آگاهی گسترده امـام دربـاره مسائل سیاسی -اجتماعی حاکم بر جامعه آن روز حکایت می کند. او می نویسد: اما امام همام جعفر الصادق علیه السّلام چون می دانست که به حسب تقدیر، آن مهم تیسیر به خیر نیست، نامه ابو سـلمه را قـبل از آنکه مطالعه نماید، بسوخت[20]. ازاین رو، با استناد به گفتار و کردار امام صادق علیه السّلام می توان فهمید که دعوت ابو سلمه از علویان توطئه بوده است.

اما باید به این پرسـش نـیز پاسـخ گفت که آیا مستنداتی تـاریخی نیز بـرای اثـبات این ادعا می تون یافت؟ نامه نگاری ابو سلمه خلال به علویان، بر پایه گزارش بیشتر منابع، هنگامی آغاز شد که مروان حمار با نامه ابو مـسلم، ابـراهیم امـام (رهـبر قـیام خراسان و عراق ) را شناسایی کرد و او را به حرّان آورد و کشت.[21]دیگر خاندان عباسی مـانند منصور و ابو العباس، مخفیانه به کوفه گریختند و ابو سلمه آنان را در خانه ولید بن سعد در میان قبیله یمانی بنی اود مـنزل داد و کـسی بـر آنان گماشت.[22] بنی امیه در پی یافتن و نابود کردن عباسیان بودند. ازاین رو، آنـان مـعرض آسیب قرار داشتند. بنی امیه هم چنین سرنخی از رهبر شورش های خراسان و عراق یافته بودند. آیا ابو سـلمه برای حـفظ جـان عباسیان کوشید که با ایجاد راهی انحرافی، توجه بنی امیه را به سـوی علویان جـلب کـند و علویان را که بنی امیه نیز به آنان بدگمان بودند، در مظان اتهام بیشتری قرار دهد و در پوشـش تـعقیب و دسـت گیری و مجازات علویان، بنی عباس را برهاند تا تلاش نزدیک به پیروزی آنان بی نتیجه نماند و او و هـمانندانش از پیامدهای این پیروزی بهره ببرند؟ بی گمان، امام صادق علیه السّلام با سوزاندن نامه وی، بر آن بود کـه آثـار بـدش را محو کند تا در دام توطئه های برآمده از آن گرفتار نشود؛ زیرا نامه ابو سلمه از رابطه او بـا شـورش های عراق و خراسان به رهبری عباسیان حکایت می کرد وگرنه، به شکل مکتوب نامۀ ابـو سـلمه را پاسـخ می گفت. هرکس از الفبای مبارزات سیاسی -نظامی آگاه باشد، به خوبی می فهمدکه دگرگونی ناگهانی در رهبری مـبارزه ای پیگیر که با شبکه ای گسترده و پیچیده نزدیک به سه دهه، وجود داشت و در آستانه پیـروزی بـود، بـه سادگی امکان پذیر نیست؛ زیرا هدف ها و شگرد(تاکتیک )های هر مبارزه ای با دیگری متفاوت است و پدیـد آمـدن هـر تغییری در آن به ویژه در سطح رهبریَش، آن را از پیروزی دور می کند؛ پس پذیرش این سخن ساده انگاری اسـت کـه واکنش ابو سلمه در مرحله حساس مبارزه ای که بدان ایمان داشت و با همه توان و امکانات برای پیـروزی اش تـلاش می کرد، ناگهان دگرگون شدن و از عباسیان به علویانی پرداخت که هیچ ارتباطی بـا آنـان نداشت. بنابراین، چنان که از فعل و قول امام عـلیه السـّلام بـرمی آید، عمل ابو سلمه شگردی برای پیشبرد مـبارزه عـباسیان نه پیوستن به علویان بود. هـمه کسانی که از ارتباط ابو سلمه بـا علویان سخن می گویند، عـلت کـشته شدنش را چنین ارتباطی می دانند[23]، امـا اگـر آنان با سیاست خدعه آمیز عباسیان آشنا می بودند، از این نکته آگاه می شدند که متهم شـدن بـه داشتن رابطه با علویان، دسـت آویزی بـود کـه عباسیان برای کشتن خـادمانشان از آن بـهره می بردند؛زیرا نه تـنها ابـو سلمه که خاندان برامکه نیز به همین اتهام نابود شدند.

عبارت زیر از خدمت ابو سـلمه بـه عباسیان گزارش می دهد: «فقتل ابو العـباس ابـا سلمة الخـلاّل و اتـهمه بـِحُبّ بنی فاطمة و أنه کـان یحطب فی حبالهم[24].

رفتار ابو العباس با ابو سلمه در آغاز خلافتش، موضوع را بسیار روشن می کند.ابـو العـباس پس از خلیفه شدنش، ابو سلمه را به وزارت بـرگزید و بـنابر نـقل ابـن طـقطقی کارها را به او واگـذارد و دیـوان ها را به دست او سپرد و ابو سلمه به «وزیر آل محمد» ملقب شد.[25] دینوری نیز می نویسد:

چون حکومت ابو العـباس اسـتوار شـد، همه امور بیرون از خانه خود را در اختیار ابـو سـلمهخلاّل گـذاشت و او را وزیـر خـود قـرار داد و در همه کارها بر او اعتماد کرد و او را وزیرآل محمد می گفتند.ابو سلمه بدون مشورت تمام کارها را انجام می داد.

اگر ابو العباس به ارتباط وی با علویان اندکی بدگمان می شد، هـرگز شغلی چنین مهم بهاو نمی داد.مورخان و محققانی که از روایات آنان تأثیر پذیرفته اند، حجتی جز نامه ابو سلمهبه [26]علویان و سرانجام کشته شدنش بر دست عباسیان به انگیزه ارتباط او با علویاننمی آورند، امـا نـامه نگاری ابو سلمه با علویان، تنها توطئه ای بر ضد آنان و به نفع عباسیان بود.

برای کشته شدن ابو سلمه دلیل دیگری جز این اتهام باید جست؛زیرا از سوییبنی عباس کـار خـود را برپایه حیله و فریب استوار کردند و نه تنها ابو سلمه که کسان دیگررا مانند ابو مسلم و برامکه، به رغم خدمات فراوانشان به عباسیان، بـا بـهانه و اتهام های پوچکشتند.از سوی دیگر رقـابت و دشـمنی ابو مسلم را با ابو سلمه نباید در حذف او از صحنهسیاسی نادیده گرفت؛زیرا این رقابت و دشمنی به اندازه ای بود که بنی عباس با او برای قتل ابو سلمه مشورت کردند و از وی کمک خواستند.[27]

برای نمونه، مسعودی روایتی درتأیید دشمنی ابو مسلم بـا ابـو سلمه و اعتماد ابو العباس به ابو سلمه نقل می کند.ابو العباس بنابراین روایت، در پاسخ درخواست ابو مسلم برای کشتن ابو سلمه می گوید: «من دولت خود را با کشتن یکی از پیروانم آغـاز نـمی کنم، خاصه کـسی چون ابو سلمه که مروج این دعوت بوده و فداکاری و جانبازی کرده و خرج کرده و خیرخواه امام خویش بوده و با دشـمن جهاد کرده است». او همچنین در پاسخ اصرار برادرش ابو جعفر و عمویش داود بـر قـتل ابـو سلمه می گوید: «من خوبی ها و کوشش ها و صمیمیت های او را به یک خطا که کرده و یک اندیشه شیطانی یا غفلت انسانی بـوده تـباه نمی کنم». به او گفتند: «ای امیر مومنان سزاوار است که از او احتراز کنی که ممکن اسـت خـطری از جـانب او متوجه تو شود». او گفت: هرگز! من به شب و روز و آشکار و نهان و تنها و در جمع از او ایمنم و چون ایـن سخن ابو العباس به ابو مسلم رسید، سخت پریشان شد و بیم کرد از ناحیه ابـو سلمه خطری بدو رسد و جـمعی از یـاران معتمد خود را مأمور کرد تا برای کشتن ابو سلمه تدبیری کنند.[28]

بنابراین، قتل ابو سلمه توطئه مشترک ابو مسلم و عباسیان بود و کارهای بعدی ابو مسلم؛ یعنی قتل «سلیمان بن کثیر» و بی اعتنایی او بـه خلافت ابو جعفر منصور نشان می دهد که ابو مسلم برای رسیدن به هدف هایش، از حذف نیروهای وفادار به عباسیان آغاز کرد. برخورد عباسیان با علویان به ویژه کسانی که ابو سلمه به آنـان نـامه نوشته بود، انگیزه او را برای شناسایی علویان؛ یعنی مدعیان رهبری قیام در برابر امویان و جویندگان فرصتی برای رسیدن به این مقصود آشکار می سازد. این هم خدمت دیگر ابو سلمه بود که با چیره دستی در ادای آن تـوفیق یـافت. ازاین رو، بنی عباس در همان آغاز کار، بر علویان فشار آوردند و آنان را تعقیب کردند و آزردند و حتی کوچک ترین حرکت های آنان را در نظر داشتند.

محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم، بنابر روایت های بیش تر مورخان، در آسـتانه خلافت عـباسیان پنهان شدند و ابو العباس که با دیگر بنی عباس و علویان و با او بر مبارزه با بنی امیه بیعت کرده بود، از ترس قـیام او در بـرابر حـکومت نوپای عباسیان، همواره از حالش جـویا مـی شد تـا اینکه عموی او حسن به ابو العباس گفت: «اگر مشیت الهی آن باشدکه محمد به خلافت برسد، کسی قادر به جلوگیری از آن نـیست و اگـر مـشیت الهی برخلافت این تعلق گرفته باشد، همه عـالم هـم که پشتیبان او باشند موفق نخواهد شد ». اگرچه ابو العباس با این پاسخ به ظاهر از تعقیب محمد نفس زکیه دسـت کـشید، هـمواره نگران کارهای او بود.

منصور نیز لحظه ای از ترس قیام محمد آرام نـگرفت تا اینکه با فشار آوردن بر پدر و خویشان وی و آزار و اذیت و و زندانی کردن و کشتن آنان، محمد در 145 هجری درمدینه قیامش را آشکار کرد و بـه دلیـل دیـر بودن این زمان برای قیام، شکست خورد و کشته شد.[29] امام صـادق عـلیه السّلام، پیش از این به پدرش گفته بود: «ای پیر مرد! خون فرزندت را مریز که من ترسم کشته احـجار الزّیـت [30]هـمو باشد».[31] به هر روی، عباسیان همواره علویان را تعقیب و آزار و اذیت می کردند. امام صـادق عـلیه السـّلام نیز که با تدبیر خود، دست آویزی به عباسیان نمی داد، از ترکش های تیرهای آنان در امان نماند و هـمواره بـه دار الخـلافه فراخوانده می شد تا اینکه او را نیز در 148 هجری شهید کردند4.

دعوی نویسنده به این معنا نیست کـه ابـو سلمه افراد برجسته علویان را نمی شناخت و با نوشتن نامه به آنان در پی شناساییشان برآمد؛ زیرا عـلویان در سـنجش بـا عباسیان، پیشینه درازتری در مبارزه با امویان داشتند و ابو سلمه نگران این بود که شاید عـلویان نـیز مانند عباسیان مبارزه پنهانی خود را آغاز کرده باشند. انقلاب عباسیان در آن زمان به مـرحله حساسی رسـیده بـود و ابو سلمه می ترسید که نتیجه اش از آن علویان شود. ازاین رو، با نامه نویسی به آن دسته از علویان که ساده انگارانه در خـلافت طـمع کرده بودند و می پنداشتند که قیام مردم خراسان و عراق به هواداری علویان اسـت، آنـان را از دسـت زدن به کارهای مشکل آفرین برای قیام عباسیان بازداشت. هم چنین این سیاست ابو سلمه، به عباسیان کمک کرد که مـبارزه های عـلویان را تـیزبینانه در نظر بگیرند.

نتیجه

امام صادق علیه السّلام بـا درایـت و تـیزبینی، توطئه ابو سلمه را خنثی کرد و چنان که پیـش بینی کرده بـود، ابو سلمه و برخی از علویان فریب خورده او، در زمانی کوتاه بر اثر توطئه وساده انگاری خود قـربانی شـدند.

کتاب نامه

1.ابن اثیر، عز الدیـن عـلی(بی تا)، تـاریخ بـزرگ اسـلام و ایران، ترجمه ابو القاسم حالت، بـی جا، مـؤسسه مطبوعات علمی.

2.ابن خلکان، ابی العباس شمس الدین احمد بن محمد بـن ابـی بکر ( 1364 ش)، وفیاتالاعیان، به کوشش احسان عـباس، قم، انتشارات امیر.

3.ابـن شـهر آشوب، رشید الدین محمد بـن عـلی(بی تا)، مناقب آل ابی طالب، قم، انتشاراتعلامه.

4.ابن طباطبا/ابن طقطقی، محمد بن عـلی (1367 ش)، تـاریخ فخری، ترجمه محمد وحیدگلپایگانی، بـی جا، شـرکت انـتشارات علمی و فرهنگی.

5.احـمد بـن محمد اندلسی(ابن عـبد ربـه )(1372 ش)، عقد الفرید، تحقیق ابراهیم الابیاری، بی جا، دار الکتاب العربی.

6.ابن واضح یعقوبی، احمد(1366 ش)، تاریخ یـعقوبی، تـرجمه محمد ابراهیم آیتی، بی جا، شرکت عـلمی و فـرهنگی.

7.اصفهانی، ابـو الفـرج(بـی تا)، مقاتل الطالبیین، ترجمه رسـولی محلاتی، بی جا، نشر صدوق.

8.بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر(1397 ق)انساب الاشراف، تحقیق محمد بـاقرالمحمودی، بـی جا، دار التعاریف المطبوعات.

9.بی نا(1971 م)اخبار الدوله العباسی، بـه کـوشش عـبد العـزیز دوریـ و عبد الجبار مـطلبی، بـیروت، بی نا.

10.جشهیاری، ابی عبد اللّه محمد بن عبدوس(1357 ش)، کتاب الورزاء و الکتاب، قاهره، بی نا.

11.جعفری، سید حسین محمد(1366 ش)، تـشیع در مـسیر تـاریخ، ترجمه محمد تقیآیت اللهی، بی جا، دفتر نـشر فـرهنگ اسـلامی.

12.خـواندمیر(1353 ش)، تـاریخ حـبیب السیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی، بی جا، انتشارات خیام.

13.دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود(1366 ش)، اخبار الطوال، ترجمه مهدی دامغانی، بی جا، نشر نی.

نامه تاریخ پژوهان » پاییز 1387 - شماره 15 (صفحه 79)

14.سمعانی، عبد الکریم بن مـحمد(1401 ق)، الانساب، حیدر آباد دکن، بی نا.

15.شهرستانی، محمد بن عبد الکریم بن احمد(بی تا)، توضیح الملل (ترجمه الملل والنحل)، تصحیح جلال نائینی، بی جا، اقبال.

16.صابی، ابو الحسن هلال بن محسن(1346 ش)، رسـوم دار الخـلافه، تصحیح و حواشیمیخائیل عواد، ترجمه محمد رضا شفیعی کدکنی، بی جا، انتشارات بیناد فرهنگ ایران.

17.طبری، محمد بن جریر(بی تا)، تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک)، ترجمهابو القاسم پاینده، بی جا، انتشارات بـنیاد فـرهنگ ایران.

18.مجلسی، محمد باقر(1362 ش)، بحار الانوار، بی جا، چاپخانه اسلامیه.

19.مستوفی قزوینی، احمد(1364 ش)، تاریخ گزیده، به اهتمام عبد الحسین نوایی، بی جا، مؤسسه انتشارات امـیر کـبیر.

20.مسعودی، ابو الحسن علی بـن حـسین، تهران(1360 ش)، مروج الذهب، ترجمهابو القاسم پاینده، بی جا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

21.مقدسی، مطهر بن طاهر (1374 ش)، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعیکدکنی، تهران انتشارات آگـه.

22.نـخجوانی، هندوشاه(1357 ش)، تجارب السلف، بـه کـوشش عباس اقبال آشتیانی، بی جا، نشر کتاب خانه طهوری.

پی نوشت ها

[1] هلال بن محسن صابی، رسوم دار الخلافة، ص 106؛مـحمد بـن عبدوس جهشیاری، کتاب الوزراء، ص 83.

[2] محمد بن علی ابن طباطبا، تاریخ فخری، ص 207؛جهشیاری، همان، ص 84-83.

[3] ابن طباطبا، هـمان، ص 153؛جـهشیاری،  همان،  ص 55.

[4] احمد بن یحیی بـلاذری، انـساب الاشـراف، ص 153؛ محمد بن جـریر طـبری،  تاریخ الرسل و الملوک، ج 7، ص 421-418؛احـمد بـن محمد ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 2، ص 195.

[5] عبد الکریم بن محمد سمعانی، الانساب، ج 12، ص 261؛بی نا، اخـبار الدولة العـباسی، ص 238-191.

[6] بلاذری، همان، ص 118.

[7] بی نا، همان، ص 238.

[8] هـمان، ص 208؛طـبری، همان، ج 7، ص 329؛جـهشیاری، هـمان، ص 84.

[9] جهشیاری، 1357، ص 84.

[10] بلاذری، همان، ج 3، ص 118؛احمد بن داود دینوری، اخبار الطوال،  ص 334-377، ابن واضح یعقوبی، تاریخیعقوبی، ج 2، ص 288.

[11] بلاذری، همان، ص 377؛ابن طباطبا، هـمان، ص 196.

[12] عـلی بن حـسین مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 258؛ابن طباطبا، همان، ص 208.

[13] عبد الکریم بن احمد شهرستانی، توضیح الملل،  ج 1، ص 201.

[14] ابن طباطبا، همان، ص 208؛مـسعودی، همان، ج 2، ص 258؛جهشیاری، همان، ص 121؛مطهر بن طاهر مقدسی، آفرینش و تاریخ، ترجمه مـحمد رضـا شـفیعی کدکنی، ج 6، ص 944.

[15] مسعودی، همان، ج 2، ص 258.

[16] محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 47، ص 133؛مـحمد بـن علی ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 229-230.

[17] جهشیاری، همان، ص 86.

[18] ابن طباطبا،  همان، ص 209.

[19] یعقوبی،همان،ج 2،ص 329.

[20] خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، ج 2، جـزء 2، ص 300.

[21] مسعودی، همان، ج 2، ص 257-258؛یعقوبی، همان،  ج 2، ص 323؛ جهشیاری، همان، ص 121؛مقدسی، همان، ج 6، ص 943؛عـز الدیـن علی ابن اثیر، تاریخ بـزرگ اسـلام و ایران، تـرجمه ابـو القـاسم حالت، ج 9، ص 52، 38؛احمدمستوفی قزوینی، تاریخ گزیده، ص 289.

[22] مـسعودی، هـمان، ج 2، ص 257 و 258؛ یعقوبی، همان، ج 2، ص 323، جهشیاری، همان، ص 121؛مقدسی، همان، ج 6، ص 943؛ابن اثیر، همان، ج 9، ص 52-38؛مستوفی قزوینی، هـمان، ص 289.

[23] مستوفی قـزوینی، هـمان، ص 292.

[24] احمد بن محمد انـدلسی(ابـن عبد ربه )، عقد الفرید، ج 4، ص 438؛جهشیاری، همان، ص 126.

[25] ابن طباطبا، همان، ص 209؛جهشیاری، همان، ص 123.

[26] ابن طباطبا، همان، ص 412.

[27] جهشیاری، همان، ص 90؛بلاذری، همان،  ج 3، ص 155،  154؛ طبری، همان، ج 7، ص 448.

[28] مسعودی، همان، ج 3، ص 284.

[29] یعقوبی، همان، ج 2، ص 371-329؛ابن طباطبا، همان، ص 224 تا 226؛دینوری، همان،  ص 426؛ شهرستانی، هـمان، ج 1، ص 43؛سـید حسین محمد جعفری، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه محمد تقی آیت اللهی، ص 311-322؛ابو الفرج اصفهانی، مقاتل الطـالبیین، ص 273-178؛هـندوشاه نخجوانی، تجارب السلف، ص 110.

[30] جایی نزدیک زوراء در مدینه.

[31] یعقوبی،  همان، ج 2، ص 330-329.

منبع : «نامه تاریخ پژوهان» پاییز 1387 - شماره 15

پیام سیستم

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.