داستان یهودیان بنی قریظه

سوال

 

 

داستان یهودیان بنی قریظه چه بود و پیامبر ص چرا با آن ها برخورد کردند؟

 

 

پاسخ

 

 

رسول گرامى در سال چهارم هجرت، يهوديان «بنى نضير» را به سبب پيمان‏شكنى از مدينه اخراج كرد و قسمتى از اموالشان را نيز ضبط كرد. چون آن ها نقشه کشتن پیامبر را طراحی کرده بودند.

بنى نضير ناچار شدند يا به سوى «خيبر» كوچ كنند و در آنجا سكنا گزينند و يا به سمت شام بروند. اخراج یهودیان توسط  پیامبر بر اساس پيمانى بود كه طرفين امضا كرده بودند. چرا که آن ها در پیمانی که با پیامبر و مسلمانان بسته بودند متعهد شده بودند که هرگز بر ضرر پيامبر و ياران وى قدمى برندارند و با زبان و دست ضررى به او نرسانند، اسلحه و مركب در اختيار دشمنانش نگذارند. هرگاه بر خلاف متن اين قرارداد رفتار كنند، پيامبر در ريختن خون آن‏ها و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان آن‏ها دستش بازخواهد بود. سپس از طرف گروه بنى نضير، «حييّ بن أخطب» و از بنى قريظه، «كعب بن اسد» و از بنى قين قاع، «مخيريق» امضا كردند.

سران بنی نضیر بعد از اخراج از مدینه ، دست به توطئه زده و آهنگ مكه كردند و قريش را به نبرد با مسلمانان تشويق کردند

نيروهاى عرب مشرك و يهود در اين نبرد بر ضد اسلام بسيج شدند. آنان با تشكيل اتحاديه نظامى نيرومندى، قريب يك ماه مدينه را محاصره كردند و چون در اين غزوه، احزاب و دسته‏هاى مختلف شركت كرده و مسلمانان براى جلوگيرى از پيش روى دشمن، اطراف مدينه را به صورت خندق درآورده بودند، اين غزوه را جنگ احزاب و گاهى غزوه «خندق» مى‏نامند.

همان طور که گفته شد آتش افروزان اين جنگ، سران يهود «بنى النضير» و گروهى از «بنى وائل» بودند. ضربت محكمى كه يهوديان «بنى النضير» از مسلمانان خوردند و به طور اجبار مدينه را ترك گفته و گروهى از آنان در خيبر مسكن گزيدند، موجب شد كه نقشه دقيقى براى براندازى اساس اسلام بريزند، به راستى آنان نقشه عجيبى كشيدند و مسلمانان را با دسته‏هاى گوناگونى روبه‏رو ساختند كه در طول تاريخ عرب بى‏سابقه بود. در اين نبرد گروه‏هاى بى‏شمار عرب، از كمك‏هاى مالى و اقتصادى يهوديان برخوردار بودند و همه گونه وسايل براى ارتش مخالف فراهم شده بود.

نقشه از اين قرار بود كه سران بنى النضير، مانند «سلام بن ابى الحقيق» و «حيىّ بن اخطب» در رأس هيئتى وارد مكه شدند و با سران قريش تماس گرفتند و به آنان گفتند: محمد شما و ما را هدف قرار داده و يهوديان «بنى قينقاع» و «بنى النضير» را مجبور به ترك وطن كرد.

شما گروه قريش برخيزيد و از هم‏پيمانان خود كمك بگيريد و ما نيز هفتصد تن شمشيرزن يهودى «بنى قريظه» در دهانه مدينه داريم كه همه آن‏ها به يارى شما مى‏شتابند. يهوديان بنى قريظه، اگر چه به صورت ظاهر با محمد پيمان دفاعى دارند، ما آن‏ها را وادار مى‏كنيم كه پيمان خود را ناديده بگيرند و با شما همراه باشند.( واقدى، المغازى، ج 2، ص 441)

لاف و گزاف آنان، در سران قريش كه از نبرد با مسلمانان خسته و سرخورده شده بودند، مؤثر افتاد و نقشه آن‏ها را پسنديدند و اعلام آمادگى كردند، ولى پيش از اعلام موافقت، از سران يهود پرسيدند:

شما اهل كتاب و پيرو كتاب‏هاى آسمانى هستيد و شرايع حق و باطل را به خوبى از هم تميز مى‏دهيد و مى‏دانيد كه ما با «محمد» اختلافى، به جز آيين وى كه بر خلاف سنت ما است نداريم. راستى به ما بگوييد: آيين ما بهتر است يا رسم او كه بر اساس يكتاپرستى استوار است؟

آنان با كمال بى‏شرمى گفتند: بت‏پرستى بهتر از آيين محمد است، شما در آيين خود استوار باشيد و كوچك‏ترين تمايلى به سنت او پيدا نكنيد.( سيره ابن هشام، ج 2، ص 214 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 233)

آنان با اين گفتار، لكه ننگينى بر دامن خود نشانده و چهره تاريخ يهود را- كه سياه بود- سياه‏تر ساختند. اين لغزش به قدرى نابخشودنى است كه نويسندگان يهود از چنين پيشامد، فوق العاده ابراز تأسف مى‏كنند. دكتر اسرائيل، در كتاب تاريخ يهودان و عربستان مى‏نويسد:

«هرگز ارزش نداشت يهود چنين خطائى را مرتكب شود، هر چند قريش تقاضاى آن‏ها را رد مى‏كرد. علاوه بر اين، هرگز صحيح نبود ملت يهود به بت‏پرستان پناه ببرد، زيرا اين رفتار با تعليمات تورات موافق نيست»( حيات محمد، ص 297.)

گفتار اين عالم‏نماها در روحيه بت‏پرستان مؤثر افتاد و آنان موافقت خود را اعلام كردند و وقت حركت به جانب مدينه تعيين شد.

آتش افروزان جنگ، با دلى مملو از خوشى از مكه بيرون آمده، به جانب «نجد» حركت كردند، تا با قبيله «غطفان» كه دشمنى سرسختى با اسلام داشتند تماس بگيرند.

از قبيله غطفان، تيره‏هاى: بنى فزاره، بنى مرّه و بنى اشجع به درخواست آن‏ها رأى موافق دادند، مشروط بر اينكه پس از پيروزى، محصول يك ساله خيبر به آنان پرداخت شود. اما كار در اينجا پايان نيافت، قريش با هم‏پيمان خود بنى سليم و غطفان با هم‏پيمان خود بنى اسد مكاتبه كرده، آن‏ها را نيز براى شركت در اين اتحاديه نظامى دعوت كردند. هم‏پيمانان، دعوت آنان را پذيرفتند و در روز معيّن تمام اين احزاب، سيل‏آسا از نقاط مختلف عربستان حركت كرده و آهنگ تسخير و محاصره مدينه كردند

غزوه احزاب با فصل زمستان مصادف بود. در آن سال، مدينه با كمبود باران و نوعى قحطى روبه‏رو بود. از طرفى، آذوقه سپاه شرك آن قدر نبود كه اجازه توقف بيشترى به آنان بدهد و هرگز تصور نمى‏كردند كه بايد يك ماه در كرانه‏هاى خندق معطل شوند، بلكه يقين داشتند كه با يك حمله، كليه دلاوران اسلام را از پاى درآورده و مسلمانان را از دم تيغ خواهند گذراند.

اين مشكل را آتش افروزان جنگ (يهوديان) پس از چند روزى درك كردند. آنان فهميدند كه مرور زمان از قدرت اراده سران سپاه خواهد كاست و مقاومت آن‏ها را بر اثر استيلاى سرما و كمى علوفه و خواربار كاهش خواهد داد. از همين رو، بدين فكر افتادند كه از بنى قريظه كه در داخل مدينه بودند استمداد طلبند، تا آتش جنگ را در داخل روشن كنند و راه مدينه را به روى سپاه عرب باز كنند.

بنى قريظه، تنها تيره يهودى بودند كه در مدينه در كنار مسلمانان با صلح و آرامش به سر مى‏بردند و به پيمانى كه با محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بسته بودند، كاملا احترام مى‏گذاشتند.

حی بن اخطب ديد كه راه پيروزى اين است كه از داخل مدينه به نفع سپاه عرب كمك بگيرد. او يهوديان بنى قريظه را به پيمان‏شكنى دعوت كرد، تا آتش جنگ را ميان مسلمانان و يهودان بنى قريظه شعله‏ور كرده و از سرگرمى مسلمانان به‏ جنگ‏هاى داخلى، به پيروزى سپاه عرب كمك كند. روى اين نقشه، خود را به در «دژ» رسانيد و خود را معرفى كرد. «كعب» كه رئيس بنى قريظه بود، دستور داد در را باز نكنند، ولى او سماجت و اصرار نشان داد و فرياد زد: اى كعب از آب و نانت مى‏ترسى كه در به روى من باز نمى‏كنى؟ اين جمله احساس كعب را تحريك كرد، لذا فرمان داد كه در را باز كنند. درب دژ بازشد و آتش افروز جنگ، در كنار هم كيش خود «كعب» نشست و به او چنين گفت: من يك جهان عزت و عظمت به سوى تو آورده‏ام، سران قريش و صناديد عرب و امراى غطفان با تجهيزات كامل براى از بين بردن دشمن مشترك (محمد) در كرانه‏هاى خندق فرود آمده‏اند و به من قول داده‏اند: تا محمد و مسلمانان را قتل عام نكنند، به جايگاه‏هاى خود بازنگردند.

كعب در پاسخ او گفت: به خدا سوگند با يك جهان ذلت و خوارى آمده‏ايد. سپاه عرب در نظر من بسان ابر بى‏بارانى است كه غرش مى‏كند، ولى قطره‏اى نمى‏ريزد. اى فرزند اخطب! اى آتش افروز جنگ! دست از سر ما بردار. ملكات فاضله «محمد» مانع از آن است كه ما پيمان خود را با او ناديده بگيريم. ما از او جز صدق و صفا، درستى و پاكى چيز ديگرى نديده‏ايم، پس چگونه به او خيانت كنيم.

فرزند اخطب، بسان شتربان ماهرى كه با مالش كوهان، شتر چموش و سركش را رام مى‏كند، آن قدر سخن گفت تا كعب را آماده پيمان‏شكنى كرد و به او قول داد كه اگر سپاه عرب بر محمد پيروز نشود، خود او سرانجام وارد دژ گردد و شريك كعب در حضور «حيىّ» رؤساى يهود را دعوت كرد و شورايى تشكيل داد و از آن‏ها نظرخواهى كرد. آنان همگى گفتند: رأى، رأى شما است هرچه تصميم بگيريد ما حاضريم(واقدى، المغازى، ج 2، ص 455- 456.)

«زبير باطا» پير سال‏خورده‏اى بود، گفت: من در تورات خوانده‏ام كه در آخر الزمان از سرزمين مكه پيامبرى طلوع مى‏كند و به سوى مدينه مهاجرت مى‏كند. آيين او

جهان را فرا مى‏گيرد و هيچ سپاهى در برابر او تاب مقاومت نمى‏آورد. اگر محمد همان پيامبر باشد، اين سپاه بر او پيروز نخواهد شد. فرزند اخطب بى‏درنگ گفت: آن پيامبر از بنى اسرائيل است و محمد از فرزندان اسماعيل مى‏باشد كه از در حيله و سحر وارد شده و اين گروه را گرد آورده است. او به قدرى در اين باره سخن گفت كه آنان را بر پيمان‏شكنى مصمم ساخت. در اين هنگام، عهدنامه‏اى را كه ميان آنان و محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم نوشته شده بود، خواست و آن را در برابر چشم آن‏ها پاره كرد و گفت: كار پايان يافت، آماده جنگ باشيد.( بحار الانوار، ج 20، ص 223.)

پيامبر گرامى از طريق مأموران زبردست خود از پيمان‏شكنى بنى قريظه، در اين لحظه حساس آگاه شد و سخت پريشان و دل آزرده گشت. فورا «سعد بن معاذ» و «سعد بن عباده» را كه از افسران ارشد اسلام و رئيس قبيله اوس و خزرج بودند، مأمور ساخت كه اطلاعات دقيقى به دست آورند و اگر خيانت آنان حقيقت داشته باشد؛ پيامبر را با رمز «عضل وقاره» آگاه سازند و اگر آنان در پيمان خود استوار باشند، به طور آشكار مطلب را تكذيب كنند. آنان با دو افسر ديگر به نزديكى دژ «بنى قريظه» آمدند و در اولين برخورد با كعب، جز فحش و ناسزا به پيامبر و سعد چيز ديگرى نشنيدند. سعد با الهام غيبى گفت: به خدا سوگند سپاه عرب از اين سرزمين مى‏رود و پيامبر گرامى اين دژ را محاصره مى‏كند و گردن تو را مى‏زند، و قبيله تو را به روز بدى مى‏نشاند. سپس بلافاصله برگشتند و به رسول خدا گفتند: «عضل وقاره». پيامبر با صداى بلند گفت: اللّه أكبر أبشروا يا معشر المسلمين بالفتح؛ خدا بزرگ است، اى گروه مسلمانان! بشارت بر شما باد كه پيروزى نزديك است.

اين جمله كه كمال شهامت و سياست رهبر اعظم اسلام را مى‏رساند، براى اين بود كه مبادا روحيه مسلمانان با شنيدن پيمان‏شكنى بنى قريظه ضعيف شود(واقدى، المغازى، ج 2، ص 485- 459)

نقشه ابتدايى بنى قريظه اين بود كه در آغاز كار شهر مدينه را غارت كنند و زنان و كودكان مسلمان را كه به خانه‏ها پناهنده شده‏اند مرعوب سازند و اين نقشه را در مدينه به تدريج عملى كردند.

مأمور اطلاعاتى مسلمانان به پيامبر گزارش داد كه بنى قريظه از قريش و غطفان دو هزار سرباز خواسته‏اند تا از داخل دژ وارد مدينه شوند و مدينه را غارت كنند. اين خبر موقعى رسيد كه مسلمانان سرگرم حفاظت كرانه‏هاى خندق بودند كه مبادا دشمن از آن عبور كند. پيامبر بى‏درنگ دو افسر، به نام زيد بن حارثه و مسلمه ابن اسلم را با پانصد سرباز مأمور كرد كه در ميان شهر به گردش بپردازند و تكبيرگويان از تجاوزهاى «بنى قريظه» جلوگيرى كنند تا زنان و كودكان با شنيدن صداى تكبير آرام بگيرند.( سيره حلبى، ج 2، ص 315) نخستين سالى كه پيامبر گرامى وارد شهر مدينه شهر مدينه شد، براى پايان دادن به تمام دسته‏بندى‏ها و اختلاف‏هاى داخلى، يك سند زنده و منشور محكمى براى مدينه و حومه آن تنظيم فرمود. اوسيان و خزرجيان عموما و يهوديان اين دو قبيله خصوصا متعهد شدند كه از منطقه مدينه دفاع كنند.

از طرفى، همان طور که گفته شد پيامبر با يهوديان مدينه پيمان ديگرى بست كه در آن طوايف گوناگون يهود، همگى متعهد شدند كه اگر ضررى به رسول خدا و يارانش برسانند و يا اسلحه و مركب در اختيار دشمن بگذارند، پيامبر در اعدام آن‏ها و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان ايشان دستش باز باشد.

تمام طوايف سه‏گانه يهود به عناوين گوناگون پيمان را نقض كرده و آن را ناديده گرفتند. «بنى قينقاع» مسلمانى را كشتند و «بنى النضير» نقشه كشتن پيامبر را طرح كردند. از اين رو، پيامبر گرامى آن‏ها را مجبور كرد كه جلاى وطن كنند و از محيط مسلمانان بيرون روند. طايفه «بنى قريظه» هم، در كوبيدن اسلام با سپاه عرب صميمانه همكارى كردند، لذا پيامبر در صدد تنبيه و تأديب بنى قريظه برآمد.

هنوز افق مدينه روشن نشده بود كه آخرين دسته احزاب سرزمين مدينه را با ترس و وحشت فوق العاده‏اى ترك گفتند. آثار خستگى و فرسودگى در چهره مسلمانان نمايان بود؛ با اين حال، پيامبر به فرمان خداوند مأمور شد كه كار «بنى قريظه» را يك‏سره كند. مؤذن اذان گفت و پيامبر نماز ظهر را با مسلمانان برگزار كرد. سپس مؤذن به دستور پيامبر چنين گفت: مسلمانان بايد نماز عصر را در محله «بنى قريظه» بگزارند. سپس پرچم را به دست على عليه السّلام داد و سربازان دلير و فاتح به دنبال على عليه السّلام‏ به راه افتاد، سرتاسر دژ بنى قريظه را محاصره كردند. ديده‏بانان، حركت ارتش اسلام را به داخل قلعه گزارش كرده و يهوديان به سرعت درهاى دژ را بستند.

از لحظه ورود ارتش اسلام، جنگ سرد آغاز شد، جهودان بنى قريظه از روزنه‏ها و برج‏هاى دژ به پيامبر اسلام فحش و ناسزا مى‏گفتند. پرچم‏دار لشكر، امير مؤمنان على عليه السّلام، براى اينكه سخنان ركيك جهودان به گوش پيامبر اسلام نرسد، به سوى مدينه حركت كرد، تا از نزديك شدن پيامبر به اطراف دژ جلوگيرى كند، ولى پيامبر به على فرمود: اگر چشم آن‏ها به من افتد، از فحش و ناسزا خوددارى مى‏كنند. پيامبر نزديك قلعه آمد و به آنان گفت: آيا خداوند شما را خوار و ذليل نساخت؟

اين تندى از جانب پيامبر، براى يهوديان بى‏سابقه بود. براى اينكه احساسات پيامبر را خاموش سازند، گفتند: اى ابو القاسم! تو يك فرد تند زبان نبودى؟

اين سخن آنچنان عواطف حضرت را تحريك كرد كه بى‏اختيار عقب رفت و عبا از دوش وى افتاد(سيره ابن هشام، ج 2، ص 234 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 245- 246.)

یهودیان در درون دژ به مشورت پرداختند در اين شورا، حيىّ بن اخطب نضيرى كه آتش افروز جنگ احزاب بود، پس از تفرق احزاب به جانب خيبر نرفت، بلكه وارد دژ آن‏ها شد. رهبر طايفه سه طرح داد و درخواست كرد كه با يكى از آن‏ها موافقت شود:

  1. ۱. همگى اسلام بياوريم، زيرا نبوّت محمد امرى است قطعى و بر همه ما مسلم و تورات نيز آن را تصديق كرده است.
  2. ۲. زنان و كودكان خود را بكشيم و از دژ بيرون آييم و با مسلمانان آزادانه بجنگيم.اگر كشته شديم نگرانى نداريم و اگر پيروز شويم دو مرتبه زن و فرزند پيدا مى‏كنيم.
  3. ۳. امشب شنبه است، محمد و يارانش مى‏دانند كه طايفه «يهود» در شب و روز شنبه دست به هيچ كارى نمى‏زنند. بنابراين، ما از غفلت آن‏ها استفاده كنيم و شبانه حمله ببريم.

شورا هر سه پيشنهاد را رد كرد و گفت: ما هرگز دست از آيين خود و تورات برنمى‏داريم و زندگى براى ما پس از زنان و كودكان خود لذت‏بخش نيست. طرح سوم نيز از نظر عقايد مذهبى قابل اجرا نيست، زيرا ممكن است گرفتار خشم الهى شويم، هم چنان كه اقوام قبل از ما بر اثر عدم مراعات حقوق و احترام شنبه دچار قهر خداوند شدند. ( سيره ابن هشام، ج 2، ص 235.)

رد طرح نخست، حكايت از آن دارد كه آنان يك جمعيت لجوج و معاند بودند، زيرا اگر به راستى- چنان كه رهبر آنان گفت- از نبوت پيامبر آگاه بودند، ايستادگى در برابر او معنايى جز لجاجت نخواهد داشت. طرح دوم و گفت‏وگويى كه درباره آن انجام گرفت، شاهد روشنى است كه اين طايفه مردم سنگدلى بوده‏اند، زيرا كشتن كودكان و زنان معصوم و بى‏گناه، بدون قساوت شديد، امكان‏پذير نيست. قابل توجه اينكه، شورا اين طرح را بدين دليل رد كرد كه زندگى پس از آن‏ها براى ما لذت‏بخش نخواهد بود. هيچ كس نگفت كه اين بى‏چاره‏ها چه گناهى مرتكب شده‏اند كه ما آن‏ها را ذبح كنيم و اگر محمد بر آنان مسلط شود، هرگز آن‏ها را نمى‏كشد و ما پدران مهربان چگونه دست به چنين كارى بزنيم!

طرح سوم حاكى است كه آنان قدرت معنوى و آشنايى پيامبر را به فنون نظامى و قوانين دفاعى، درست ارزيابى نكرده بودند و تصور مى‏كردند كه رهبر بزرگ اسلام، در شب و روز شنبه احتياط را رعايت نمى‏كند؛ آن هم درباره دشمنى مثل يهود كه به حيله و نيرنگ معروف است.

بررسى واقعه احزاب ثابت مى‏كند كه افراد خردمند در ميان اين دسته، بسيار كم‏.بوده است وگر نه آنان از نظر سياسى هم، مى‏توانستند موجوديت خود را حفظ كنند، بدون اينكه به يكى از دو گروه (اسلام و شرك) بپيوندند. در حقيقت مى‏توانستند تماشاگر ميدان نبرد محمد و سپاه عرب گردند و هر دسته‏اى پيروز مى‏شد، موجوديت و سيادت آن‏ها محفوظ بود.

ولى بدبختانه فريب چرب‏زبانى «حيىّ بن اخطب» را خوردند و به سپاه عرب پيوستند. اين بدبختى موقعى شدت پيدا كرد كه پس از يك ماه همكارى با سپاه عرب در آخر كار، از كمك به قريش خوددارى كردند و تسليم صحنه‏سازى «نعم بن مسعود» شده و به قريش پيام دادند كه تا گروگانى از شخصيت‏هاى بزرگ به ما نسپاريد، ما هرگز با شما بر ضد محمد همكارى نخواهيم كرد.

اين خيره‏سران در اين لحظه قافيه را سخت باختند، ديگر تصور نمى‏كردند كه از اين طرف بر ضد محمد قيام كرده‏اند و اگر روابط خود را با قريش قطع كنند، چه بسا سپاه عرب احساس ناتوانى كنند و معركه نبرد را ترك كرده به خانه خود برگردند؛ در اين صورت همه «بنى قريظه» در چنگال مسلمانان گرفتار خواهند شد.

اگر آنان داراى نقشه صحيح سياسى بودند، در همين لحظه كه از سپاه عرب فاصله گرفته بودند، بى‏درنگ از شكستن پيمان اظهار ندامت مى‏كردند و از پيشگاه محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم عذر تقصير خود را مى‏خواستند، تا از خطر احتمال پيروزى مسلمانان محفوظ بمانند. ولى بدبختى آن‏گاه دامن‏گير آن‏ها شد كه از قريش بريدند و به مسلمانان هم نپيوستند.

پيامبر هرگز نمى‏توانست پس از رفتن سپاه عرب، «بنى قريظه» را به حال خود بگذارد، زيرا هيچ بعيد نبود بار ديگر سپاه عرب در فصل مناسب، با تجهيزات كافى در صدد تسخير مدينه برآيند و با همكارى «بنى قريظه» كه كليد فتح و سركوبى اسلام بودند و دشمن خانگى محسوب مى‏شدند، موجوديت اسلام را به خطر افكنند.

روزى شاس بن قيس يهودى به نمايندگى از قلعه فرود آمد و به حضور پيامبر گرامى رسيد و درخواست كرد كه پيامبر اجازه دهد «بنى قريظه» مانند يهودان ديگر اموال منقول خود را برداشته، از محيط مدينه بيرون روند. پيامبر طرح وى را نپذيرفت و فرمود: بايد بدون قيد و شرط تسليم شوند. «شاس» پيشنهاد خود را عوض كرد و گفت: بنى قريظه حاضرند اموال خود را در اختيار مسلمانان بگذارند و محيط مدينه را ترك كنند؛ پيامبر اين طرح را نيز نپذيرفت(اقدى، المغازى، ج 2، ص 501.)

در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه چرا پيامبر گرامى با طرح نماينده «بنى قريظه» موافقت نكرد؟ علت روشن است، زيرا هيچ بعيد نبود كه اين گروه مانند گروه بنى نضير، وقتى از تير رس مسلمانان بيرون رفتند، باز با تحريك نيروهاى عرب بت‏پرست، اسلام و مسلمانان را با خطرهاى بزرگى روبه‏رو سازند و باعث شوند كه خون عده زيادى، ريخته شود. از اين رو پيامبر با طرح وى موافقت نكرد و شاس برگشته، مراتب را به مقامات بالا رسانيد.

تصميم نهايى بنى قريظه اين شد كه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند واز اين نظر، درهاى قلعه باز شد، امير مؤمنان عليه السّلام با ستون مخصوصى وارد دژ شده همه را خلع سلاح كرد.

ارتش اسلام، در گذشته يهودان «بنى قينقاع» را دست‏گير كرده بود كه با مداخله خزرجيان، خصوصا «عبد اللّه أبيّ» بخشوده شدند و پيامبر از ريختن خونشان صرف نظر كرد؛ از همين رو «اوسيان» براى رقابت با خزرجيان، بيش از حد به پيامبر فشار آوردند كه «بنى قريظه» را به پاس پيمانى كه با آن‏ها دارند، ببخشد. پيامبر در برابر درخواست آن‏ها مقاومت كرد و فرمود: داورى در اين موضوع را به عهده بزرگ شما و رئيس گروه اوس (سعد معاذ) مى‏گذارم. او در اين باره هرچه بگويد و نظر دهد، من خواهم پذيرفت. همه حاضران پيشنهاد پيامبر را از صميم دل پذيرفتند.

جالب آن‏كه داورى سعد معاذ مورد قبول بنى قريظه نيز قرار گرفته بود؛ بنا به نقل ابن هشام و شيخ مفيد، يهوديان بنى قريظه به پيامبر چنين پيغام دادند:

ننزل على حكم سعد معاذ؛ ما تسليم مى‏شويم كه سعد معاذ درباره ما داورى كند.( شيخ مفيد، الارشاد، ص 50)

سعد معاذ، در اين وقت بر اثر تيرى كه بر دست او وارد شده بود، در خيمه زنى به‏ نام «فيده» كه مهارتى در جراحى داشت، بسترى بود و پيامبر گاهى از وى عيادت مى‏كرد. جوانان اوس برخاستند، رئيس قبيله را با تشريفات خاصى به حضور رسول اكرم آوردند. وقتى سعد وارد مجلس شد، پيامبر فرمود: همگى از بزرگ قبيله خود احترام كنيد، همه حاضران به احترام سعد برخاسته و احترام لازم را به عمل آوردند. ملازمان ركاب سعد در ميان راه، به طور مكرر از وى درخواست مى‏كردند كه در حق بنى قريظه نيكى كند و جان آن‏ها را از خطر مرگ نجات دهد، ولى او بر خلاف اين پافشارى‏ها، در آن مجلس نظر داد كه مردان جنگنده آن‏ها اعدام، اموالشان تقسيم و زنان و فرزندانشان اسير شوند(سيره ابن هشام، ج 2، ص 240 و واقدى، المغازى، ج 2، ص 510.)

او با ملاحظه دلايل زير، نظر خود را اعلام كرد:

  1. ۱. يهوديان بنى قريظه، چندى پيش با پيامبر پيمان بسته بودند كه اگر بر ضد مصالح اسلام و مسلمانان قيام كنند و دشمنان آيين يكتاپرستى را يارى كنند و فتنه و آشوبى برپا كنند و بر ضد مسلمانان تحريك‏هايى بكنند، مسلمانان در كشتن آن‏ها آزاد باشند.
  2. ۲. گروه پيمان‏شكن، در سايه سر نيزه‏هاى نيروهاى عرب مدتى شهر مدينه را دچار ناامنى كرده و براى ارعاب مسلمانان به خانه‏هاى آن‏ها ريختند و اگر مراقبت پيامبر نبود و گروهى را براى استقرار امنيت در شهر، از لشكرگاه به داخل شهر اعزام نمى‏كرد، چه بسا نقشه‏هاى بنى قريظه عملى مى‏شد و آنان در اين صورت مردان جنگنده مسلمانان را اعدام مى‏كردند و اموال آن‏ها را ضبط و زنان و اولادشان را به اسارت درمى‏آوردند، سعد معاذ با خود فكر كرد كه اگر من در حق آنان چنين داورى كنم، سخنى بر خلاف حق و عدالت نگفته‏ام.
  3. ۳. سعد معاذ، رئيس قبيله اوسيان با بنى قريظه هم‏پيمان بود و دوستى نزديكى با هم داشتند. احتمال دارد كه او از قوانين جزايى يهود اطلاع داشته است. متن تورات يهود اين است:

هنگامى كه به قصد نبرد آهنگ شهرى كردى، نخست آن‏ها را به صلح دعوت نما و اگر آنان از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره كن و همين كه بر شهر مسلط شدى، همه مردان را از دم تيغ بگذران، ولى زن‏ها و كودكان و حيوانات و هرچه در شهر  موجود است، همه را براى خود به عنوان غنيمت بردار(تورات، سفر تثنيه، فصل 20.)

شايد تصور سعد معاذ اين بود كه من قاضى انتخابى طرفين هستم و اگر متجاوزان را با قوانين مذهبى خودشان مجازات كنم، كارى جز عدالت و انصاف انجام نداده‏ام.

اما بزرگ‏ترين علت براى صادر كردن اين رأى، اين بود كه سعد معاذ با چشمان خود ديده بود كه رسول خدا بنا به درخواست خزرجيان، از تقصير طايفه «بنى قينقاع» گذشت و فقط به خارج شدن آنان از محيط مدينه اكتفا كرد.

اين گروه هنوز خاك اسلام را درست تخليه نكرده بودند كه كعب اشرف، راه مكه را پيش گرفت و بر كشتگان «بدر» اشك‏هاى تمساحانه ريخت و از پاى ننشست تا قريش را براى جنگ مصمم ساخت. در نتيجه، جنگ احد پيش آمد و هفتاد تن از فرزندان اسلام در اين راه شربت شهادت نوشيدند.

همچنين پيامبر، بنى النضير را بخشيدند، ولى آنان در برابر اين عمل، با تشكيل يك اتحاديه نظامى، جنگ احزاب را به وجود آوردند كه اگر كاردانى پيامبر اسلام و نقشه خندق نبود، در همان روزهاى نخست تاروپود اسلام را به باد مى‏دادند و بعدها نامى از اسلام باقى نمى‏ماند و هزاران نفر كشته مى‏شدند.

سعد معاذ اين مراتب را از نظر خود مى‏گذراند. تجربه‏هاى گذشته، اجازه نمى‏داد كه او تسليم عواطف شود و مصالح هزاران تن را فداى دوستى و مصالح يك اقليت كند، زيرا به طور مسلم، اين گروه در آينده با تشكيل اتحاديه وسيع‏تر، نيروهاى عرب را بر ضد اسلام شورانيده و با نقشه‏هاى ديگر هسته مركزى اسلام را به خطر مى‏افكندند.

بدين دليل، موجوديت اين گروه را صد در صد به ضرر اجتماع مسلمانان تشخيص داد و يقين داشت كه اگر اين دسته از تيررس مسلمانان بيرون روند، لحظه‏اى آرام نخواهند گرفت و مسلمانان را با خطرهاى بزرگى روبه‏رو خواهند ساخت.

اگر اين جهات نبود، ارضاى افكار عمومى براى سعد معاذ فوق العاده ارزنده بود و رئيس يك ملت (اوس) پيش از هر چيز به پشتيبانى مردمش نيازمند است و آزردن آن‏ها و ردّ سفارش‏هاى آنان، بزرگ‏ترين لطمه‏اى است كه متوجه رئيس جمعيّتى مى‏شود، ولى او تمام اين درخواست‏ها را بر خلاف مصالح هزاران مسلمان تشخيص داد؛ از اين‏رو، نارضايتى عموم را براى خود خريد و از حكم خرد و منطق سر برنتافت.

شاهد دقت نظر و صحت تشخيص وى اين است: هنگامى كه آن‏ها را براى اعدام مى‏بردند، اسرار دل را بيرون مى‏ريختند. چشم حيىّ بن اخطب (آتش افروز جنگ) موقع اعدام به رسول خدا افتاد و چنين گفت: «من از كينه‏توزى با تو پشيمان نيستم، ولى خداوند هر كس را خوار سازد ذليل مى‏شود»( ما و اللّه ما لمت في عداوتك و لكن من يخذل اللّه يخذل.« تاريخ طبرى، ج 2، ص 250».) سپس رو به مردم كرد و گفت: از فرمان خداوند نگران مباشيد، ذلت و خوارى به بنى اسرائيل از جانب خداوند قطعى است.

از زنان، يك تن كشته شد، زيرا او با پرتاب سنگ دست‏آس، مسلمانى را كشته بود و از ميان محكومان به اعدام، يك نفر به نام «زبير باطا» با شفاعت مسلمانى به نام «ثابت بن قيس» بخشوده شد. زنان و فرزندان او نيز از بند اسارت بيرون آمدند و اموال او پس داده شد. چهار تن از بنى قريظه اسلام آوردند، و غنايم دشمن پس از اخراج يك پنجم كه به اداره دارايى اسلام تعلق داشت، ميان مسلمانان تقسيم شد: سواره نظام سه سهم و پياده نظام يك سهم. پيامبر اسلام خمس غنايم را به زيد داد كه به نجد برود و با فروش آن‏ها اسب و سلاح و ساز و برگ جنگ تهيه كند. بدين ترتيب، غائله بنى قريظه، در نوزدهم ذى الحجّه سال پنج هجرت پايان پذيرفت و آيه‏هاى 26- 27 سوره احزاب، در مورد «بنى قريظه» نازل شد و «سعد معاذ» كه در جنگ «خندق» زخمى شده بود، پس از حادثه «بنى قريظه» با همان زخم به شهادت رسيد(سيره ابن هشام، ج 2، ص 250- 254.)

اما آن چه که این روزها زیاد در مورد آن بحث می شود تعداد کشته شدگان بنی قریظه است. اولا فارغ از این که تعداد آن ها چند نفر بوده، آن چه که مهم است استحقاق مجازات آن هاست که به موجب پیمانی که بسته و شکسته بودند مستوجب مجازات بودند بنابراین تعداد آن ها هر چند نفر باشد کسانی که پیمان شکنی کرده و در صدد خیانت و نابودی مسلمانان بودند طبق پیمانی که بسته بودند باید مجازات می شدند

با این مقدمه حال به بررسی اقوال مختلف در این باره می پردازیم:

قرآن کریم ماجرای این قوم را در سوره احزاب بسیار موجز و گذرا بیان می کند . در حالی که در میان مستشرقین و برخی نویسندگان معاصر بحث های فراوانی شده، این حادثه را نمونه ای از جنگ طلبی و سخت گیری پیامبر(ص) دانسته اند! درروایات تاریخی و غالب تفاسیر- که متأخرین به پیروی از متقدمین نوشته اند- این ماجرا شاخ و برگ های زیادی یافته که نه عقلاً قابل پذیرش است و نه با شواهد تاریخی و روحیات پیامبر اکرم(ص) و آیات قرآنی سازگاراست.
آیات ۲۶ و ۲۷ سوره احزاب در پیوند با داستان بنی قریظه است« وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً * وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرا»(و کسانی از اهل کتاب را که از احزاب پشتیبانی کرده بودند از دژهایشان فروآورد و در دل هایشان وحشت افکند. گروهی[از ایشان] را می کشتید و گروهی را اسیر گرفتید. و [خداوند] سرزمین و خانه ها و دارائی و زمینی را که تا کنون پای برآن نگذاشته اید، به شما داد، خداوند بر انجام هرکاری توانا است.)
طبق گزارش های درج شده در متون حدیثی و تفسیری که عموماً مأخوذ از سیره «محمد بن اسحاق یسار» هستند، جنگجویان بنی قریظه بنابر حکمیّت «سعدبن معاذ» که از قبیله «اوس» بود و هم پیمان ایشان، محکوم به مرگ شدند . تمامی آنان – که بر پایه اختلاف در گزارش ها از ۴۵۰ تا ۹۰۰ نفر ذکر شده اند – ، در یک روز به وسیله علی بن ابی طالب و زبیر بن عوام گردن زده شدند! و در خندق بزرگی که در میانه بازار شهر مدینه حفر شده بود، دفن گردیند!

عمده ترین اشکالات وارد بر این ماجرا :
– قرآن هرگز مجازات بی گناهان را روا نمی دارد و کشتن هیچ انسانی را به دلیل گناه دیگران نمی پذیرد«…لا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاَّ عَلَیْها وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ…» [ انعام/۱۶۴] ( هیچ کس کار[بد]ی جز به زیان خود انجام نمی دهد، و هیچ گناه کاری بارگناه دیگری را بردوش نمی کشد،…) پس چگونه ممکن است مردان سالخورده ، جوانان یا نوجوانان دوازده سیزده ساله که نقشی در توطئه نداشته اند، به گناه سران خیانتکار کشته شوند؟!

–  کشتن اسیران بنا بر نص قرآن کریم روا نیست « فَإِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها…»[محمد/۴]( هنگامی که با کافران [در رزمگاه ] روبرو می شوید، آنان را از پای درآورید و همچنان ادامه دهید تا به اندازه کافی ناتوان شوند؛ آنگاه [اسیران را] محکم ببندید ، بعداً یا بر آنان منت می گذارید[و آزادشان می کنید] و یا[در برابر آزادی آنها] فدیه می گیرید تا این که جنگ بارهای سنگین خود را بر زمین می گذارد و به اتمام می رسد،…) در حالی که در این داستان ادعا می شود که حدود ۹۰۰ نفر اسیر – که غالباً از عامه یهودیان بودند- ، گردن زده می شوند و مابقی (زنان و کودکان) بدون اخذ فدیه ، فروخته شدند!

– مطابق قواعد زبان عرب ، واژه«تأسرون» برای اسارت مردان و به طریق تغلیب برای هر دو جنس به کار می رود. برای اسارت زنان از کلمه«سَبْی» استفاده می شود. در فرهنگ دهخدا یک بیت به عنوان شاهد استعمال این دو واژه آمده است: « فعادوا بالغنائم حافلات / و عدنا بالاساری و السبایا»(بازگشتند با غنیمت ها در حالی که در کاروان ها بودند/ و ما برگشتیم همراه با مردان و زنان اسیر) ، از این رو «تأسرونَ فریقاً» بیشتر ناظر بر اسارت مردان است نه زنان و کودکان!

–  آلوسی معتقد است که تقدم «فریقاً» بر«تقتلون» و تأخیر «فریقاً» دوم از فعل«تأسرون»( فریقاً تقتلون و تأسرون فریقاً) حاکی از آن است که «تقتلون» بر افراد سرشناس و رهبران بنی قریظه دلالت می کند نه عموم مردان! [تفسیرروح المعانی، آیه ۲۶ احزاب]

– پیامبر رحمت(ص) پس از پیروزی بر دشمنان ، همواره با رأفت و مهربانی با آنان برخورد کرده است؛ در فتح مقتدرانه مکه که بدون خونریزی محقق شد، نه تنها مثل فاتحان کینه جو خانه بزرگترین و قدیمی ترین دشمنش، ابوسفیان را – که بعداً ایمان آورد- ویران نکرد، بلکه مقرر فرمود : هر کدام از مکیان که به آن پناه برند در امان باشند ! در غزوه بنی مصطلق صدها اسیر و در غزوه حنین شش هزار مرد از قبیله هوازن را آزاد کرد .

–  دو قوم یهود «بنی قینقاع» و «بنی نضیر» هرکدام بارها با نقض عهد و پیوستن به مشرکان ، سبب وارد آمدن لطمات و صدمات مادی و معنوی فراوانی به مسلمانان شدند، با وجود این پیامبراکرم(ص) در عین قدرت به اخراج و تبعید آنها اکتفا فرمود! در حالی که بنی قریظه هرگز به اندازه دو قبیله مذکور به دشمنان پیامبر(ص) کمک نکردند! حال باید پرسید این دوگانگی رفتار چگونه توجیه می شود؟!
افزون بر این اگر بپذیریم روش و منش پیامبر(ص) در برخورد با یهود پیمان شکن متفاوت شده ، کمر به قتل عام مردان یهود بسته بود ، می بایست پس از فتح قلعه های خیبر- که پس از واقعه بنی قریظه اتفاق افتاد – و با جنگ و گریزهای خونینی توأم بود ، با شدت و حدّت بیشتری آنان را کیفر می داد! اما به شهادت تمامی متون تاریخی مرتبط با قضیه ، کسی از اسرای قلاع خیبر اعدام یا تبعید نشد و حتی اموال و زمین های حاصلخیزشان نیز مصادره نگردید! زیرا هدف پیامر(ص) شکستن هیمنه یهود و از میان بردن احتمال تبدیل شدن آنان به ستون پنجمِ گوش به فرمانِ کسرا یا هِرقل بود!

– محمد بن اسحاق بن یسار ، راوی داستان در سال ۱۵۱ درگذشته است ، یعنی ۱۳۵ سال پس از واقعه . این زمان از حیث نگارش وقایع تاریخی یا متون حدیثی ، عصر «تدوین» است نه «تحقیق و بررسی» ، بدین معنی که مورخین بدون دقت در مواردی چون: پیوستگی یا گسیختگی سلسله راویان و ثقه بودن یا نبودن آنان ، احادیث و ماجراها را ثبت و نقل می کردند! و در واقع یکی از عوامل وجود و راهیابی احادیث و داستان های جعلی به متون حدیثی و کتب تاریخی ، همین امر است! و به همین دلیل است که امام مالک و ابن حجر عسقلانی این واقع را انکار می کنند.[ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۴،ص۴۵]

– در سلسله راویان دو نفر به نام «محمد بن کعب قُرَظی» و« عطیه قرظی» قراردارند که پیوستگی نژادی با یهود بنی قریظه داشته اند !
– ابن ندیم ، ابن اسحاق را متهم می کند که شعرهای مفتضح در کتاب سیره خود آورده و در نَسَب نیز اشتباهات زیاد داشته است و از قول صاحبان حدیث ، او را ضعیف می داند.[الفهرست ، ترجمه و تحقیق محمد رضا تجدد، ص۱۵۸-۱۵۷]

– قبایل یهود عموماً ثروتمند بودند و طبعاً از حیث تدارکات نظامی نیز چندین برابر شمار سربازان خود ادوات جنگی داشتند؛ در نقل ماجرای مصادره جنگ افزارهای بنی قریظه تعداد آنها با شمار اسرای جنگجویی که ادعای کشته شدن آنان شده، منطقاً سازگار نیست زیرا چنان که در کتب سیره آمده است:«کانوا قد جمعوا لإبادهِ(کُشتن) المسلمین ألفاً وخمسمائه سیف، وألفین من الرماح، وثلاثمائه درع، وخمسمائه تُرس، وحَجفَه ، حصل علیها المسلمون بعد فتح دیارهم .» [الرحیق المختوم، ج۱،ص۲۸۰] مسلمانان پس از تسلیم شدن بنی قریظه ، ۱۵۰۰ شمشیر، ۲۰۰۰ نیزه، ۳۰۰ زره و ۵۰۰ سپر فلزی و چرمی به غنیمت گرفتند. نظر به تعداد زره ها و سپرها که برای هر سربازی لازم است و از یک سو اضافی بودن تعداد زیادی از آنها ، باید به این نتیجه رسید که شمار جنگجویان بنی قریظه بسیار کمتر از آن است که نقل می کنند! از طرفی اختلاف در بیان تعداد مردان جنگی این طایفه بین ۴۵۰ ، ۶۰۰ ، ۸۰۰ و ۹۰۰ دلیل دیگری است که ماجرا برای گذشگان نیز در هاله ای از ابهام قرار داشته است!

-به گفته ابن اسحاق اسرا(۹۰۰ نفر) در خانه اسامۀ بن زید زندانی شدند! باید پرسید آیا چنین خانه وسیعی در مدینه آن روز وجود داشته است که گنجایش این تعداد انسان را داشته باشد؟!

– کندن خندق در میان شهر و دفن آن تعداد زیاد کشته جدا از این که از حیث بهداشتی معقول نمی نماید ، – بر فرض صحت – واقعه بس مهمی است که می بایست در آثار جغرافیایی مربوط به مدینه به محل آن اشاره می شد، که البته در هیچ کتابی کمترین سخنی در باره آن به میان نیامده است! ضمناً باید پرسید که چرا برای دفن اعدامی ها از خندق های آماده به جا مانده از جنگ خندق استفاده نشد؟!

– کشتن آن تعداد زیاد تنها به وسیله دو نفر(علی بن ابی طالب و زبیر بن عوام) نه تنها از حیث اجرای کار در یک روز ممکن به نظر نمی رسد ! حتی اگر چنین امری پذیرفته شود ، انتظار طبیعی آن است که بازتاب چنین واقعه مهمی در سخنان این دو تن دیده شود. و چه عجیب است که در نهج البلاغه – من باب پندآموزی یا شرح دلاوری! – یک مورد اشاره به چنین حادثه ای دیده نمی شود!
– تشابه این داستان با ماجرای قلعه «ماسادا» در نوع خود جالب است ؛ ماسادا آخرین قلعه یهودیان بوده که در شورش نخست آنان علیه امپراتوری روم ، سقوط کرد. بعدها یهودیان به رهبری فرزند یکی از شورشیان یا غیوریون در سال ۶۶ میلادی مجدداً بر ماسادا سلطه یافتند ولی به دلیل فساد حکومتی ، ضعیف شده ، دوباره از رومی ها شکست می خورند . یهودیان به جای تن دادن به اسارت تصمیم میگیرند قهرمانانه خودکشی کنند! جالب است که این قهرمانی و دلاوری برساخته یهود در ماجرای «بنی قریظه» نیز به نوعی تکرار می شود! و جالب تر این که به جای یهودیان ، تاریخ نویسان مسلمان گزارشگر قهرمانی و مناعت یهود شده اند ! بسیاری از جمله : «محمد حسین هیکل» می نویسد: « یهودان در مقابل مرگ دلیر بودند و نمونه دلیریشان را در گفتار حیی بن اخطب(رهبر بنی نضیر) می توان دید، هنگامی که او را برای گردن زدن آوردند، پیغمبر بدو نگریست و گفت: آیا خدا تو را زبون نکرد؟ حیی پاسخ گفت: هیچ کس از دست مرگ رهایی ندارد، من نیز عمری معین دارم و از آن تجاوز نمی کنم. از دشمنی تو نیز پشیمان نیستم. سپس به مردم نگریست و گفت ای مردم: از فرمان خدا نگران نباید بود، این حوادث به فرمان خدا بر بنی اسرائیل رخ می دهد.(زندگانی محمد، ج۲، ص۴۶۵)
 در تورات آمده است:« و چون یهوه خدایت آن را به دست تو سپارد ، جمیع ذکورانشان را به دَم شمشیر بکُش . لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر یافتند، یعنی تمام غنیمتش را برای خود به تاراج ببر و غنایم دشمنان خود را که یهوه ، خدایت به تو دهد بخور.»(سِفر تثنیه تورات باب ۲۰ آیه ۱۷-۱۵) ، نظر به این قانون مندرج در تورات، برخی از دانشمندان مسلمان از جمله عباس محمود عقّاد ، معتقدند که «مجازات ادعایی اِعمال شده در باره یهود بنی قریظه ، برابر قاعده«الزام المرأ بما التزم به» صحیح و مطابق قوانین آیین یهود بوده است !»(تفسیر مِن وحی القرآن، ج۱۸،ص ۱۹۱)

از همه اینها که بگذریم به صورت مستدل می دانیم که تمام افرادی که در دوره ده ساله وجود پیامبر اسلام در مدینه بین مسلمانان مدینه و دیگران کشته شد دقیقا ۳۸۶ نفرند ۲۰۳ نفر از قریش و دیگر قبایل عرب و یهود بودند و ۱۸۳ از مسلمانان مدینه
--
در جنگ بدر با ان شهرتش هفتاد نفر از قریش کشته شدندو نامشان در تاریخ ثبت است و در احد هفتاد نفر از مسلمانان کشته شدند که نام انها ثبت شده است در جنگ حنین که بزرگترین جنگ دوران پیامبر بود و با دوازده هزار نفر از همراهانش ضد سی هزار نفر جنگید تنها چهار نفر کشته شدند و نام آنها ذکر شده است 
 
۱- ـ أيمن بن عبيد ، بنی هاشم 
 
۲ـ يزيد بن زمعة بن الأسود ، بني أسد .
 
۳ـ سراقة بن الحارث بن عدي ، الأنصار .
 
۴ـ أبو عامر الأشعري ، الأشعريين . 
 
همچنین باید دانست که روش پیغمبر اسلام بر کشتار زنان و کودکان و غیر جنگجویان نبود حتی در بیشتر جنگها جنگجویان را نیز می بخشید و ان را می توان در فتح مکه و حنین و طایف به وضوح دید
از همه اینها که بگذریم متخصصان تاریخی امثال ابوعبید قاسم بن سلام ( که بسیار محقق و معتبر است کسی مانند مجتبی مینوی و محمد قزوینی است ) و حبیب ازدی و ابن زنجویه کسانی که کشته شدند را فقط جنگجویان می دانند و آنها را چهل نفر ذکر کرده اند، بنا بر روایات تاریخی و همچنین قران همه کشته شدگان از معروفین و اشراف بودند .
 
ابن اسحاق که روایاتش را از یهودیان مدینه گرفته است و در سال ۱۵۱ فوت شده است کشته شدگان را از معروفین و سران جنگجو ذکر کرده است 
 
فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا
 
از آنجا که قران بسیار بلیغ و ادبی است طبق نحو عربی باید که فعل قبل از فاعل و مفعول باشد تقدیم مفعول به بر فاعل نشان از اهمیت و معروفیت دارد یعنی در اصل باید تقتلون را قبل از فریقا می آورد تقدیم فریقا بر تقتلون خلاف معمول است و علمای ادب این تقدیم را به این خاطر می دانند که فریق(گروه ) مقتولان معروف و جزیی از اسیر شدگان بوده اند و از انجا که در همین قران اسیرشدگان را (الذین ظاهروهم ) کسانی که جنگجویی می کردند نام برده حاصل معنی اینست که کسانی که کشته شدند جزیی از جنگجویان که چهل نفر بوده اند هستند یعنی شانزده تا هفده نفر از سران جنگجویان حیانتکار که محمد بن اسحاق نیز ذکر کرده است
 
داستان این قضیه در روایات قدیمی یهودیان نیامده است (منجمله ابن اسحاق در نیمه اول قرن دوم وقتی قضیه را از یهودیان مدینه بازجو می شود کسی درباره این کشتار چیزی نمی دانسته است
منبع: فروغ ابدیت

اطلاعات

برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.